مروری بر کتاب «ملیسازی ایران»، نوشتۀ افشین مرعشی

اشاره.
انتشار مطلب حاضر جهت آشنایی با تازهترین پژوهشها دربارۀ تاریخ ایران معاصر صورت میگیرد و به معنای موافقت با تمامی مندرجات آن نیست.
***
مقدمه و بافتار تاریخی
درک ریشهها و مسیر تحول ناسیونالیسم ایرانی و چگونگی شکلگیری دولت-ملت مدرن در ایران، نیازمند واکاوی دقیق و چندجانبهی تحولات اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در دورهای پرالتهاب از تاریخ این سرزمین است. گذار ایران از یک امپراتوری سنتی با ساختارهای پراکنده و مشروعیتِ مبتنی بر مفاهیم کیهانی و مذهبی، به یک دولت-ملت مدرن با مرزهای مشخص، بوروکراسی متمرکز، و هویتی ملی و سکولار، روندی خطی و ساده نبوده است. در اکتبر ۱۹۷۱، محمدرضا شاه پهلوی جشنهای دو هزار و پانصدمین سالگرد بنیانگذاری شاهنشاهی ایران را در تخت جمشید برگزار کرد و در برابر آرامگاه کوروش بزرگ اظهار داشت: «کوروش آسوده بخواب، زیرا ما بیداریم». این جمله، تنها یک لفاظی سیاسی نبود، بلکه نماد تکامل و تبلور یک قرن تلاش برای همسو کردن سه عنصر اساسی «دولت»، «جامعه» و «فرهنگ» حول محور یک ایدئولوژی ناسیونالیستی بود. این همگرایی مفهومی، پیشفرضهایی را به همراه داشت که بر اساس آن، دولت و جامعه توسط یک فرهنگ مشترک به یکدیگر پیوند خورده و پادشاه نه در جایگاهی کیهانی، بلکه به عنوان نخستین فردِ این ملتِ همگن شناخته میشد.
بررسی دقیق این روندِ تکاملی، نیازمند اثری است که فراتر از تاریخنگاریهای رایجِ سیاسی، به اعماق تغییرات فرهنگی، کالبدی و ساختاری نفوذ کند. کتاب «ملیسازی ایران: فرهنگ، قدرت، و دولت، ۱۸۷۰-۱۹۴۰» (Nationalizing Iran: Culture, Power, and the State, 1870-1940) نوشتهی دکتر افشین مرعشی، دقیقاً چنین اثری است. این گزارش پژوهشی، با تکیه بر متن کتاب و منابع آکادمیک مرتبط، به بررسی موشکافانه، تحلیل لایههای پنهان و نقد جامع این اثر میپردازد تا روشن سازد چگونه ناسیونالیسم ایرانی در فاصله سالهای ۱۸۷۰ تا ۱۹۴۰ میلادی مفصلبندی و نهادینه شد و چگونه نخبگان فرهنگی و ابزارهای دولتی دست در دست یکدیگر، مفهوم ملت ایران را در دوران مدرن برساختند.
درباره نویسنده: افشین مرعشی
دکتر افشین مرعشی یکی از برجستهترین مورخان و پژوهشگران معاصر در عرصه تاریخ مدرن ایران است. وی در سال ۱۹۹۲ میلادی مدرک کارشناسی خود را در رشته علوم سیاسی از دانشگاه کالیفرنیا، برکلی دریافت کرد و سپس تحصیلات تکمیلی خود را در دانشگاه کالیفرنیا، لسآنجلس (UCLA) ادامه داد و در سال ۲۰۰۳ موفق به اخذ مدرک دکتری در رشته تاریخ گردید. رساله دکتری وی که شالوده اصلی کتاب مورد بحث را تشکیل میدهد، در همان سال (۲۰۰۳) برنده جایزه معتبر بهترین رساله دکتری از «بنیاد مطالعات ایران» (Foundation for Iranian Studies) شد.
مرعشی پس از تدریس در دانشگاههای ایالتی کالیفرنیا (ساکرامنتو) و دانشگاه کانزاس، به دانشگاه اوکلاهاما پیوست. وی در حال حاضر استاد تمامِ تاریخ و دارنده کرسی معتبر خانواده فرزانه در تاریخ مدرن ایران (Farzaneh Family Chair in Modern Iranian History) در دپارتمان مطالعات بینالمللی و منطقهای دانشگاه اوکلاهاما است.
علاوه بر کتاب «ملیسازی ایران» (منتشر شده در سال ۲۰۰۸ توسط انتشارات دانشگاه واشنگتن)، دکتر مرعشی آثار ارزشمند دیگری نیز به رشته تحریر درآورده است. از جمله مهمترین آنها میتوان به کتاب «تبعید و ملت: جامعه پارسیان هند و ساخت ایران مدرن» (انتشارات دانشگاه تگزاس، ۲۰۲۰) اشاره کرد که این اثر نیز شایسته تقدیر در جایزه کتاب مطالعات ایرانِ حامد نفیسی شناخته شد. مرعشی همچنین همراه با کامران آقایی، ویراستاری کتاب «بازاندیشی ناسیونالیسم و مدرنیته ایرانی» (انتشارات دانشگاه تگزاس، ۲۰۱۴) را بر عهده داشته است. از دیگر فعالیتهای علمی وی، عضویت در هیئت تحریریه مجلات معتبری چون «مجله بینالمللی مطالعات خاورمیانه» (IJMES) و «مطالعات جوامع فارسیزبان» (Journal of Persianate Studies) است.
رویکرد و چارچوب نظری کتاب
کتاب «ملیسازی ایران» تلاشی روشمند برای بازتعریف و اصلاح دورهبندیهای مرسوم در تاریخنگاری ایران است. در تاریخنگاری سنتی و ناسیونالیستی ایران، ناسیونالیسم معمولاً یا به عنوان پدیدهای ذاتی و ازلی (Primordial) در نظر گرفته میشود که از دوران باستان در ضمیر ایرانیان وجود داشته است، و یا منحصراً محصول برنامههای اقتدارگرایانه و دولتسازی رضاشاه در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ تلقی میگردد. مرعشی هر دو این دیدگاهها را به چالش میکشد. او استدلال میکند که ظهور ناسیونالیسم ایرانی ریشه در تحولات اواخر دوره قاجار (از حدود ۱۸۷۰ میلادی) دارد و دوران رضاشاه در واقع نقطه اوج و نهادینهشدنِ فرآیندی است که دههها قبل در پیوند با تحولات جهانی آغاز شده بود.
چارچوب نظری کتاب به شدت تحت تأثیر مفهوم «جوامع تصورشده» (Imagined Communities) اثر بندیکت اندرسون، و همچنین نظریات جان برویلی، الی کدوری، جورج موسه، و متفکران پسااستعماری نظیر پارتا چاترژی و دیپش چاکرابارتی است. مرعشی همگام با الی کدوری، ناسیونالیسم را فراتر از یک احساس ذاتی، به عنوان یک ایدئولوژی مدرن و ابزاری سیاسی برای کسب و حفظ قدرت دولتی بررسی میکند. از دیدگاه او، ناسیونالیسم در یک حالت «پاولوفی» (Pavlovian mode) عمل میکند که در آن دکترینهای ایدئولوژیک به منظور برانگیختن وفاداری گروهی و همبستگی اجتماعی، به صورت مهندسیشده توسط نخبگان به کار گرفته میشوند.
با این حال، مرعشی بر این باور است که ناسیونالیسم بدون وجود بسترها و ساختارهای نهادی، فرهنگی و شهریِ مناسب نمیتواند تودهها را بسیج کند. از این رو، کتاب بررسی میکند که چگونه فناوریهای فرهنگی نظیر چاپ سرمایهدارانه (Print Capitalism)، بناهای یادبود دولتی، تغییرات فضاهای شهری، موزهها، و مناسک بزرگداشت، زمینه را برای هژمونیِ گفتمان ناسیونالیسم و دگرگونی رابطه دولت و جامعه فراهم آوردند. یکی از مفاهیم کلیدیِ استخراجشده از این چارچوب نظری، پدیده «اصالتبخشی به مدرنیته» (Authentication of Modernity) است؛ فرآیندی که طی آن روشنفکران ایرانی، ارزشهای مدرنِ قرن نوزدهمی اروپایی را در قالب اسطورهها و تاریخ باستانِ ایران بازتولید کردند تا تجدد را نه به عنوان پدیدهای وارداتی و بیگانه، بلکه به مثابه بازگشت به اصالتِ ازدسترفتهی خویش جلوه دهند.
فصل اول: به نمایش گذاشتن ملت (شهر، تشریفات و مشروعیت در اواخر قاجار)
فصل اول، یکی از جذابترین و نوآورانهترین فصول کتاب است که تحول کالبد شهری و نقش مناسک عمومی را در اواخر قرن نوزدهم به عنوان پیشزمینهای برای ناسیونالیسم تحلیل میکند. فصل با روایتی دراماتیک از ترور ناصرالدینشاه در اول ماه مه ۱۸۹۶ در حرم عبدالعظیم آغاز میشود. مرعشی صحنه حضور شاه در میان جمعیت انبوهِ زائران و شلیک میرزا رضا کرمانی (از پیروان تندرو سید جمالالدین اسدآبادی) را نه تنها به عنوان یک رویدادِ صرفاً سیاسی، بلکه به مثابه استعارهای از کاهش فاصلهی سنتی میان پادشاه و تودههای شهری تحلیل میکند. در دوران پیشامدرن، پادشاهان همواره در هالهای از انزوا و تقدس قرار داشتند، اما ناصرالدینشاه با حضور مستقیم در میان مردم، قواعد بازیِ مشروعیت را تغییر داده بود. تلاش امینالسلطان، صدراعظم وقت، برای مخفی نگه داشتن مرگ شاه با نشاندن جسد او در کالسکه و تکان دادن دستِ بیجانِ او برای مردمی که در مسیر بازگشت به کاخ ایستاده بودند، نمونهای اولیه از «مدیریت ادراک عمومی» و اجرای نمایشیِ قدرت دولتی بود. این رویداد، که قرار بود سرآغاز جشنهای پنجاهمین سالگرد سلطنت (Jubilee) ناصرالدینشاه باشد، نشاندهنده اهمیت یافتنِ حضور تودهها در معادلات قدرت است.
ناصرالدینشاه در نیمه دوم سلطنت خود، به شدت تحت تأثیر مدلهای امپراتوریهای متأخر اروپایی (نظیر بریتانیا، فرانسه، روسیه و عثمانی) قرار گرفته بود. این دولتها در مواجهه با موجِ فزایندهی بسیجِ تودههای شهری، به جای سرکوبِ صرف، از مناسک، رژهها، و جشنهای عمومی برای جلب وفاداری مردم استفاده میکردند؛ پدیدهای که اریک هابزبام آن را استفاده از «عناصر غیرعقلانی در حفظ بافت اجتماعی» مینامد. سفرهای اروپایی شاه (به ویژه تور طولانی سال ۱۸۷۳) نقطهی عطفی در این گذار شناختی بود. دیپلماتهای دوراندیشی چون میرزا حسینخان سپهسالار، حسنعلیخان گروسی، و میرزا محسنخان معینالملک، که از نزدیک شاهد بازسازی شهرهایی چون پاریس و استانبول بودند، شاه را ترغیب کردند تا با چشمان خود پیشرفتهای اروپا را ببیند.
شاه در لندن با حیرت به جمعیت انبوهی که برای دیدن او در ایستگاه قطار چارینگ کراس و خیابانها جمع شده بودند نگریست؛ تجربهای که مارک تواین نیز در گزارشهای خود برای روزنامه نیویورک هرالد به آن اشاره کرد و شاه را دارای قدرتِ بینظیری در «جذب جمعیت» دانست. بازدیدِ موشکافانه شاه از نمایشگاه بینالمللی «کریستال پالاس» (Crystal Palace) و گالری مجسمههای مومی مادام توسو (Madame Tussaud's)، به او آموخت که چگونه میتوان اشیاء و نمادها را برای انتقال معنا و برساختِ یک واقعیتِ ملی به نمایش گذاشت. تیموتی میچل این ویژگی را دغدغهی خاصِ اروپاییِ قرن نوزدهم برای «به نمایش گذاشتنِ اشیاء» میداند. در پاریس نیز، پس از جنگ ویرانگرِ پروس و سقوط ناپلئون سوم، شاه شاهد بود که چگونه جمهوری سوم تحت رهبری مارشال مکماهون از طریق مناسک عمومی در طاق پیروزی (Arc de Triomphe) — که با نمادهای ایرانیِ شیر و خورشید تزئین شده بود — سعی در احیای غرور ملیِ ازدسترفتهی فرانسویان دارد.
پیامد مستقیمِ این سفرها، آغاز پروژه عظیمِ نوسازی و بازطراحی شهری تهران بین سالهای ۱۸۶۷ تا ۱۸۷۳ بود. تخریب حصارهای قدیمیِ شهر، گسترش چهار برابریِ مساحت آن، احداث خیابانهای عریض و مشجر (هاسمنیزاسیونِ به سبک پاریس)، و تبدیل میدان توپخانه به یک فضای بازِ عمومی در مجاورت ارگ سلطنتی، کالبد تهران را برای اجرای مناسک دولتی آماده کرد. لرد کرزن در سال ۱۸۹۱ با مشاهده این تغییرات، تهران را شهری توصیف کرد که «در شرق زاده شده، اما شروع به پوشیدنِ لباسهایی از خیاطخانههای وستاندِ لندن کرده است».
مهمترین نوآوریِ کالبدی و فرهنگی در این دوره، ساخت «تکیه دولت» با ظرفیت نشستنِ حدود بیست هزار نفر در قلب ارگ سلطنتی بود. پیش از آن، مراسم تعزیه و سوگواری محرم عمدتاً در فضاهای پراکنده و تحت حمایتهای محلی برگزار میشد، اما تکیه دولت، تلاشی بود برای ادغامِ عامه مردم و نخبگان حاکم در یک فضای مشترک نمادین. اس. جی. دبلیو. بنجامین، فرستاده آمریکا به ایران، در سال ۱۸۸۴ توصیف دقیقی از این مراسم ارائه داده است. اگرچه جایگاههای نشستن، سلسلهمراتب طبقاتی دوران قاجار را به دقت بازتولید میکرد (تودهها در پایین و شاه و نخبگان در لژهای فوقانی)، اما در لحظات اوج تعزیه، آنگاه که بازیگرانِ نقش شهدای کربلا پس از همخوانیِ مرثیه به سمت جایگاه شاه ادای احترام میکردند، پیوندی نمادین میان وفاداریِ مذهبیِ تودهها و مشروعیتِ سیاسیِ پادشاه برقرار میشد.
با این حال، همانطور که مرعشی استدلال میکند، مشروعیتسازی در دوره ناصری همچنان حول محور «شخص شاه» و آمیزهای از «تشیع سلطنتطلبانه» (Royalist Shi'ism) میچرخید. این دوره یک مرحلهی گذار بود؛ کالبد و فرمِ مناسکِ مدرن وارد ایران شده بود، اما هنوز محتوای هویتیِ آن به یک ناسیونالیسم سکولارِ مبتنی بر هویتِ باستانی ارتقا نیافته بود. این تحولِ محتوایی، وظیفهای بود که روشنفکرانِ نسلهای بعد بر عهده گرفتند.
فصل دوم: ملیسازی ایران پیش از اسلام (اصالتبخشی به مدرنیته)
فصل دوم به بررسی چگونگی برساختِ چارچوب مفهومیِ ناسیونالیسم توسط روشنفکران اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اختصاص دارد. نقطه عزیمت این فصل، سفرها و تلاشهای سید حسن تقیزاده، روشنفکر و رهبر مشروطهخواه ایرانی است که در ژانویه ۱۹۱۵، در بحبوحه جنگ جهانی اول، به برلین رفت. تقیزاده که پیشتر شاهد به توپ بستهشدنِ مجلس توسط نیروهای روس و رقابتهای ویرانگرِ داخلی بود، با همکاری دیپلماتهای آلمانی و گروهی از نخبگان ایرانی نظیر محمد قزوینی، محمدعلی جمالزاده، و ابراهیم پورداوود، «کمیته ایرانی همکاری با آلمان» را تشکیل داد. مهمترین دستاوردِ فرهنگی این گروه، انتشار نشریه تأثیرگذار «کاوه» (۱۹۱۶-۱۹۲۲) بود. انتخاب نام «کاوه» (اسطوره آهنگرِ قیامکننده علیه ضحاکِ بیگانه در شاهنامه فردوسی)، تلاشی آگاهانه برای پیوند زدن یک آرمانِ پوپولیستی و مدرن با نمادهای باستانی بود. تقیزاده حتی با استناد به یافتههای باستانشناسی در ویرانههای پمپئی (Pompeii)، سعی در اثبات تاریخی بودنِ درفش کاویانی داشت و استدلال میکرد که نمادِ شیر و خورشید مربوط به دوران سلجوقیان است، در حالی که درفش کاویانی پرچمِ حقیقی و اصیلِ ملت ایران باستان بوده است.
جلالالدین میرزا در کتاب سه جلدی «نامه خسروان»، برای نخستین بار روایتی یکپارچه از تاریخ ایران ارائه داد که دورههای پیش از اسلام و پس از اسلام را در قالبِ ذهنیتِ پیوسته و یکپارچهی یک «سوژه ملی» (National Subject) در هم آمیخت. تا پیش از او، تواریخِ اسلامی خطِ فاصلی پررنگ میان دورانِ پیش از اسلام (جاهلیت) و پس از آن میکشیدند. او با استفاده از سرهنویسی و اقتباس از طرحِ سکههای ساسانیِ کشفشده توسط شرقشناسانی چون آدرین دِ لونگپریه، نوعی باستانگرایی بصری و زبانی را پایهگذاری کرد.
آخوندزاده نیز با وامگیری از اندیشههای روشنگریِ ولتر و نظریات پسا-روشنگری و نژادیِ ارنست رنان و ماکس مولر (تئوری نژاد هندواروپایی/آریایی)، روایتی جدید خلق کرد. او در «مکتوبات کمالالدوله»، ضمن حمله شدید و رادیکال به نهادها و رسوم اسلامی، گذشتهی پیش از اسلام ایران را به عنوان عصر طلاییِ پیشرفت، عدالت و برابری تصویرسازی نمود. از دیدگاه نظریه پسااستعماری، مرعشی استدلال میکند که برخلاف رویکرد متعارفِ ادوارد سعید در نقد شرقشناسی (که آن را صرفاً ابزار سلطه امپریالیستی میداند)، آخوندزاده و تقیزاده «شرقشناسی» را به عنوان ابزاری رهاییبخش در آغوش کشیدند.
این روشنفکران، از طریق خوانشِ آثار مستشرقانی چون راولینسون، بارتولومه و نولدکه، توانستند همارزیِ ایران با تمدنهای مترقیِ غربی را (به عنوان همنژادانِ هندواروپایی) به اثبات برسانند. پدیدهی «اصالتبخشی به مدرنیته» (Authentication of Modernity)، به روشنفکران اجازه داد تا استانداردهای قرن نوزدهمیِ اروپا (نظیر برابری حقوقی، آموزش همگانی، و نفی خرافات) را در قالب گذشته باستانیِ خود بازتولید کرده و عقبماندگیِ فعلی را به عناصر «بیگانه» (حمله اعراب و رسوم سامی) نسبت دهند. مرعشی نشان میدهد که چگونه نشریاتی چون «ایرانشهر» (به سردبیری حسین کاظمزاده) این مضامین را در دهه ۱۹۲۰ به گفتمانِ غالب تبدیل کردند؛ به عنوان مثال، با چاپ مقالاتی دربارهی جایگاه رفیعِ اجتماعی و سطحِ سوادِ زنانِ پارسیِ هند (مانند زربانو دینشاه ملا)، تلاش کردند تا نشان دهند که آزادی و پیشرفتِ زنان نه یک پدیدهی غربی، بلکه ویژگیِ اصیلِ آریایی-زرتشتیِ ایرانیانِ باستان بوده است.
فصل سوم: دولت آموزشی (آموزش و ناسیونالیسم در دوره رضاشاه)
فصل سوم به نحوه نهادینهسازی و عملیاتیشدنِ ایدئولوژیِ روشنفکرانهی پیشین توسط دستگاه بوروکراتیکِ اقتدارگرای دولتِ پهلوی میپردازد. با قدرتگیری رضاشاه، دولت به یک «دولت آموزشی» (Pedagogic State) تبدیل شد که مأموریتِ ذاتی خود را در ملیسازی، همگنسازی و پرورش اخلاقی و میهنیِ تودهها از طریق مدارس میدید. افتتاح دانشگاه تهران در فوریه ۱۹۳۵ با حضور رضاشاه در هوایی سرد و طوفانی، نمادی از این تحول بود. با وجود تلاشهای پراکنده در عصر قاجار و مشروطه (نظیر تأسیس دارالفنون، قانون معارف ۱۹۰۷، و مدارس رشدیه)، این دوران رضاشاه بود که با ایجاد ثبات سیاسی، تخصیص بودجه کلان و اعمال ارادهای آهنین، جمعیت دانشآموزی را از ۳۰ هزار نفر در سال ۱۹۲۱ به بیش از ۴۰۰ هزار نفر در سال ۱۹۴۱ افزایش داد.
در این فصل، استراتژیهای دولت برای حذف رقبای فرهنگی، به ویژه «مدارس مذهبی تبشیری» (Mission Schools) متعلق به بیگانگان، با دقت بررسی شده است. مدارسی چون کالج آمریکایی تهران (که توسط مبلغانِ پرسبیتری نظیر ساموئل جردن و آرتور بویس اداره میشد) بهترین آموزشِ مدرن را ارائه میدادند، اما حضور پررنگ متون مسیحی (آموزش اجباری انجیل) و رویکردهای تبشیری در آنها، با اهداف ناسیونالیسمِ سکولارِ دولتی در تعارض بود. مبلغان غربی با نگاهی نژادپرستانه معتقد بودند که ذهنِ «آریایی» ایرانیان پذیرای مسیحیت است و اسلام به زورِ شمشیر بر آنان تحمیل شده است. دولت پهلوی از طریق صدور مجموعهای از فرامین، گام به گام این مدارس را تحت کنترل درآورد.
اقدام محوری دیگرِ دولت، کنترلِ کامل بر تولید دانش از طریق چاپ کتبِ درسیِ یکپارچه بود. به دستور وزیر معارف وقت، علیاصغر حکمت، و با تلاشهای افرادی چون عیسی صدیق (که در دانشگاه کلمبیا تحت نظر جان دیویی آموزش دیده و کتابهای متعددی در زمینه تاریخ و روشهای آموزش نگاشته بود)، کتابهای درسی استاندارد تهیه شد. کمیسیون معارف به افرادی چون حسن پیرنیا (مشیرالدوله)، عباس اقبال آشتیانی و حسن تقیزاده مأموریت داد تا تاریخی جامع بر اساس دورهبندیِ باستان-میانه-مدرن (مشابه مدلهای ناسیونالیسم اروپایی) تدوین کنند. تقیزاده بعدها به دلیل دخالتهای سیاسیِ دولت در نگارش تاریخ از این پروژه کنارهگیری کرد، اما پیرنیا کتابِ عظیمِ «ایران باستان» و نسخه مدرسهایِ آن «ایران قدیم» را در سال ۱۹۲۸ منتشر ساخت. این کتاب با عبور از اسطورههای پیشا-عقلانیِ شاهنامه (مانند داستان کیومرث) و جایگزینی آن با مفاهیم مدرنی چون جغرافیا، مهاجرت آریاییها و ویژگیهای نژادی، برای نخستین بار یک تاریخِ ملیِ عقلانی و مدرن را به ذهنِ دانشآموزانِ ایرانی پمپاژ کرد.
علاوه بر نهاد مدرسه، دولت با تأسیس «سازمان پرورش افکار» (Ministry of Public Enlightenment) در سال ۱۹۳۸ به ریاست احمد متیندفتری، تلاش کرد تا کنترل خود را بر حوزه عمومی و اوقات فراغت تودهها گسترش دهد. این سازمان با الگوبرداری از ساختارهای تبلیغاتیِ اروپای بیندوجنگ، با ایجاد شعب در سراسر کشور، برگزاری هزاران سخنرانی، چاپ مجلات (مانند ایران امروز و ایران نوین)، تولید موسیقیهای میهنی و کنترل بر برنامههای رادیو (که در سال ۱۹۴۱ افتتاح شد)، وظیفه «هدایتِ ذهنِ تودهها» را بر عهده گرفت. برخی از موضوعات سخنرانیهای مصوبِ این سازمان عبارت بودند از: «ناسیونالیسم و عشق به میهن در میان ایرانیان»، «تمدن ایران باستان»، «وظایف زنان نسبت به ملت»، «نیاز میهن به مادران دانا»، «احترام به قانون»، و «سههزار سال شاهنشاهی در ایران».
فصل چهارم: ملت و حافظه (یادبودها و برساخت حافظه ملی)
فصل چهارم به تحلیل نقش «مکانهای حافظه» (Lieux de mémoire) - مفهومی بسطیافته توسط مورخ فرانسوی، پییر نورا - در تثبیت هژمونیِ ناسیونالیسم میپردازد. دولت پهلوی اول برای جایگزین کردنِ «زیارتگاههای مذهبی» (نظیر مقابر سادات و امامزادهها) که پایگاه نفوذ روحانیت سنتی بودند، نیازمندِ خلقِ زیارتگاههای جدیدِ سکولار بود تا وفاداری مردم را به سمت نمادهای ملی سوق دهد. از این رو، شعرا و ادبا به عنوان شمایلهای اصالتِ ایرانی انتخاب شدند.
در نوامبر ۱۹۳۴، گروهی از شرقشناسان برجسته (مانند هانری ماسه، یان ریپکا، آرتور کریستنسن، و ولادیمیر مینورسکی) در مراسمی در کنار آرامگاه جدید و هرمگونهی عمر خیام در گورستان حیره در نزدیکی نیشابور گرد آمدند. آنها با خواندن اشعار خیام و نوشیدن شراب، تصویری کاملاً سکولار و جهانی از فرهنگ ایرانی را به مطبوعات و جهان مخابره کردند؛ تصویری که در تیتر روزنامهها با عنوان «به یاد خیام، شرقشناسان جام به دست در آرامگاه خیام حضور یافتند» منعکس شد.
مهمتر از آن، بازدید رابیندرانات تاگور، شاعر و متفکر شهیر هندی و برنده جایزه نوبل (۱۹۱۳)، از ایران در آوریل و مه ۱۹۳۲ بود. مطبوعات وقتِ ایران (نظیر روزنامه اطلاعات)، با تمهیدات قبلی، تاگور را نه تنها به عنوان یک ادیبِ بزرگ، بلکه به عنوان نمادِ زنده از نیاکان باستانی و «برادرِ هندواروپایی/آریایی» که از هند (مهدِ حفظ رسوم باستانیِ پیش از اسلام) به میهنِ اجدادی بازگشته است، تصویرسازی کردند. تاگور پس از ورود به بوشهر، به شیراز رفت و در آرامگاههای در حال بازسازی سعدی و حافظ حاضر شد. مطبوعات با آبوتاب توصیف کردند که چگونه تاگور در آرامگاه حافظ با چشمان بسته به مراقبه پرداخت و اشعار او را خواند. در تهران نیز تاگور در دیدار با رضاشاه در وزارت معارف، تابلویی نقاشی را به وی اهدا کرد که در آن رضاشاه در حال برافروختنِ «نورِ ایران» نشان داده شده بود، و در سخنرانیِ خود (که توسط محسن اسدی ترجمه میشد) صراحتاً خود را دارای تبار ایرانی دانست که برای درود فرستادن به احیاگرِ آسیا (رضاشاه) به وطن بازگشته است. حضور همراهانِ پارسیِ تاگور، نظیر دینشاه ایرانی، بر اهمیتِ استراتژیک این سفر در راستای پروژهی باستانگرایی میافزود.
نقطه اوجِ این سیاستِ فرهنگی و تاریخی، برگزاری «جشن هزاره فردوسی» در اکتبر و نوامبر ۱۹۳۴ بود. «انجمن آثار ملی» که در سال ۱۹۲۲ توسط دولتمردان و روشنفکرانی چون محمدعلی فروغی، عبدالحسین تیمورتاش و کیخسرو شاهرخ (نماینده زرتشتیان در مجلس) تأسیس شده بود، رهبری این پروژه را بر عهده داشت. انجمن با جمعآوری کمکهای مردمی، ترغیب دانشآموزان (با کمک عیسی صدیق) به جمعآوری اعانه، و فروش بلیتهای بختآزماییِ ملی (که بر روی آن نقشِ سیمرغی حاملِ کتاب شاهنامه ترسیم شده بود)، بودجه ساخت آرامگاه فردوسی را در توس تأمین کرد. معماریِ باشکوه این بنا که توسط ارنست هرتسفلدِ آلمانی، آندره گدارِ فرانسوی و معمار ایرانی کریم طاهرزاده طراحی شد، با فرمِ مکعبی، ستونها و کتیبههای سنگیِ خود، کاملاً تحت تأثیر بناهای باستانی هخامنشی نظیر مقبره کوروش در پاسارگاد قرار داشت.
کنفرانس بینالمللی شرقشناسان در دارالفنون، هدایای دیپلماتیک از سوی کشورهای خارجی (مانند واژهنامه جامع شاهنامه اثر فریتز ولف از سوی آلمان، و نسخه خطی و نفیس شاهنامه از سوی اتحاد جماهیر شوروی)، ساخت فیلمِ بیوگرافیک «فردوسی» توسط عبدالحسین سپنتا (نخستین فیلمساز ایرانی)، و چاپِ نسخههای ارزانقیمت، جیبی و خلاصه شده از شاهنامه توسط فروغی و دیگران، همگی دست در دست هم دادند تا فردوسی از یک شاعرِ درباریِ محبوس در نسخههای خطی، به ناجیِ زبان ملی و مهمترین ارکانِ هویتبخشِ جامعهی مدرن ایران تبدیل شود. رضاشاه در سخنرانی افتتاحیه آرامگاه در توس، تأکید کرد که این بنا «نشانگر سپاسگزاری ملت ایران از رنجهایی است که فردوسی برای احیای زبان و تاریخ این ملت متحمل شده است». مرعشی با این تحلیلهای موشکافانه نشان میدهد که چگونه مناسک بزرگداشت در دوران رضاشاه، صرفاً نگاهی نوستالژیک به گذشته نبود، بلکه حرکتی کاملاً استراتژیک برای پیوند دادنِ فرهنگِ بومیِ دستچینشده با استانداردهای «جهانشمولِ» مدرنیته بود.
نتیجهگیری کتاب: تناقضات مدرنیته و شکافِ جامعهی دوگانه
در مؤخره کتاب، مرعشی نمادگراییهای متضاد در ایران را در تقابلِ نمادین با مقبره کوروش بزرگ مورد بررسی قرار میدهد. از یک سو محمدرضا شاه پهلوی در سال ۱۹۷۱ آنجا را مرکز پیوند ایدئولوژیِ دولت و نمادهای پیش از اسلام قرار داد، و از سوی دیگر در بهار ۱۹۷۹، آیتالله صادق خلخالی (روحانیِ تندروی پسا-انقلابی) سوار بر بولدوزر و با همراهی گروهی از انقلابیون به قصد تخریبِ همان مقبره راهیِ پاسارگاد شد. مرعشی از این رخدادِ متناقض استنباطی عمیق میکند؛ او معتقد است که خلخالی نیز دقیقاً بر اساس همان «قواعد بازیِ ناسیونالیسم مدرن» عمل میکرد. خلخالی میدانست که یک دولت-ملت به نمادهای هویتبخش متکی است و بر سرِ مالکیتِ معناییِ این فضاها رقابت وجود دارد؛ او تنها قصد داشت تا مجموعهی نمادهای باستانی و سکولار را نابود کرده و نمادهای مذهبی-اسلامی را جایگزینِ آن نماید.
کتاب نتیجه میگیرد که پروژهی ملیسازی در فاصله ۱۸۷۰ تا ۱۹۴۰ در نهادینهسازیِ فرمِ نهادیِ دولت-ملت، ایجاد ساختارهای متمرکز بوروکراتیک و زیربناهای اقتصادی و آموزشی کاملاً موفق بود، اما در عرصه «محتوای فرهنگی» هرگز نتوانست اجماعی عمومی و پایدار پدید آورد. نتیجهی این رویکردِ تحکمی و بالا به پایین، ظهور پدیدهی «جامعهی دوگانه» (Dual Society) یا «دو فرهنگ» بود؛ جایی که نخبگانِ دولتی و بخشهای مدرنِ جامعه، ناسیونالیسمِ باستانگرا و سکولار را به عنوان فرهنگ رسمی درونی کردند، در حالی که تودههای شهری و روستایی همچنان در شبکههای معنایی و هویتیِ سنتی، اسلامی و مذهبی باقی ماندند. این شکاف فرهنگی، همان گسلِ عمیق و پرتنشی بود که در دهههای بعد فعال شد و در نهایت در انقلاب ۱۹۷۹ خود را به خشنترین شکلِ ممکن نمایان ساخت.
همرسانی
مطالب مرتبط
جدیدترین مطالب
15 دیماه در گذر تاریخ








نظر شما