مرحوم مظفر، دانشکده‌ی فقه و تبلیغ در انگلستان

گفت‌وگو با سید محمد بحرالعلوم

مرحوم مظفر، دانشکده‌ی فقه و تبلیغ در انگلستان

اشاره.

مطلب حاضر متن گفت‌وگوی مجله‌ی حوزه با مرحوم سید محمد بحرالعلوم است که در شماره‌ی 50 و 51 این نشریه (1371) منتشر شده است.

***

حوزه: با تشکر از حضرت‌عالی که مصاحبه با مجله‌ی حوزه را پذیرفتید، لطفا شرح کوتاهی از زندگی علمی تحصیلی خود را بیان کنید.

استاد: الحمدلله رب العالمین و الصلوة و السلام علی سید الخلق اجمعین و علی آله الطیبین الطاهرین. اجازه بدهید قبل از هر چیز از حضور شما برادران محترم مجله‌ی حوزه تشکر کنم؛ مجله‌ای که حدود هشت سال است منتشر می‌شود و چنان‌که برخی از مجلدات آن را نگاه کرده‌ام، مجله‌ای وزین و پرباری است.

بنده در سال ۱۳۴۷ ه.ق در نجف اشرف متولد شدم. جد من سید محمدمهدی بحرالعلوم معروف است؛ ایشان در اواخر قرن دوازدهم به نجف اشرف آمده‌اند. پدرم سید علی بحرالعلوم است. من به خاطر رشد و نمو در خانواده‌ای علمی، علاقه به تحصیل علوم دینی پیدا کردم و در همان نجف به تحصیل علم مشغول شدم.

سطح و خارج فقه و اصول را در محضر بزرگانی همچون علامه سید محمدصادق بحرالعلوم، علامه شیخ علی قسام، آیت‌الله شیخ محمدرضا مظفر، آیت‌الله شیخ محمدتقی ایروانی، آیت‌الله سید محمدتقی حکیم، آیت‌الله سید صادق آل‌یاسین، آیت‌الله شیخ محمدامین زین‌الدین (ایشان در ادبیات صاحب فضل بود)، آیت‌الله شیخ حسین حلی، آیت‌الله سید محمدتقی بحرالعلوم (فقه ایشان بر اساس «بلغة الفقیه» جد بزرگم سید محمد بحرالعلوم بود)، آیت‌الله حکیم و آیت‌الله خویی فرا گرفتم و مقداری از فلسفه را خدمت آیت‌الله شیخ محمدتقی صادق آموختم.

آن زمان حوزه‌ی نجف خیلی پرشور و گرم بود. صحن مطهر حضرت امیر (ع) مملو بود از حلقات درس در زمینه‌های مختلف سطح و خارج. بنده از همان آغاز علاقه‌ای خاص به تاریخ و ادبیات عرب داشتم. اساس نجف در ادبیات مشهور است [قد قیل الادب و الشعر فی النجف الاشرف]. از این‌ روی، در کنار اشتغال به دروس حوزوی، به مطالعه‌ی تاریخ و ادبیات نیز اهتمام می‌ورزیدم.

حوزه: از فعالیت‌های سیاسی اجتماعی خود بگویید.

استاد: زمان تحصیلم در حقیقت زمان حوادث سیاسی در کشورهای اسلامی بود: انقلاب مصر و کانال سوئز، انقلاب عراق، قضیه‌ی نفت، مبارزات ملت ایران و... در هر گوشه‌ای از جهان اسلام هر از چند گاه حادثه‌ی مهم سیاسی رخ می‌داد و ذهن و فکر ما را به خود مشغول می‌داشت. من به سهم خودم نسبت به هیچ‌کدام از حوادث سیاسی بی‌تفاوت نبودم و در حد توان با قلم و زبان به بیان حقایق می‌پرداختم. همچنین عضو جمعیتی بودم که از گروه‌های علمی و ادبی که از کشورهای اسلامی و عربی به نجف می‌آمدند استقبال می‌کردیم. عضو جمعیت [منتدی النشر] نیز بودم؛ ریاست این جمعیت را مرحوم آیت‌الله محمدرضا مظفر به عهده داشت.

حوزه: هدف از تشکیل این جمعیت چه بود و چه توفیقاتی به دست آورد؟

استاد: هدف این بود که برنامه‌ای بریزیم و بنایی را پایه‌گذاری کنیم که طلبه بتواند در کنار دروس حوزوی با علوم دیگر نیز آشنا شود تا از این طریق بتواند رسالتی را که در عصر حاضر بر عهده دارد به خوبی انجام دهد؛ زبان گویا داشته باشد برای بیان مطالب اصیل اسلامی به مقتضای عصر و زمان. زیرا عصر ما عصری است که عالم دین باید در دستی قلمی توانا داشته باشد که فکر و اندیشه‌ی ناب اسلام را عرضه بکند و در دستی سلاح که در وقت لزوم به دفاع از اندیشه و عقیده‌ی خویش بپردازد.

برای هدف یاد شده، مرحوم مظفر دانشکده‌ی فقه را در نجف در سال ۱۹۶۰ میلادی تأسیس کرد. با این‌که از اعضای مؤسس بودیم، برای تثبیت موقعیت دانشکده مرحوم مظفر فرمود: [باید خود شما اولین فارغ‌التحصیلان این دانشکده باشید تا این‌که دیگران نیز ترغیب و تشویق به شرکت شوند]. از این‌ روی ما در کلاس‌های درس حاضر شدیم و دوره‌ی چهارساله را در آن دانشکده گذراندیم. اکنون از افتخارات من است که از آن دانشکده فارغ‌التحصیل شده‌ام.

مرحوم مظفر قصد داشت دانشکده را به دانشگاه تبدیل کند و آن را در جاهای دیگر نیز توسعه بدهد که متأسفانه موانعی به وجود آمد و موفق نشدیم. تنها توانستیم در بغداد دانشکده‌ای به نام «دانشکده‌ی اصول دین» تأسیس کنیم؛ مسؤولیت این دانشکده را آیت‌الله سید مرتضی عسکری بر عهده داشت و من هم مدتی در رشته‌ی فقه تدریس می‌کردم. در این اندیشه بودیم که در کوفه دانشگاهی تأسیس کنیم؛ برنامه‌ریزی کردیم و تا حدودی مقدمات کار را فراهم کرده بودیم، اما متأسفانه بعثی‌ها به حکومت رسیدند و نه تنها آن را اجازه ندادند، که دانشکده‌ی اصول دین بغداد را نیز تعطیل کردند و دانشکده‌ی فقه را در نجف تحت سیطره‌ی خود درآوردند؛ ولی در همان مدت کم تا حدودی آثار مثبت بر جای گذاشت.

حوزه: فرمودید در تأسیس دانشکده... [ادامه‌ی پرسش]

استاد: سؤال بسیار دقیقی کردید. حقیقت این است که جوّ عمومی نجف همین بود که شما می‌گویید. در عین حال در پس این جوّ حاکم، افراد و شخصیت‌هایی بودند که نیاز زمان را درک می‌کردند و ضرورت چنین برنامه‌هایی را احساس کرده بودند. همین مسائل ما را مورد تشویق و ترغیب قرار می‌داد؛ از جمله مرحوم آیت‌الله‌العظمی آقای حکیم که انصافاً از کمک‌های مادی و معنوی ایشان برخوردار بودیم؛ هم برای دانشکده‌ی نجف و هم برای بغداد و هم برای دانشگاه کوفه که بنا بود تأسیس شود ما را کمک کردند.

علاوه بر این، ایشان از ما خواسته بودند تا در هر شهری از شهرهای شیعه‌ی عراق کتابخانه‌ای تأسیس کنیم. در عراق اولین مرجع شیعه بود که نمایندگانی در شهرهای عراق تعیین کرده بود تا نیازهای فرهنگی آن‌جا را برآورد کند و در جهت رفع آن‌ها اقدام کند. با این‌که بنده از خواص ایشان بودم و از خانواده‌ی علم و فضل نجف به شمار می‌آمدم و در این دانشکده‌ها هم تدریس داشتم و در راه گسترش آن‌ها تلاش می‌کردم، یک بار هم به من نفرمود که رفتن به این‌گونه مراکز مناسب شأن شما نیست؛ بلکه یک بار به خود من فرمود: [فرزندم لازم است مدرسه و آموزشگاه زبان تأسیس کنیم تا طلاب به فراگیری زبان‌های خارجی بپردازند، زیرا برای اعزام مبلغ به خارج شدیداً به چنین چیزی نیازمندیم].

مرحوم آقای حکیم سعه‌ی فکری داشت؛ به عقیده‌ی من اگر پشتیبانی ایشان نبود معلوم نبود همین‌اندازه توفیقات را نیز بتوانیم حاصل کنیم. همین سعه‌ی فکری بود که زمینه را برای اعزام عده‌ی زیادی از طلاب آماده و مستعد نجف به خارج از عراق آماده کرد؛ آن هم با داشتن مدارک دکترا و علوم حوزوی قوی.

حوزه: درباره‌ی تألیفات و آثار قلمی خود و این‌که به چه انگیزه‌ای دست‌به‌کار نوشتن شده‌اید مقداری توضیح بدهید.

استاد: از الطاف الهی نسبت به بنده این است که در تألیف کتاب و نوشتن مقاله نسبتاً موفق بوده‌ام و آثار زیادی دارم. با این‌که از زمان تأسیس مرکز اهل‌البیت در لندن، بیشترین وقت من صرف کارهای تبلیغی غیر از کتابت می‌شود (به‌ویژه بعد از حوادث اخیر در عراق که گفتار و نوشتارم بیشتر حول‌وحوش مسائل سیاسی داخلی عراق و افشای آنچه که بر این ملت مظلوم می‌رود است)، در عین حال در نوشتن مقاله و کتاب موفق بوده‌ام.

اولین تألیف من کتابی بود به نام: [اضواء علی قانون الشخصیه]. این کتاب ردیه‌ای است بر قانون مساوات حقوق زن و مرد که در عهد عبدالکریم قاسم نوشته بودند. بنده این ردیه را به صورت مستند به فقه مذاهب خمسه نوشته‌ام. کتاب دیگری که در همان زمان نوشتم درباره‌ی تاریخ زندگی [کندی] فیلسوف معروف است. به مناسبت هزاره‌ی این فیلسوف در بغداد کنگره‌ای برگزار شده بود که من این نوشته را برای آن کنگره فرستادم. چون در مقدمه از عبدالکریم قاسم تجلیل و ستایش نکرده بودم، کتاب مرا از مسابقه حذف کردند؛ با این‌که به اعتراف جراید آن وقت، از بهترین کتاب‌هایی بود که درباره‌ی [کندی] نوشته شده بود. در زمینه‌های تاریخ، ادبیات، سیاست و... مقاله‌های متعددی نوشته‌ام که در جراید و روزنامه‌های عربی آن وقت چاپ شد.

افزون بر این‌ها، تألیفات و تحقیقات دیگری نیز دارم؛ از جمله: ۱. «بین یدی الرسول الاعظم»؛ این کتاب در سه جلد درباره‌ی اصحاب پیامبر (ص) با شیوه‌ی ادبی جدید نگارش یافته است (چاپ بیروت). ۲. «من مدرسة الامام علی (ع)»؛ این کتاب درباره‌ی عده‌ای از اصحاب فداکار حضرت امیر (ع) با شیوه‌ی خاصی نگارش یافته است (چاپ بیروت). ۳. «فی رحاب السیده زینب»؛ تحلیلی است از تاریخ زندگی آن بزرگوار (چاپ بیروت). ۴. «فی رحاب ائمه اهل‌البیت: الامام علی»؛ تحلیلی است تاریخی و سیاسی درباره‌ی زندگی آن حضرت (چاپ بیروت). ۵. «الاجتهاد اصوله و احکامه»؛ در اصول فقه و منابع قانون‌گذاری و اجتهاد در اسلام. این کتاب رساله‌ی فوق لیسانس این‌جانب است از دانشکده‌ی الهیات تهران، سال ۱۹۷۰ میلادی (چاپ بیروت). ۶. «عیوب الاراده فی الشریعه الاسلامیه»؛ بحثی است مقایسه‌ای بین فقه و دیگر قوانین. این کتاب رساله‌ی دکترای من است از دانشکده‌ی دارالعلوم دانشگاه قاهره، در سال ۱۹۸۰ میلادی. ۷. «حجر بن عدی»؛ تحلیلی است تاریخی سیاسی از زندگی وی (چاپ بیروت، ۱۹۸۶ میلادی). ۸. «حجاج بن یوسف ثقفی»؛ بحثی است تاریخی سیاسی درباره‌ی جلاد عراق (چاپ بیروت، ۱۹۸۶ میلادی). ۹. «سلسله مقالات اسلامیه»؛ مجموعه‌ای از مباحث اسلامی که در مناسبت‌های مختلف ایراد شده است.

بر برخی از کتاب‌ها نیز تحقیقاتی داشته‌ام؛ از جمله: ۱. «ایمان ابی‌طالب»؛ تألیف فخار بن سعد الموسوی از اعلام قرن ششم هجری. ۲. «النقود الاسلامیه»؛ تألیف مقریزی متوفای ۸۶۵ هجری. ۳. «عقلاء المجانین»؛ تألیف حسن بن محمد بن حبیب نیشابوری متوفای ۴۰۶ هجری.

حوزه: حضرت‌عالی فرمودید که در تاریخ و ادبیات عرب زیاد مطالعه داشته‌اید، علت توجه شما به این دو موضوع چه بوده است؟

استاد: بنده معتقدم که طلبه‌ی متعهد اگر بخواهد مسؤولیت خویش را در برابر مردم و جامعه‌اش به خوبی انجام بدهد، ابتدا باید درد جامعه‌ی خویش را بشناسد و بداند بر ملت و جامعه‌ی او چه می‌گذرد. برای این منظور آگاهی از تاریخ امری است ضروری؛ تاریخ اسلام و مسلمانان به صورت عام و تاریخ ملت و جامعه‌ی خود به صورت خاص. ثانیاً صرف آگاهی کافی نیست؛ در مرحله‌ی بعد باید بتواند آن‌ها را با زبان فصیح و زبان قوم خویش اعم از نثر و نظم و خطابه بیان کند. این‌جاست که باید بر ادبیات قومی که رسالت آگاهاندن آنان را بر دوش دارد، مسلط باشد.

بر این اساس بنده احساس کردم باید تاریخ اسلام و ملت خودم را بدانم و بر ادبیات عرب در حد کافی مسلط بشوم. طبعاً باید آن‌ها را جدای از علوم رایج حوزوی جستجو می‌کردم. در این مدت طولانی که ملت ما با حکومت‌های فاسد و ظالم در مبارزه بوده است، توانسته‌ام با استفاده از تاریخ و ادبیات آنان را در این مبارزه یاری کنم. به عنوان مثال: ما در عراق مدت‌هاست که مواجه با حکومت‌های ظالم عبدالکریم قاسم، عارف و بعثی‌ها هستیم و عده‌ی زیادی از مردم ما در رویارویی با این حکومت‌ها گرفتار زندان، شکنجه‌های طاقت‌فرسا و شهادت شده‌اند.

بنده به سهم خودم با استمداد از تاریخ و مجسم کردن زندگی مبارزاتی بزرگانی همچون حجر بن عدی، میثم تمار و... با نثر ادبی معاصر توانستم گامی در راه مقاوم کردن ملت مظلوم خودم در برابر فشارهای حاکم ظالم بردارم و با نشان دادن این اسوه‌های تاریخی، تحمل مشکلات را در راه عقیده و آرمان‌های اسلامی برای آنان تا حدودی آسان کنم. در همین راستا کتابی نوشتم در سیره‌ی پیامبر اکرم (ص) ولی نه مانند سیره‌ی ابن‌هشام، بلکه سعی کرده‌ام در ضمنِ صحنه‌های مبارزاتی، پیامبر (ص) و اصحاب گرامی آن حضرت را ترسیم کنم.

بنابراین اگر کسی خواسته باشد در راه مبارزه قرار بگیرد که طلبه و اهل علم ناگزیر از آن است، باید نسبت به تاریخ و ادبیات آن قومی که رسالت هدایت آنان را بر دوش دارد، به خوبی آگاه باشد. البته یادآوری تاریخ و ادبیات به این معنی نیست که دانستن همین دو کافی است؛ خیر. امروز علاوه بر تاریخ و ادبیات، گاهی از علومی که به نحوی در بهتر فهمیدن مسائل اسلام و پاسخ‌گویی به شبهات دخالت دارد باید دانست. علوم حوزوی (فقه، اصول، کلام، فلسفه‌ی رایج و...) پایه و اساس هستند ولی کافی نیستند. حتماً باید به معلومات جنبی دیگر که اکنون در حوزه‌ها رایج نیستند ولی لازم و ضروری هستند، آگاه بود. بنده در سمینارها و محافل علمی و مذهبی گوناگون شرکت کرده‌ام و به عنوان مبلغ سخن گفته‌ام. به خاطر این‌که در کنار اندوخته‌های حوزوی به علوم جنبی لازم هم توجه داشته‌ام، توانستم در تمامی این محافل در حد مطلوبی حضور بیابم.

حوزه: درباره‌ی فعالیت‌های تبلیغی خود در انگلستان توضیحاتی بفرمایید.

استاد: بنده در سال ۱۹۸۰ میلادی به لندن رفتم و از آن زمان تا به حال به کارهای تبلیغی اشتغال دارم. از همان ابتدا بیشترین تلاش خود را صرف نیروهای مسلمان به‌ویژه مسلمانان عراقی و دادن آموزش‌های دینی و فرهنگی به آنان کردم. در همین راستا در سال ۱۴۱۲ ه.ق موفق به تأسیس «مرکز اهل‌بیت» شدم.

این مرکز علاوه بر این‌که محل مراجعه‌ی مردم و پاسخ‌گویی به مسائل شرعی آنان است، محل برگزاری مجالس به مناسبت‌های مذهبی، سیاسی و تاریخی نیز هست. همچنین هر هفته روزهای یکشنبه درس‌های متنوع در زمینه‌های تاریخی، سیاسی، ادبی و... تدریس می‌شود و عده‌ای در آن شرکت می‌کنند. در این مرکز مدرسه‌ای وجود دارد برای آموزش زبان عربی و قرآن به کودکان مسلمان؛ این برنامه در روزهای یکشنبه و دوشنبه اجرا می‌شود. جشن‌های دینی و سیاسی نیز در مرکز برگزار می‌شود که اخیراً جشن بزرگی به مناسبت سالگرد قیام مردم عراق در آن‌جا برگزار شد.

حوزه: حضرت‌عالی مدت مدیدی است که در خارج از کشور به امر تبلیغ اشتغال دارید، لطفا از نیازهای فعلی و مقدمات لازم برای رفع آن‌ها صحبت کنید.

استاد: شما می‌دانید در حال حاضر جهان خارج خصوصاً بعد از انقلاب اسلامی در ایران، چشم به سوی ما دارد تا ببیند اسلام چیست و بخصوص شیعه چه می‌گوید. این مسؤولیت ما را چند برابر می‌کند. متأسفانه ما در بسیاری از مناطق و مراکز، حضورمان در حد صفر است. در آمریکا با آن وسعت و با وجود مشتاقان زیاد، مبلغان ما انگشت‌شمار هستند. در انگلستان تمامی مبلغان ما در حدود بیست نفر هستند و حال آن‌که نیاز خیلی بیشتر از این‌هاست.

دنیای خارج امروز به عالمانی نیاز دارد که با فراگیری مقدار لازم از فقه و اصول، شناخت جامع از اسلام، آگاهی از دانش‌های مورد نیاز و تسلط بر زبان، آماده برای تبلیغ و معرفی اسلام باشند و از همه مهم‌تر داشتن ایمانی پولادین و قوی که بتوانند در برابر مشکلات استقامت کنند؛ زیرا همان‌طور که آمادگی برای شنیدن سخنان ما بسیار است، موانع و مشکلات هم بر سر راه فراوان است که تنها با ایمان قوی و همت بلند می‌توان بر آن‌ها فائق آمد. امروز متأسفانه با وضعیتی که برای حوزه‌ی نجف پیش آمده، مسؤولیت حوزه‌ی قم بیش از پیش سنگین شده است. مسؤولین حوزه باید به این امر توجه کنند. حالا چه کسی مسؤول است من نمی‌دانم؛ ولی به مقتضای: [کلکم راع و کلکم مسول عن رعیته] همه‌ی ما باید در حد توان در راه هرچه بهتر معرفی کردن اسلام به جهانیان بکوشیم.

امروز ما نمی‌توانیم در حوزه‌ی قم بنشینیم و متوقع باشیم دنیا به سراغ ما بیاید و نیازهای فکری خودش را از ما بپرسد؛ ما باید همچون پیامبر (ص) به سراغ کسانی برویم که امید هدایتشان می‌رود. حدود ۲۵ سال پیش با یکی از برادران روحانی از نجف به مصر رفتیم تا از برخی کتب خطی کتابخانه‌ی الازهر برای کتابخانه‌ی آیت‌الله حکیم نسخه‌برداری کنیم. در آن وقت مسؤول جامعة الازهر شیخ احمد باقوری بود. به او گفتم: در کتابخانه‌ی الازهر کتاب‌های شیعه نیست. گفت: انتظار دارید که کتاب‌های مربوط به شما را تهیه بکنیم و به کتابخانه بیاوریم؟ این شما هستید که باید آثارتان را به این‌جا بفرستید تا ما هم آن‌ها را در کتابخانه قرار بدهیم! بر همین اساس وقتی به نجف آمدیم کتاب‌هایی خریدیم و فرستادیم.

مقصود این است که این نمونه‌ی کوچکی از کار تبلیغی است، آن هم در کشور اسلامی و مرکز علم که لازم است تماماً خودمان همت کنیم و به سراغ آنان برویم چه رسد به کارهای تبلیغی مهم‌تر. بنابراین مسأله‌ی تبلیغ را باید جدی بگیریم. باید مرکزی برای تربیت مبلغ اختصاص بدهیم و افراد مستعد را انتخاب کنیم و به مقتضای نیاز به تربیت آنان بپردازیم؛ مثلاً برای داخل کشور چه مقدار و با چه معلوماتی نیاز است و برای خارج از کشور متناسب با هر منطقه و مردم آن‌جا چه مقدار نیاز است. مبلغ باید از نظر سطح علمی و فرهنگی متناسب با منطقه‌ای باشد که به آن‌جا عازم می‌شود.

حوزه: مرحوم آیت‌الله محمدرضا مظفر برخی از کتب درسی حوزه را تغییر داد. هدف ایشان از این کار چه بود؟ آیا معتقد به تغییر در کل سیستم آموزشی حوزه بود؟

استاد: البته تغییر این متون بیشتر در ارتباط با همان دانشکده‌ی فقه بود؛ ولی به طور کلی استاد بزرگ مرحوم مظفر فکر تجدید نظر در متون درسی حوزه را داشت؛ زیرا ایشان می‌دید که طلبه بایستی برای تحصیل مقداری معلومات در فقه و اصول، مدت طولانی عمر خود را صرف کند. این به خاطر نقصی است که در متون درسی حوزه و بعضاً در شیوه‌ی تدریس وجود دارد.

اساس اشکال به نظر من در این‌جاست که سیستم آموزشی حوزه تک‌هدفی است؛ به این معنی که در سیستم موجود، طلبه از روز اول به یک چیز می‌اندیشد و آن رسیدن به مقام اجتهاد و حتی مرجعیت است. باب اجتهاد هم که در مکتب شیعه مفتوح و مقامی است ارزشمند؛ لازمه‌ی چنین سیستمی این است که تمامی تلاش‌ها صرف رسیدن به اجتهاد شود؛ چیزی که خیلی از افراد در نیمه‌راه می‌مانند و یا وقتی به آن دست می‌یابند که یک‌سوم از عمر مفید خود را تنها در تعلم صرف کرده‌اند و هنگام ثمردهی بسیار اندک است. اندیشه مرحوم مظفر این بود که طلبه و اهل علم مسؤولیت مهم‌تری دارد. آمدن او به حوزه تنها برای آموختن نیست؛ آموختن مقدمه است برای آگاه کردن دیگران. تفقه مقدمه است برای انذار.

بنابراین طلبه دو مرحله را باید بگذراند: ۱. آموزش علوم حوزوی: فقه، اصول، منطق، فلسفه، کلام و... در حد ضرورت و لزوم. ۲. مرحله‌ی بازدهی اندوخته‌هاست که باید برای این جهت خودش را آماده کند. بر این اساس ایشان «منطق مظفر» را به جای «حاشیه ملاعبدالله» نوشت و «اصول فقه» را به جای «کفایه»؛ زیرا معتقد بود کفایه را مرحوم آخوند برای متن درسی ننوشته، بلکه برای آن دسته از افرادی که مدتی در اصول کار کرده‌اند و مطالعه داشته‌اند و به درجه‌ی بالایی از معلومات رسیده‌اند نوشته است تا به عنوان کتاب تحقیقی مطالعه و استفاده کنند. انصافاً برای طالب علم فراگرفتن این کتاب فوق طاقت است.

خلاصه مرحوم مظفر آدم روش‌داری بود و فکر منطقی داشت. مرحوم شهید صدر هم نسبت به متون درسی حوزه همین عقیده را داشت؛ از این‌ روی پس از مرحوم مظفر ایشان «حلقات اصول» را نوشت که به عقیده‌ی من حلقات ایشان از اصول مرحوم مظفر واضح‌تر و منظم‌تر نوشته شده است. مرحوم مظفر شاگرد آقا ضیاء و شیخ محمدحسن بوده و تا حدودی اندیشه‌های فلسفی را دخالت داده است. در عین حال باید اذعان کرد که مرحوم مظفر با نوشتن اصول، گره‌های کفایه را گشود و آن را سبک متن درسی درآورد.

در شیوه‌ی تدریس هم ایشان نظر داشت؛ چنان‌که شیوه‌ی تدریس در دانشکده‌ی فقه غیر از آن چیزی بود که در حوزه‌ها مرسوم است. مثلاً در فقه متن اصلی لمعه و شرایع بود ولی از استاد خواسته می‌شد که جزوه‌ی فقهی بر اساس این دو متن بنویسد و تدریس کند، نه متن آن دو کتاب را. «اصول الفقه المقارن» را استاد محمدتقی حکیم بر همین اساس نوشت. یا در اصول متن اصلی کفایه بود ولی شیوه‌ی تنظیم مطالب و اضافه و کم کردن آن بر اساس نیاز بود که نتیجه‌اش اصول مظفر است. همچنین در موضوعات دیگر؛ در تمامی آن‌ها بحث‌های جدید و مورد نیاز هم اضافه می‌شد.

حوزه: حضرت‌عالی مستحضر هستید که در آستانه‌ی یکصدمین سالگرد رحلت میرزای شیرازی بزرگ هستیم؛ با توجه به مطالعات تاریخی که درباره‌ی حوزه‌ی نجف و تطورات آن داشته‌اید، درباره‌ی شخصیت علمی و اجتماعی میرزا مطالبی را بیان کنید.

استاد: بنده در مقدمه‌ی تقریراتی که اخیراً از ایشان چاپ شده است، مختصری درباره‌ی شخصیت علمی و اجتماعی سیاسی این مرد بزرگ مطلب نوشته‌ام. گمان می‌کنم خلاصه‌ای از آن برای پاسخ به سؤال شما کافی باشد. سید ابومحمد معزالدین محمدحسن معروف به میرزای شیرازی یا میرزای مجدد، در سال ۱۲۳۰ ه.ق در شیراز متولد شده و در سنین کودکی آثار نبوغ و ذکاوت از چهره‌اش پیدا بوده است. استعدادهای سرشار داشت به‌طوری‌که در پانزده‌سالگی همزمان با فراگیری سطح، خود نیز به تدریس لمعه و اصول اشتغال داشت.

بعد از اتمام سطوح در شیراز، برای ادامه تحصیل در سال ۱۲۴۸ به اصفهان می‌رود که آن زمان از مراکز مهم حوزه‌ی شیعه به شمار می‌آمده است. در آن‌جا از محضر اساتید بزرگی چون شیخ محمدتقی صاحب حاشیه معالم، میر سید حسن بیدآبادی معروف به مدرس و شیخ محمد ابراهیم کلباسی بهره می‌برد. قبل از بیست‌سالگی از مرحوم مدرس اجازه اجتهاد می‌گیرد. پس از اصفهان به نجف می‌رود تا با استفاده از معنویت جوار مرقد علی بن ابی‌طالب، از محضر اساتید و نخبگان آن حوزه‌ی مقدسه نیز بهره بگیرد. در آن‌جا در درس مرحوم صاحب جواهر شرکت می‌کند و در زمره‌ی شاگردان زبده‌ی آن مرحوم قرار می‌گیرد. پس از رحلت آن بزرگوار به محضر سیدالفقهاء مرحوم شیخ انصاری می‌رود و مورد توجه خاص آن بزرگ قرار می‌گیرد. در طی مدارج علمی و کمالات به حدی می‌رسد که سرآمد زمان خویش می‌گردد؛ به‌طوری‌که پس از وفات شیخ انصاری در سال ۱۲۸۱ ه.ق به اتفاق آراء بزرگان نجف، آن جناب را به جانشینی شیخ اعظم منصوب می‌کنند.

در بخش موقعیت سیاسی و اجتماعی، رجال بزرگ اعم از دینی و غیر دینی در خلال حوادث و رویدادهایی که در زندگی‌شان رخ می‌دهد، میزان شخصیت و نقش سازنده خود را در جامعه و تاریخ نشان می‌دهند. خلاصه موقعیت سیاسی و اجتماعی هر شخصیتی را باید در لایه‌لایه‌ی حوادث و رخدادهای بزرگ زندگی‌اش جستجو کرد. تاریخ زندگی مرحوم میرزای شیرازی پر است از حوادثی که بیانگر شخصیت سیاسی اجتماعی اوست و نشان‌دهنده‌ی نقشی که در جامعه و تاریخ داشته است. من در این‌جا به ذکر چند نمونه اکتفا می‌کنم:

۱. امتناع از استقبال ناصرالدین شاه: در سال ۱۲۸۷ ناصرالدین شاه به قصد زیارت عتبات به عراق می‌آید. این در زمانی است که مدحت پاشا از طرف حکومت عثمانی والی بغداد است. ناصرالدین شاه به هنگام ورود به کربلا از طرف علمای آن شهر استقبال می‌شود. همچنین به هنگام ورود به نجف، عده‌ای از علما تا چند فرسخی به استقبالش می‌روند. پس از آمدن به نجف هم تمامی علما به دیدنش می‌روند. اما مرحوم میرزا نه به استقبال شاه می‌رود و نه به دیدن او! ناصرالدین شاه مقداری پول برای علمای نجف به رسم هدیه می‌فرستد؛ مرحوم میرزا نمی‌پذیرد. این امر بر ناصرالدین شاه گران می‌آید. وزیر خود حسن‌خان را به خدمت میرزا می‌فرستد تا پس از سرزنش میرزا، آن جناب را برای ملاقات با شاه متقاعد کند. میرزا نمی‌پذیرد. خلاصه پس از رفت‌و‌آمدهای بسیار، میرزا قبول می‌کند که فقط در صحن مطهر ملاقاتی باشد. شاه هم می‌پذیرد. میرزا همان‌جا شاه را می‌بیند بدون این‌که هیچ چیزی از او درخواست کند. عامه مردم از این برخورد میرزا با شاه استقبال کردند؛ همین امر باعث ازدیاد مقلدین میرزا شد. از آن پس این عمل میرزا سنت حسنه‌ای شد برای علما و مراجع بعدی در برخورد با سلاطین و رؤسای حکومت‌ها.

مرحوم مغنیه می‌نویسد: [از آن به بعد هر وقت پادشاهی یا از مسؤولان بالای حکومتی کسی به نجف می‌آمد، علما از استقبال و دیدار او امتناع داشتند و در صورت اضطرار، قرار ملاقات به پیروی از میرزا در صحن مطهر بود]. (علماء النجف الاشرف، ص ۱۱۰). مرحوم آیت‌الله حکیم حتی در منزل خودشان از پذیرفتن رؤسای جمهور عراق و ملاقات با آنان امتناع می‌کرد. مرحوم میرزا مشابه این جریان را به هنگام تشرف به مکه با شریف مکه دارند. مرحوم میرزا در سال ۱۲۸۷ به مکه مشرف می‌شوند. شریف مکه عبدالله حسنی از تشریف میرزا به مکه باخبر می‌شود و وقتی را برای ملاقات با ایشان تعیین می‌کند. مرحوم میرزا به پیام‌رسان شریف این سخن مشهور را می‌گوید: [اگر علما را بر در خانه‌ی سلاطین دیدید بگویید چه بد عالمانی و چه بد سلاطینی و اگر سلاطین را در در خانه‌ی عالمان دیدید بگویید چه خوب عالمانی و چه خوب سلاطینی]. شریف وقتی این سخن را شنید، خود به دیدار میرزا شتافت. مرحوم میرزا به مصداق این حدیث شریف عمل کرده است که: «قدر و منزلت خود را بدان وگرنه کسی که قدر و منزلت خود را نداند هیچ نداند.» (میزان الحکمه، ج ۶، ص ۱۴۲).

۲. تلاش در راه وحدت مسلمانان: از علل مهم مهاجرت میرزا به سامرا، خاموش کردن آتش اختلاف بود. او برای از بین بردن نزاع‌های فرقه‌ای و قومی بین مسلمانان آن منطقه به آن‌جا مهاجرت کرد. سامرا مرکز اهل‌سنت بود؛ عشایر اطراف آن از شیعیان بودند. هر از چند گاهی درگیری‌های خونین بین شیعیان و اهل‌سنت صورت می‌گرفت. مرحوم میرزا معتقد بود با هجرت به سامرا و ایجاد عمران و آبادی در آن‌جا، باعث الفت و محبت بین شیعه و سنی خواهد شد و آتش کینه‌ها فروکش خواهد کرد. از این‌ روی وقتی که به سامرا هجرت کرد، در جهت آبادی و عمران آن شهر تلاش فراوان کرد. علی‌رغم همه‌ی این تلاش‌ها، استعمار و ایادی آن در ایجاد تفرقه و نزاع سخت می‌کوشیدند؛ تا این‌که بر اثر فتنه‌گری‌های اینان، بین اهالی سامرا (سنیان) و مهاجرین و عشایر اطراف (شیعیان) نزاع سختی درگرفت که اگر حسن تدبیر میرزا نبود کشتاری عظیم رخ می‌داد.

منشأ نزاع این بود که حسن پاشا والی عثمانی به دیدن میرزا می‌آید. میرزا هم طبق سنتی که دارد به والی حکومت خیلی اعتنا نمی‌کند. این امر موجب حقد و کینه‌ی او می‌شود و متعصبین اهل‌سنت را علیه شیعیان تحریک می‌کند. فتنه بالا می‌گیرد؛ نماینده‌ی انگلستان در بغداد متوجه قضیه می‌شود و به سامرا می‌آید تا مگر بتواند از این حادثه به نفع دولت خود بهره بگیرد. از این‌ روی ضمن درخواست ملاقات از میرزا، برای کمک به میرزا و سرکوب مخالفین و دارو‌دسته حکومت عثمانی اعلان آمادگی می‌کند! میرزا به او اجازه‌ی ملاقات نمی‌دهد و در پاسخ او می‌گوید: [این موضوع به انگلستان ارتباطی ندارد. دین ما و حکومت عثمانی یکی است؛ قبله‌ی ما یکی است و قرآن ما هم یکی است]. طبیعی است اگر میرزا در اندیشه‌ی حفظ وحدت مسلمین نبود، کافی بود که خود تصمیم به سرکوب مخالفین می‌گرفت؛ زیرا بسیاری از شیعیان اطراف اعلان حمایت کرده بودند، تا چه رسد به قبول پیشنهاد انگلستان.

تحریم تنباکو و رویارویی با استعمار: سومین قضیه در زندگی مرحوم میرزا که مهم‌ترین نیز هست، فتوای آن مرد بزرگ بر تحریم تنباکوست. این فتوا تجسم‌بخش سد سلطه در تاریخ رشد و فهماند که: «سلطان الدین اقوی من کل سلطان». درباره‌ی این نهضت و ویژگی‌های آن به تفصیل سخن گفته شده است. آنچه مقصود است این‌که حرکت و قیام علیه قرارداد تنباکو، نقطه‌ی عطفی بود در تاریخ مبارزات مردم مسلمان که از آن پس حرکت‌ها و قیام‌های ضداستعماری مانند قیام روحانیت علیه استعمار انگلیس، نهضت مشروطه و... از آن حرکت پرشور و اسلامی الهام گرفتند.

برای آگاهی از مقام علمی شخصیتی، ناگزیر باید به سراغ اظهارنظرهای دیگران به‌ویژه معاصرین وی رفت و آثار علمی و تربیت‌یافتگان مکتب او را بررسی و تحقیق کرد. بزرگان معاصرین مرحوم میرزا درباره‌ی شخصیت علمی او سخن بسیار گفته‌اند که در این‌جا به چند نمونه اکتفا می‌کنیم: مرحوم شیخ انصاری می‌گوید: [من درسم را برای سه نفر می‌گویم: میرزا محمدحسن، میرزا حبیب‌الله، آقا حسن تهرانی]. مرحوم صاحب جواهر استاد دیگر میرزا، در نامه‌ای که به حاکم شیراز می‌فرستد از مقام علمی میرزا بسیار تجلیل می‌کند و به اجتهاد او چنین گواهی می‌دهد: [.... من اولادنا و تلامیذنا الفضلاء الذین وهبهم الله سبحانه ملکه الاجتهاد].

مؤید دیگر این‌که علمای نجف بالاتفاق ایشان را به عنوان مرجع دینی برگزیدند. رجوع شیعیان به ایشان در تقلید، با این‌که اعلمیت از شرایط مرجعیت است، نشانه دیگری است بر مکانت علمی آن مرحوم. اما از نظر آثار علمی، با این‌که اشتغالات آن بزرگوار به ریاست عامه او را از تألیفِ مناسب با مقام علمی‌اش بازداشته است، در عین حال آثار علمی ایشان چه تألیف و چه تقریراتی که از درس ایشان به جای مانده در خور توجه است. برخی مقدار تألیفات را هشت و تقریرات را شانزده نوشته‌اند. شاگردان و تربیت‌یافتگان مکتب مرحوم میرزا همگی از فحول علما هستند و عده‌ی زیادی از آنان به مقام مرجعیت و زعامت رسیده‌اند. این‌ها همه نشان‌دهنده‌ی مقام و موقعیت مرحوم میرزاست.

نکته‌ی آموزنده و در خور تأمل این‌که: با این مقام علمی، همیشه قبل از درس مطالب را آماده می‌کرده و می‌نوشته است؛ با تمام نقض و ابرام‌های محتمل و در خور توجه و آن‌گاه به طلاب عرضه می‌کرده است. استفتائات را همیشه با عده‌ای از فضلا به بحث می‌گذاشته است تا از این راه اول بر میزان آگاهی و درجه‌ی علمی آنان اطلاع پیدا بکند و ثانیاً از افکار و اندیشه‌های آنان استفاده کند.


هم‌رسانی

مطالب مرتبط
نظر شما