گفتوگو با آیتالله سید رضی شیرازی

اشاره.
مطلب حاضر متن گفتوگوی مجلهی حوزه، سال 1371، شمارهی 50و51 با مرحوم آیتالله سید رضی شیرازی است که بهمناسبت سالروز درگذشت ایشان منتشر میشود.
***
حوزه: با تشکر از حضرتعالی که قبول زحمت فرمودید و مصاحبه با مجله ما را پذیرفتید، لطفاً شمهای از زندگی علمی و تحصیلی خود را بیان بفرمایید.
استاد: بنده سیدرضی شیرازی، فرزند آقا میرزا محمدحسین شیرازی هستم. ایشان هم فرزند مرحوم میرزا علیآقای شیرازی، فرزند میرزای بزرگ هستند. میرزای شیرازی دو پسر داشته است: یکی آقا میرزا محمد که در زمان خودِ میرزا از دنیا میرود و از علما و مدرسین بوده است، و دیگری آقا میرزا علیآقا که جد ماست و از مراجع بزرگ نجف و از شاگردان پدر بزرگوارش مرحوم میرزا و نیز مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی بوده است. آیات بزرگی مانند آقا سید عبدالهادی شیرازی، آقا میرزا مهدی شیرازی، آقای میلانی، آقای اردوبادی و آقای خوئی از شاگردان مرحوم آقا میرزا علیآقا بودهاند. جلسات درس ایشان را در نجف اشرف به یاد دارم. آن بزرگوار در سال ۱۳۵۵ هجری قمری به رحمت خدا رفت. در همان سال آیتالله نائینی و آیتالله حائری نیز با فاصله کمی مرحوم شدند. من در سال ۱۳۴۵ هجری قمری در نجف اشرف متولد شدم و در همانجا تحصیلات خود را آغاز کردم. تا قریب سی سالگی در نجف بودم و به فراگیری مقدمات و سطح و خارج موفق شدم. از آیات بزرگی همچون پدرم مرحوم آیتالله العظمی شیخ کاظم شیرازی، جدّم و دیگران قدسسرّهم استفاده کردم. معمولاً در ایام تابستان و غیر آن، به واسطه ضعف مزاج و گرمای شدید نجف، به تهران میآمدم و از اساتیدی چون مرحوم آقای شعرانی، آقای عماد رشتی و آقای آشتیانی استفاده درسی داشتم. این وضع ادامه داشت تا اینکه در تهران مستقر شدم و از مرحوم آیتالله آقا شیخ محمدتقی آملی قدسسرّه تقاضای درس کردم. تمایل آن مرحوم به تدریس فقه بود. پس از شور و مذاکره قرار بر این شد که ایشان خارج عروةالوثقی را شروع فرمایند. این شرحی که بر عروه از ایشان بهجا مانده، درسهایی است که برای حقیر و جمعی از فضلا ایراد فرمودهاند. قریب هفت سال در درس خارج آن فقید سعید، صبحها شرکت داشتم. کتب معقول را به ترتیب: شرح منظومه، اشارات و اسفار را خدمت آیات عظام آقا میرزا مهدی الهی قمشهای، آقا میرزا ابوالحسن شعرانی و آقا سید ابوالحسن قزوینی رفیعی قدسالله اسرارهم فرا گرفتم. خدمت مرحوم آقای شعرانی قدسسرّه هیئت و شفا نیز خواندهام. در محضر آیتالله قزوینی و استاد بزرگوار فاضل تونی طاب ثراهما، شرح فصوص را خواندهام. ضمناً استاد بزرگوار مرحوم قزوینی چندین سال که اسفار میفرمودند، درس خارج فقه: مکاسب، اجاره و طهارت نیز تدریس میکردند و بنده در این دروس هم توفیق شرکت داشتهام. آن مرحوم اجازه اجتهادی هم به من مرحمت فرمودند. البته این اجازه را در ایامی دادند که حقیر در قزوین جهت استفاده از محضرشان توقف کرده بودم. همچنین در دروس اسفار مرحوم آیتالله میرزا احمد آشتیانی هم توفیق شرکت داشتهام.
حوزه: از فعالیتهای اجتماعی و علمی خود سخن بگویید.
استاد: حدود سی و هفت سال پیش از نجف به تهران آمدم و در آنجا مستقر شدم. محل سکونت، کوچه میرزا محمود وزیری بود و طبق معمول به مدرسه مروی رفتوآمد داشتم. مطوّل، قوانین، رسائل و اشارات را در آن مدرسه تدریس کردهام. در سال ۱۳۳۸ برای تدریس در مدرسه سپهسالار (شهید مطهری) از بنده دعوت به عمل آمد. در آن زمان اساتید بزرگی همچون آقا شیخ محمدعلی لواسانی، آقا سید کاظم عصار، آقای راشد، آقا ترابی، آقای سید محمود طالقانی، وحید گلپایگانی و شیخ ابوالفضل نجآبادی در آن مدرسه تدریس میکردند. من جوانترین آنان بودم و قسمت اول منظومه را تدریس میکردم. وقتی آقای طالقانی را دستگیر و زندانی کردند، به مدت یک سال به جای ایشان درس گفتم؛ لذا حقوق ایشان را به خانوادهاش پرداخت میکردند. پس از گذشت یک سال، رژیم متوجه شد و حقوق آن مرحوم را قطع کرد. البته برای من هم پاپوشهایی درست کردند ولی موفق نشدند. تا اینکه پس از رفراندوم ششم بهمن و مخالفت روحانیت با شاه، رژیم خواست به گونهای از حجم این مخالفتها بکاهد؛ لذا برای ظاهرنمایی، از روحانیون تهران دعوت کرد تا برای ملاقات با شاه به مسجد سپهسالار بیایند. در آن ملاقات، عده زیادی از روحانیون شرکت نکردند که من هم از آن جمله بودم و این برای آنها بهانهای شد جهت اخراج من از مدرسه سپهسالار. همچنین در دانشکده الهیات فقه تدریس میکردم. علت اشتغال به تدریس در دانشکده الهیات این بود که آیتالله حاج آقا مهدی حائری یزدی از طرف مرحوم آیتالله العظمی بروجردی به عنوان نماینده ایشان عازم آمریکا شده بود؛ دانشکده از من دعوت کرد که به جای ایشان تدریس کنم. این هم زیاد طول نکشید، زیرا مبارزات ۱۵ خرداد ۴۲ پیش آمد و ما هم در دانشکده از این حرکت شدیداً حمایت میکردیم و در سر کلاس در اینباره صحبت میکردیم. به همین خاطر در سال ۱۳۴۳ بنده و مرحوم شهید مطهری و آقای صدر بلاغی را از دانشکده اخراج کردند. آقا سید محمدباقر سبزواری که از اساتید دانشکده بود، به فروزانفر رئیس دانشکده گفته بود: «چرا آقایان را اخراج کردید؟ شما چند نفر مانند ایشان دارید؟» فروزانفر گفته بود: «دستور از بالا بود که این چند نفر را اخراج کنیم!» پس از گذشت یک سال، برای اقامه جماعت به مسجد شفاء آمدم و اکنون در همین مسجد مشغول هستم. این مسجد به دستور آیتالله بروجردی در یوسفآباد بنیاد گردید و کلنگ آن را هم آیتالله خوانساری به زمین زدند. پس از اتمام بنا، آیتالله خوانساری امر فرمودند که در این مسجد مشغول انجام وظیفه باشم. من هم پذیرفتم. از آن تاریخ (۱۳۴۴) تاکنون در کنار امامت جماعت، به تدریس هم اشتغال داشتهام. هر روز دو سه درس میگویم. با اینکه اینجا از مرکز شهر دور است ولی تعداد درخور توجهی شرکت میکنند. محل تدریس بیشتر در منزل بوده است ولی گاهی در خود مسجد تشکیل شده است. سه درسی که اکنون تدریس میکنم عبارتاند از: اسفار، خارج کفایه و فقه. البته درسهای متفرقه دیگری هم دارم. بحمدالله بیشتر وقت خود را صرف کارهای علمی کردهام.
حوزه: آیا تألیفی هم دارید؟
استاد: بله. درسهای منظومه از نوار پیاده شده و آنها را تنظیم کردهام و اکنون آماده چاپ است.
حوزه: ویژگیهای این شرح چیست؟
استاد: این شرح به نظر من دو ویژگی مهم دارد: ۱. جامع است؛ یعنی همه منظومه را در بر میگیرد، حتی فلکیات و طبیعیات و اخلاقیات، چون نوعاً این سه بخش را تدریس نمیکنند و اگر از حواشی بگذریم، شرح فارسیِ جامعِ منظومه بسیار کم است. به عقیده من اگر کسی بخواهد فلسفه بخواند باید این بخشها را هم ببیند، زیرا اصطلاحاتی در فلسفه به کار میرود که برگرفته از همین بخشها است و ناآشنایی با این اصطلاحات انسان را دچار مشکل میکند. ۲. خودآموز است؛ زیرا روش تدریس من به گونهای بوده که اول مطالب متن را توضیح دادهام و بعد آن را جزء به جزء تطبیق و تشریح کردهام، به طوری که به معنای واقعی کلمه خودآموز است و شخص نیاز به استاد ندارد.
حوزه: غیر از شرح بر منظومه، که حاصل تدریس حضرتعالی است، تألیف دیگری هم دارید؟
استاد: بله. حاشیهای بر «امور عامه» اسفار نگاشتهام که موارد مشکل آن را به صورت تعلیقه توضیح دادهام. البته نقد در این حاشیه خیلی کم است؛ علتش هم این است که این حواشی، بیشتر مطالبی است که استادمان آقا سید ابوالحسن قزوینی فرمودهاند و من یادداشت کرده بودم. خواستم این مطالب ثبت و ضبط شود و از بین نرود. چون متن عربی است، به همین خاطر حواشی هم عربی است. این حواشی نیز آماده چاپ است و به خاطر اهمیت آن، برخی از اساتید برای استفاده شخصی از آن زیراکس گرفتهاند. کتابی هم درباره اصول اعتقادات نوشتهام که در آستانه چاپ است. این کتاب فارسی است و سعی شده که مطالب آن در عین اختصار، با دلایل روشن و واضح بیان شود تا برای همگان قابل استفاده باشد. غیر از این، تعلیقات و حواشی بر رسائل، مکاسب، کفایه، قوانین و… دارم. قصد ندارم این حواشی را به چاپ برسانم، زیرا حواشی بسیاری بر این کتابها وجود دارد و در دسترس است؛ از اینرو چاپ این حواشی را لازم نمیدانم.
حوزه: آیا در این حواشی به منابع و مآخذ اسفار هم اشاره شده است؟
استاد: خیر؛ همانطور که گفتم، هدف بیشتر حفظ مطالب مرحوم استاد قزوینی بوده است. ولی به یاد دارم از مرحوم آقا سید محمد بهبهانی طابثراه کتاب اسفاری را به امانت گرفتم که در حواشی آن کتاب، مصادر و منابعی که مرحوم آخوند ملاصدرا از آنها مطلب گرفته بود مشخص شده بود. این کار بسیار خوبی بود. متأسفانه این کتاب با دیگر کتابهای آن مرحوم به فروش رفته است و خبری از آن نیست. معلوم است که مرحوم آخوند از منابع مختلفی مطلب نقل کرده است. سی سال قبل مباحثه اسفار داشتم، بحث «حرکت» بود. در کتابخانه مدرسه مروی برای اولین بار به «مباحث شرقیه» برخورد کردم. در آنجا دیدم اکثر مطالب مربوط به حرکت را مرحوم آخوند از این کتاب نقل کرده است، با همان عبارات. البته ابتکارات ملاصدرا در فلسفه و افکار خاص او بسیار است؛ این ابتکارات، اصل و اساس فلسفه اسلامی را تشکیل میدهد و نباید مورد غفلت واقع شود. نقل از کتب اسلاف، دأب و شیوه اکثر مؤلفان و مصنفان است و چیز تازهای نیست.
حوزه: گویا حضرتعالی با اقلیتهای دینی گفتگوهایی داشتهاید. در اینباره توضیح بدهید.
استاد: از توفیقات بزرگ الهی در حق من، برخورد و گفتگو با اقلیتها است. این حرکت مقدس از زمانی شروع شد که من به منطقه یوسفآباد آمدم. خوشبختانه با مباحثاتی که انجام دادهایم، افراد بسیاری جذب اسلام شدهاند. با اینکه بیشتر مسیحیان تهران و سایر اقلیتها در این منطقه هستند، ولی اکثر کسانی که با آنان بحث و گفتوگوی دینی داشتهام، افراد خارجی بودهاند که به لحاظ موقعیت محل به اینجا میآمدهاند. کسانی که اسلام را میپذیرفتهاند، در دفترچه من مطالبی را به عنوان یادگار مینوشتند که از سال ۵۴ تا کنون به ۱۰۴ نفر رسیده است. امروز هم یک نفر مراجعه کرده بود که قرارِ ملاقات و جلسه بحث و گفتگو را معین کردیم. روش من در بحث و گفتگو بر مبنای تحقیق بوده است؛ هدف این بوده که اسلام را بر مبنای تحقیق بپذیرند. به همین خاطر گاهی این جلسات شش تا هفت ساعت به طول میانجامد.
حوزه: حضرتعالی در اوایل انقلاب مورد سوءقصد گروه فرقان واقع شدهاید. با توجه به اینکه گروه فرقان بیشتر چهرههای فرهنگی را نشانه میگرفت، آیا فکر میکنید کارهای فرهنگی و زیربنایی حضرتعالی باعث این حرکت شد یا انگیزههای دیگری در کار بود؟
استاد: اینکه چرا بنده را ترور کردند، باید از خودشان پرسید؛ ولی من همانطور که گفتم تا قبل از انقلاب بیشتر کارهای فرهنگی و زیربنایی انجام میدادم؛ هم در دانشکده و هم در مجالسی که تشکیل میدادیم. بعد از انقلاب، در همان ابتدا آیتالله آقای مهدوی کنی مرا مسئول کمیته ۳ از کمیتههای چهاردهگانه تهران معرفی کردند که از طریق روزنامهها مطلع شدم! البته به ایشان گفتم: این کار از عهده من ساخته نیست. من این پست را قبول نکردم، لذا آیتالله آقای سید علی گلپایگانی را پیشنهاد کردند. در جریان انتخابات خبرگان اول هم روحانیت مبارز، بدون اطلاع من مرا جزء کاندیداهای خبرگان معرفی کرد. وقتی گفتم چرا به من خبر ندادهاید، گفتند: حضرت امام فرمودهاند «فلانی باید کاندیدا باشد»، از اینرو نظرخواهی از شما معنی نداشت! یک هفته پس از اعلام اسم من به عنوان کاندیدای خبرگان، ترور من پیش آمد. قضیه بدین قرار بود که بعد از نماز ظهر و عصر از مسجد به خانه میآمدم. از قضای روزگار آن روز تنها بودم. جوانکی که ظاهراً از قبل مرا تعقیب میکرد جلو آمد و با خونسردی تمام اسلحه را کشید و چند تیر به طرف من شلیک کرد. صدای شلیک گلوله سبب شد کارگر منزل ما بیرون بیاید که در این هنگام ضارب فرار کرد و من از مرگ رهایی یافتم. سر و دست و پای من مجروح شد و ناگزیر برای معالجه به خارج از کشور رفتم.
حوزه: آیا حضرتعالی با مرحوم شهید مطهری آشنایی داشتید؟
استاد: بله، خیلی زیاد. پدر ایشان از شاگردان آقا میرزا علیآقای شیرازی بوده است؛ گویا رسائل و مکاسب را پیش ایشان خوانده است. به همین خاطر آن مرحوم نسبت به بنده اظهار علاقه میکرد. هر وقت که ایشان به تهران میآمد، یا من خدمت ایشان میرفتم و یا اینکه ایشان را دعوت میکردیم و به منزل ما میآمد. لذا آشنایی من با مرحوم مطهری سابقهدار بود.
حوزه: به نظر حضرتعالی سرّ موفقیت مرحوم شهید مطهری چه بود؟
استاد: مرحوم مطهری مردی متدین و متعبّد بود؛ مخصوصاً در این اواخر سیر و سلوک عرفانی هم داشت. اذکاری را بینالطلوعین ملتزم بود؛ عارفی او را راهنمایی کرده بود. خیلی آقامنش و باعزت بود و حاضر نبود زیر بار ذلت برود. با این همه، آنچه سرّ موفقیت او به شمار میآید به نظر من «نظم فکری» ایشان بود. این خیلی مهم است؛ ممکن است کسی کوهی از علم و دانش باشد ولی فکرش نظم نداشته باشد. چنین فردی نمیتواند موفق باشد. مرحوم مطهری علاوه بر اینکه از نظر علمی وزنهای بود، فکر علمیِ منظمی هم داشت؛ هر چه را که نوشت، درست و بهجا بود. در اینجا قضیهای را نقل میکنم که بیانگر شخصیت علمی آن بزرگوار است. بنده حدود دو سال قبل از هجرت امام به پاریس به نجف اشرف مشرّف شدم و خدمت امام رحمهاللهعلیه رسیدم. از جمله مطالبی که به ایشان عرض کردم، شکوه از پایین آمدن سطح علمی طلبهها در حوزه علمیه قم بود. امام این را قبول داشتند؛ از اینرو فرمودند: «باید چارهای بیندیشیم.» از جمله به من پیشنهاد کردند که «در این زمینه فعالیتی داشته باشم.» عرض کردم: برای من میسور نیست. ایشان فرمودند: «پس این موضوع را با آقای مطهری، آقا اشراقی و آقا اخوی (آقای پسندیده) در میان بگذارید.» به ایران که آمدم، قضیه را به مرحوم شهید مطهری گفتم و یادآوری کردم که امام از شما برای این جهت استمداد کرده است. طولی نکشید که مرحوم مطهری به من گفت: «حضرت امام از نجف برای من نامهای فرستادهاند و در آن نامه نوشتهاند در قم برای طلاب برنامهای داشته باشم.» لذا ایشان هفتهای دو روز به قم میرفت و تصمیم داشت برای همیشه به قم برگردد که انقلاب اسلامی پیروز شد و ایشان به شهادت رسید.
حوزه: حضرتعالی بحمدالله اساتید بزرگی را در منقول و معقول درک کردهاید. چنانچه خاطره یا نکته آموزندهای از این بزرگان به خاطر دارید، برای ما و خوانندگان مجله بیان بفرمایید.
استاد: البته زندگی این بزرگان سراسر خاطره و نکته آموزنده است. سعی میکنم از هر کدام لااقل نکتهای را عرض کنم. مرحوم آیتالله آقا شیخ حسین حلی مردی ملّا و مجتهد و از شاگردان خوب مرحوم میرزای نائینی بود. با اینکه از نظر علمی در سطح آیتالله حکیم و آیتالله شاهرودی بود، از تمام مسائل و شئونات روحانی جز درس و بحث اجتناب میکرد؛ آدمی بسیار زاهد و گوشهگیر بود. وقتی از ایشان پرسیدم (بعد از فوت آقا میرزا عبدالهادی شیرازی) شما از نظر علمی بالاترید یا آقای حکیم؟ گفت: مثالی در فارسی هست (ایشان عرب بود و فارسی را به زحمت تکلم میکرد) که: «خاله سوسکه وقتی میبیند بچهاش از دیوار بالا میرود میگوید: قربون دست و پای بلورینت بشم!» میخواست به من بفهماند که حبّ ذات به انسان اجازه نمیدهد بگوید دیگری از من بهتر است. مرحوم آیتالله محمدکاظم شیرازی جدّ ما و استاد بنده در بسیاری از مراحل تحصیلی بود. از خصوصیات این بزرگوار این بود که شاگرد را پرورش میداد؛ این شیوه را ایشان از مکتب سامراء گرفته بود. نه تنها به شاگرد مجال اشکال کردن میداد، بلکه اگر شاگرد نمیتوانست اشکال خود را درست تقریر کند و یا اشکالش نابجا بود، آن مرحوم ابتدا اشکال را به صورت صحیح مطرح میکرد و میگفت: «منظور شما حتماً این است»، آنگاه به پاسخ آن میپرداخت. یکی از توصیههای ایشان این بود که میفرمود: هیچگاه در مباحثات و موارد اظهار نظر، «اول مازاد» نباشید. مقصودش این بود که طبق مرسوم بازاریان، وقتی جنس را برای مزایده به بازار میآورند، آنکس که اول قیمت بگذارد سخنش حرف آخر نیست؛ دیگران قیمت بالاتری پیشنهاد میکنند و در نتیجه آنچه او گفته ارزش خود را از دست میدهد. در مباحثات هم وقتی مسئلهای مطرح میشود، شما اولین نفر نباشید که نظر خود را بیان میکنید، بلکه همیشه صبر کنید تا دیگران مطالب خود را بگویند و شما حرف آخر را بزنید. نکته دیگر اینکه ایشان فرد بحّاثی بود و مسلط در مباحث، در عین حال بسیار منصف. یادم هست ایشان در سال ۱۳۶۵ قمری در سفری که به ایران داشتند، به قم مشرف شدند و من هم در خدمتشان بودم. بزرگان قم و حوزه از ایشان تجلیل فراوانی کردند. دو جلسه بحث ایشان را با آیتالله بروجردی شاهد بودم؛ بحث طولانی و عمیق بود. بحث اول در مسئلهای از مسائل وقف بود و بحث دوم در «تنجیس متنجّس». هر دو بار طرح مسئله از ناحیه آیتالله بروجردی قدسسرّه بود. نکته دیگری که بسیار آموزنده است و نشاندهنده روحیه تواضع این مرد بزرگ در برابر استاد است اینکه ایشان حدود چهل سال درس میرزا محمدتقی شیرازی را میرفتهاند و در سامراء ملازم آن مرحوم بودهاند. میفرمود: هرگاه به خانه میرزا میرفتم درِ خانهاش را میبوسیدم؛ وقتی بیرون میآمدم باز میبوسیدم، تا اینکه میرزا محمدتقی زعامت عامه یافت؛ از آن پس این کار را ترک کردم، زیرا خوف این را داشتم که حمل به جهات دیگر کنند، نه جنبه احترام به استاد. خاطرهای هم از دوران سخت زندگی طلبگی خود برای من نقل کرد و گفت: «روزی یکی از نوههای دختری میرزا به نام سید احمد سبط به حجره من در سامراء آمد که ناهار را پیش من بماند. برای ایشان دو عدد تخممرغ نیمرو کردم. گفتم: آقا سید احمد، قدر این غذا را بدان، زیرا شش ماه است که از حجره من دود غذا برنخاسته است.» به ایشان عرض کردم: پس چه میخورید؟ فرمود: «اکثر اوقات تمر هندی را در آب خیس میکردیم و قدری هم شکر قرمز به آن میافزودیم، آنگاه نان در آن ترید میکردیم و میخوردیم.» اساساً وضع معیشتی حوزه نجف خوب نبود. از آقا شیخ محمدتقی بروجردی شنیدم که میگفت: «وضع زندگی ما بد بود؛ آنقدر بد بود که عبا را بر سر میکشیدم و از توی کوچهها کاهو جمع میکردم، میشستم و میخوردم.» وضع خود ما هم بهتر از این نبود. یادم هست یکبار پدرم کتاب صلاة یا طهارت حاج آقا رضا همدانی را به من داد تا ببرم بازار حراجیها بفروشم تا بدین وسیله هزینه زندگی تأمین شود. من هم کتاب را آوردم و به ۲۵۰ فلس فروختم. روشن است که چنین کتابهایی برای مجتهد عصای دست است؛ ضرورت شدید است که انسان مجتهدی را وادار به چنین کاری میکند.
حوزه: قضیه منزوی شدن مرحوم آیتالله محمدکاظم شیرازی در نجف اشرف چه بود؟ لطفاً توضیح بفرمایید.
استاد: ایشان بعد از رحلت آقا میرزا محمدتقی شیرازی از کربلا به نجف آمدند. مقام مرجعیت داشتند و مرجعیت ایشان در حال رشد و نمو بود که برخی، مسئله رفتن فرزندانش به مدارس جدید عراق را مستمسک قرار دادند و علیه وی به تبلیغ پرداختند و این امر موجب انزوای ایشان شد. بله، فرزندان ذکور ایشان به مدارس جدید میرفتند و محیط مدارس جدید عراق از نظر علما پذیرفته نبود؛ البته به خاطر جنبه تجدد این مدارس. به هر صورت، علما روی خوش به این مدارس نشان نمیدادند. دختران علما که اصلاً به این مدارس نمیرفتند؛ حتی یک مورد هم دیده نشده که دختر عالمی به این مدارس رفته باشد. پسران حاج شیخ به این مدارس میرفتند و دیپلم گرفتند. یکی از ایشان دکتر احمد کاظم است که الآن در عراق است و قبل از شروع جنگ بینالملل دوم برای دوره طب به آلمان رفت. همین امر باعث شد تا عدهای که با مرحوم شیخ مسائلی داشتند علیه او تبلیغات کنند. برخی از افراد متدین ولی سادهدل تحت تأثیر این تبلیغات واقع شده بودند، مثل مرحوم شیخ محمدعلی خراسانی. مرحوم شیخ محمدعلی خراسانی واعظ، مرد زاهد و باتقوایی بود، ولی به خاطر تحریکات دیگران، در مجالسی که شیخ حاضر بود روی منبر او را مورد خطاب و عتاب قرار میداد و میگفت: «بچههایت را فرنگ میفرستی و از سهم امام به آنان میدهی؟» مرحوم پدرم فرمود: روزی به شیخ محمدعلی گفتم: این که به شیخ اعتراض میکنی، بر اساس شنیدهها است یا آگاهی خودتان؟ گفت: «بر اساس شنیدهها است!» به او گفتم: «رفتن فرزندان ایشان به فرنگ هیچ ارتباطی به ایشان ندارد و از سهم امام هم چیزی به او داده نشده است. پسر شیخ چند سالی در کوفه معلمی کرده و پولی فراهم آورده و برای ادامه تحصیل به فرنگ رفته است.» مرحوم پدرم فرمود: «از آن به بعد، نه تنها شیخ محمدعلی درباره شیخ چیزی نگفت، بلکه آمد خدمت آقا و حلالیت طلبید.» در هر صورت، به خاطر این تبلیغات، مرحوم شیخ محمدکاظم تا مدتی خانهنشین شد. بعد از رحلت حضرات آیات: آقا سید ابوالحسن اصفهانی و حاج آقا حسین قمی، دوباره مرجعیتی پیدا کرد و حقایق تا حدودی برای حوزه نجف روشن شد، ولی طولی نکشید که به رحمت خدا رفت. نوشتههای زیادی از آن مرحوم برجای مانده که فرزند ارشدش آنها را همراه با کتابهای خودش وقف کتابخانه حافظیه شیراز کرده است.
حوزه: حضرتعالی مستحضر هستید که اکنون یکصدمین سال درگذشت میرزای شیرازیِ بزرگ است. از اینرو، شما که از نوادگان آن مرد بزرگ هستید، شایسته است درباره آن مرحوم مطالبی را برای ما و خوانندگان مجله بیان فرمایید.
استاد: درباره مرحوم میرزای شیرازی زیاد گفته و نوشته شده است. بنده سعی میکنم حتیالامکان مطالبی را بگویم که سینهبهسینه و بهطور مستند شنیدهام و در کتابها نیامده است.
حوزه: بفرمایید علت مهاجرت مرحوم میرزای شیرازی از نجف به سامراء چه بوده است؟
استاد: به نظر من، مرحوم میرزا در مهاجرت از نجف به سامراء چند هدف را دنبال میکرد: ۱. اسکان شیعه در سامراء. با توجه به اینکه سامراء مدفن عسکریین (ع) و منزل آن بزرگواران است و بسیاری از چیزهایی که مورد علاقه و احترام شیعه است در آنجا قرار دارد، مرحوم میرزا سعی کرد که شیعیان در آن مکان اسکان یابند. ۲. تبلیغ تشیع در نواحی عراق. ۳. تقریب بین شیعه و سنی؛ به نظر من این مهمترین هدف میرزا بود، زیرا نجف و کربلا مَمحضِ شیعیان بود و میرزا میخواست با رفتن به سامراء، شیعیان را به آنجا بکشاند تا عملاً میان آنان و اهل سنت خلط و آمیزشی به وجود بیاید و از این رهگذر گامی در مسیر وحدت و تقریب برداشته شود؛ زیرا مرحوم شیرازی به ایجاد وحدت و الفت بین شیعه و سنی اهتمام میورزیده است. شواهد بسیاری از زندگی میرزا وجود دارد که بیانگر این مدعا است. از جمله: مرحوم میرزا طبق معمول عصرها مرکبشان را سوار میشدند و میرفتند کنار شط تا قدری استراحت کنند. گاه در همانجا فرع فقهی هم مطرح میکردند و با همراهان به بحث و گفتگو میپرداختند. روزی که مصادف بود با آخر ماه مبارک رمضان، مرحوم میرزا از کنار شط برمیگشت که به ایشان خبر میدهند شیعیان ماه را ندیدهاند ولی اهل سنت ادعا میکنند که ماه را دیدهاند. مرحوم میرزا میفرمایند: «کسانی از سنیان که ماه را دیدهاند برای شهادت بیاورید.» چند نفر از اهل سنت که ماه را دیده بودند خدمت ایشان میآورند. پس از اثبات وثاقت آنان، شهادت بر رؤیت هلال میدهند. مرحوم میرزا شهادت آنان را میپذیرد و حکم به رؤیت هلال میدهد. حکم میرزا باعث جلب توجه اهل سنت میشود و تأثیر خوبی در میان آنان میگذارد. پس از جلسه، مرحوم آقا میرزا علیآقا فرزند ایشان به میرزا عرض میکند: «آیا مبنای شما در باب قبول شهادت تغییر کرده است؟ زیرا شما معتقد بودید شاهد باید شیعه باشد.» میرزا میفرماید: «نه، خودم ماه را دیده بودم، اما خواستم با این عمل دل آنان را به دست بیاورم و تحبیب کرده باشم.» شاهد دیگر اینکه وقتی مرحوم میرزا شروع به ساختن مدرسه در سامراء میکند، علمای اهل سنت هم تصمیم میگیرند مدرسهای بسازند. این خبر به گوش مرحوم میرزا میرسد و ایشان آنها را در ساختن مدرسه مساعدت مالی میکند. شاهد سوم را از مرحوم میرسید حسین فشارکی، برادرزاده سید محمد فشارکی، در ایام جوانی در مشهد شنیدم که فرمود: در سامراء بین طلبهای و بقالی که از اهل سنت بود نزاعی در گرفت. این نزاع کمکم گسترش یافت به طوری که عدهای از اهل سنت تحریک شدند و خانه میرزا را سنگباران کردند. عشایر اطراف که شیعه بودند از قضیه باخبر شدند. خدمت میرزا میآیند و از محضر ایشان اجازه میخواهند تا اهل سنتی را که نسبت به شیعیان و ایشان بیادبی کردهاند سرکوب کنند. مرحوم میرزا این درخواست را نمیپذیرد. مسئله رنگ سیاسی میگیرد؛ روس و انگلیس میخواهند از جوّ به وجود آمده استفاده کنند. سفیر روس و انگلیس از بغداد به سامراء میآیند و از مرحوم میرزا درخواست ملاقات میکنند. مرحوم میرزا آنان را نمیپذیرد. والی عثمانی و نماینده سلطان عبدالحمید در بغداد وقتی از این قضیه مطلع میشود، خوشحال شده و به سامراء میآید و اجازه ملاقات میگیرد. مرحوم میرزا به او اجازه ملاقات میدهد. والی به آقا عرض میکند: «اجازه بدهید این متجاهرین را تنبیه کنیم.» آقا میفرماید: «اینها فرزندان ما هستند که با هم نزاع کردهاند؛ خودمان آن را حل خواهیم کرد.» والی عثمانی از مرحوم میرزا تشکر میکند و پس از آن، ماوقع را به سلطان عبدالحمید گزارش میدهد. سلطان عبدالحمید به میرزا تلگراف میزند و پس از تشکر مینویسد: «به خاطر این اسائه ادبی که به حضرتعالی شده است، هر دستوری بدهید در حق متجاهرین اجرا میکنیم.» میرزا در پاسخ مینویسد: «ما آنان را عفو کردیم.» مرحوم میرزا با این برخورد کریمانه، چنان ایجاد الفت و محبت کرده بود که عمویم مرحوم آقا میرزا حسن میگفت: «تا این اواخر پیرمردهای اهل سنت سامراء که آن واقعه را به یاد داشتند میگفتند: نحن الطلقاء؛ زیرا میرزا هر کاری که میخواست میتوانست در حق ما انجام بدهد ولی ما را عفو کرد.» اینها نمونههایی بود از روش عملی مرحوم میرزا در راه ایجاد وحدت و الفت بین شیعه و سنی.
حوزه: مرحوم میرزا در سامراء «مکتب سامراء» را پایهگذاری کرد. لطفاً ویژگیهای این مکتب را برشمارید.
استاد: به نظر من، از ویژگیهای مهم مکتب سامراء «مجتهدپروری» آن است؛ از اینرو اکثر مجتهدان نامی و بزرگ، از همین مکتب برخاستهاند، مانند مرحوم آخوند خراسانی، میرزا محمدتقی شیرازی و مرحوم سید محمد فشارکی. در این رابطه خاطرهای نقل میکنم: مرحوم آقا شیخ مرتضی حائری در بیمارستان بستری بود؛ به عیادت ایشان رفتم. ایشان از قول پدر مرحوم، حاج آقا روحالله گلپایگانی طابثراه نقل میکرد (البته نمیدانم مستقیماً از پدرشان شنیده بود یا با واسطه): «من از نجف به سامراء رفتم. چند روزی در درس میرزا شرکت کردم. روزی همراه میرزا برای قدمزدن به کنار شط رفتم. ایشان از من پرسید: درس ما را چگونه یافتی؟ عرض کردم: به نظر من نجف بهتر است. مرحوم میرزا از این سخن من خوشش نیامد، لذا فرمود: شما چند روز دیگر بمانید تا این فرعی که مطرح شده به پایان برسد. من هم قبول کردم و خلاصه چنان جذب شدم که در سامراء ماندگار شدم. روزی میرزا از من پرسید: حالا نظرتان چیست؟ عرض کردم: تفاوت اینجا با نجف بسیار است؛ درس شما انسان را پرورش میدهد.»
حوزه: شیوه تدریس مرحوم میرزا چگونه بود؟
استاد: مرحوم میرزا فرع فقهی را مطرح میکرد و تمامی مطالب مربوط به آن را بحث میکرد؛ ایشان چیزی را به عنوان «اصل موضوعی» بیدلیل نمیپذیرفت. این بحث به صورت طرفینی بین استاد و شاگردان بود؛ از اینرو درس میرزا مدت زمان مشخصی نداشت؛ ابتدای آن معلوم بود ولی انتهای آن بستگی به اتمام بحث داشت. گاه میرزا از صبح که بر منبر تدریس مینشست، ظهر از منبر پایین میآمد.
حوزه: آیا پس از رحلت مرحوم میرزا این شیوه ادامه داشت؟
استاد: شاگردان میرزا کم و بیش این شیوه را ادامه دادهاند. بارزترین آنها در این شیوه، مرحوم آقا محمدتقی شیرازی بوده است؛ ایشان بعد از مرحوم میرزا در کربلا همین شیوه را دنبال کرده است. از مرحوم آقا شیخ محمدتقی شیرازی نقل شده که: یکی از علمای ایران به کربلا آمده بود و از من پرسید: میرزا محمدتقی چه بحثی را مشغول هستند؟ متحیر شدم چه جواب بدهم، زیرا روش بحث این بود که اگر فرعی مطرح میشد باید دقیقاً تنقیح میشد. مثلاً اگر بحث از «استصحاب تعلیقی» به میان میآمد و در حجیت آن تردید میشد، باید همانجا تمام و کمال بررسی میشد. لذا مشکل بود که عنوان واحدی برای موضوع بحث تعیین شود. در هر صورت، روش بحث در مکتب سامراء بر تحقیق و بحث استوار بوده است، و در نجف بیشتر به صورت کلاسیک. مرحوم آخوند وقتی درس میگفته به عنوان استاد، فرعی را مطرح کرده و نظر خود را هم بیان میکرده است؛ البته بحث بین استاد و شاگرد بوده است، ولی نه به آن صورتی که در سامراء رواج داشته است. در سامراء شاگردان، استاد را دو ساعت و گاهی بیشتر بر سر منبر نگه میداشتند.
حوزه: بعد از رحلت مرحوم میرزای شیرازی بر سر شیعیان و حوزه سامراء چه آمد؟
استاد: بعد از رحلت مرحوم میرزا، اکثر شیعیان از سامراء کوچ کردند. مرحوم مادرم میگفت: عامل این کوچ، انگلیسیها بودند.
حوزه: از مرحوم میرزا محمدتقی شیرازی اگر مطلبی دارید، بفرمایید.
استاد: نسبت به آن بزرگوار مطالب زیاد است؛ شایسته است ویژهنامهای به این مرد بزرگ اختصاص داده شود، ولی برای اینکه سؤال شما بیپاسخ نماند، نکتهای را در عظمت معنوی ایشان عرض میکنم. از آقا سید عباس اصفهانی، نجل جلیل آقا سید محمد فشارکی، شنیدم که میگفت: بعد از مرحوم ابوی خواستم از کسی تقلید کنم. از بزرگی پرسیدم: آقا میرزا محمدتقی شیرازی عادل است؟ ایشان به من گفت: «از عصمت آقا میرزا محمدتقی بپرس نه از عدالت ایشان!» مرحوم میرزا حالت «انصراف نفسی» داشته است؛ یعنی اگر میخواسته ذهنش را از هر چیز منصرف و فقط متوجه خدا کند، میتوانسته است؛ این مقام بزرگی است. نقل میکنند: شیخی خدمت مرحوم میرزا میآید و از ایشان نماز استیجاری طلب میکند. مرحوم میرزا چون اطمینان به وی نداشته است، نمیدهد. شیخ عصبانی میشود و به مرحوم میرزا توهین میکند. در مناسبت دیگری، مرحوم میرزا به آن شیخ کمک مالی میکند. اطرافیان میگویند: «آقا! این شخص فاسق است؛ آن روز به شما توهین کرد.» میرزا میفرماید: «من اصلاً نشنیدم.»
حوزه: یکی از نکات برجسته و مهم در زندگی مرحوم میرزا مسئله «تحریم تنباکو» است. به خاطر آثار شگفتی که این حرکت داشته، برخی از عوامل بیگانه سعی دارند استناد این فتوا را به میرزا منکر شوند یا نقش اصلی را به دیگران، بهخصوص سید جمالالدین اسدآبادی، نسبت دهند. نظر حضرتعالی چیست؟
استاد: یکبار حضرت امام رحمهاللهعلیه از من، آقا میرزا باقر آشتیانی، آقا سید احمد شهرستانی، آقا سید علی محمد سبط و… خواستند که خدمتشان برویم. زمان، ریاستجمهوری بنیصدر بود. هنوز جراحت پایم بهبود نیافته بود و از اینرو مجبور بودم روی صندلی بنشینم. همین امر موجب شد که حضرت امام اول از من احوالپرسی کند. صحبت از میرزا به میان آمد. حضرت امام فرمودند: «اخیراً بعضی از گروهها سعی دارند قضیه تحریم تنباکو را به خارجیها نسبت بدهند؛ هدفشان هم این است که بهطور کلی روحانیت را از نهضتها کنار بگذارند.» عرض کردم: بله، من هم این خبر را دارم. لذا اینکه شما گفتید عدهای چنین تلاشی دارند، واقعیتی است. اما دلایل و شواهد فراوانی در دست است بر اینکه فتوای تحریم از خودِ میرزا صادر شده و هیچ دست بیگانهای در صدور آن دخالت نداشته است. رابطه سید جمال اسدآبادی با میرزای شیرازی هم به گونهای نبوده که سید بتواند در میرزا اثر بگذارد. همانطور که در ابتدای صحبت گفتم، بیشتر مطالبی را میگویم که خود شنیدهام و در کتابها و نوشتهها کمتر به آنها اشاره شده است. اکنون بر همین اساس دلایل خود را مبنی بر اینکه فتوای تحریم از آنِ میرزای شیرازی است و هیچکس در صدور آن دخالت نداشته، ذکر میکنم: ۱. وقتی مرحوم آقا میرزا علیآقای نائینی به تهران آمده بود، به ملاقات ایشان رفتم. صحبت از قضیه تحریم تنباکو شد. ایشان گفت: «از پدرم (مرحوم نائینی) شنیدم که در جریان دخانیه بین میرزای شیرازی و ناصرالدینشاه مکاتبات بسیاری شد و رفتوآمدهایی بود. مرحوم میرزا شبها با عدهای از شاگردان جلوس داشت. در یکی از شبها به آن جمع فرمود: در جلسه آینده هر کدام از شما صورت تلگرافی مبنی بر تحریم تنباکو بنویسد و بیاورد. در جلسه بعد، هر کدام از افراد شرکتکننده نوشتهای آورده بودند. خواندیم و خدمت میرزا تقدیم کردیم. میرزا هر نوشتهای را که میگرفت زیر تشک خود میگذاشت. سپس خود میرزا از زیر تشک، صورت تلگرافی را بیرون آورد و خواند: “الیوم استعمال تنباکو و دخانیات در حکم محاربه با امام زمان (عجلاللهفرجه) است” و فرمود: این تلگراف از ناحیه مقدسه شرف صدور یافته است؛ اینگونه فرمودند که صادر کنیم.» آنگاه همه ساکت شدیم. ۲. از آقای سید عباس اصفهانی نجلِ جلیلِ آقا سید محمد فشارکی شنیدم که گفت: پدرم پس از صدور فتوا از طرف میرزا خدمت ایشان رفت و عرض کرد: این فتوا تنها مربوط به ایران است یا شامل بلاد دیگر هم میشود؟ مرحوم میرزا فرمودند: مخصوص ایران است. ۳. شاهد دیگر، رجال و شخصیتهایی هستند که ناصرالدینشاه آنان را به عنوان پیک مخصوص به سامراء میفرستاد تا او را از موضعگیری و مخالفت منصرف کنند و نسبت به فواید امتیاز توجیهش نمایند. شیخالملک اورنگ که ناظر جریانها بوده است، در اواخر عمر برای من نقل میکرد که: ناصرالدینشاه فرد متشخصی را به عنوان نماینده مخصوص خدمت میرزا فرستاد تا از نزدیک، بهطور مشروح فواید امتیاز را برای میرزا بگوید. وقتی خدمت میرزا میرسد، درباره فواید امتیاز بسیار صحبت میکند. میرزا در پاسخ فقط میگوید: «لا اله الا الله» و دستور میدهد قهوه بیاورند؛ آوردند. قهوه به معنای اجازه مرخصی است. بار دیگر وقت میگیرد و خدمت میرزا میرسد و مجدداً درباره امتیاز توضیح میدهد. این بار میرزا در پاسخ میگوید: «ثم لا اله الا الله» و دستور میدهد قهوه بیاورند. فرستاده ناصرالدینشاه وقتی میبیند ملاقات با میرزا فایدهای ندارد، به تهران برمیگردد. از او پرسیدم نتیجه چه شد؟ گفت: «یک لا اله الا الله و یک ثم لا اله الا الله!» ۴. از جمله مؤیدات، اینکه هفده یا هیجده سال پیش به نجف اشرف مشرف شدم. آیتالله آقا سید علی سیستانی که داماد عموی ماست، یک روز برای ناهار مرا به منزلش دعوت کرد. در ضمن صحبت گفت: «از ترکه مرحوم میرزا دو چیز نزد من است که شما شایستهترید آنها را داشته باشید: یکی جلد دوم اصول تقریر مرحوم رُزدری؛ دیگری نامهای است از مرحوم حاج میرزا حسین نوری که از تهران برای مرحوم میرزا فرستاده بوده است.» این نامه زرد شده بود و آثار پوسیدگی داشت. مرحوم نوری در این نامه تمام جریاناتی را که در رابطه با تحریم تنباکو اتفاق افتاده بود، بهگونهای بسیار فشرده در یک صفحه برای میرزا نوشته بود؛ از جمله مخالفت یکی از علمای تهران با تحریم تنباکو و قلیان کشیدن او را نیز ذکر کرده بود. من به خاطر اینکه نام آن آقا برده شده بود و این نقطه ضعفی برای او محسوب میشد، نخواستم این نامه به عنوان یک سند تاریخی باقی بماند؛ از اینرو متأسفانه نامه را پاره کردم. آنچه این نامه گویای آن بود این بود که نه تنها میرزا خود اقدامکننده بوده است، بلکه کسانی هم بودهاند که میرزا را از کم و کیف قضایا پس از صدور فتوا باخبر میساختهاند. مرحوم حاجی نوری طابثراه مبعوث مرحوم میرزا به همین منظور به تهران بود. ۵. مؤید دیگر، تلگرافهایی است که بین ناصرالدینشاه و مرحوم میرزا رد و بدل میشده است. تلگرافهایی که از طرف ناصرالدینشاه صادر شده، اوج و حضیض دارد: در ابتدا که ناصرالدینشاه احساس قدرت میکند، تعبیراتی که برای میرزا به کار میبرد خیلی سبک است؛ هرچه جریان ریشهدارتر میشود، ناصرالدینشاه احساس ضعف میکند و از اینرو تعبیرات و القاب محترمانهتری به کار میبرد. در مقابل، تلگرافهای مرحوم میرزا از اول تا آخر بر یک منوال است. ۶. از جمله شواهد، داستان گریه مرحوم میرزا است در برابر کسانی که به وی، به خاطر پیروزی در نهضت، تبریک گفتهاند. وقتی از ایشان علت گریه را میپرسند، پاسخ میدهد: «از این پس دشمنان به فکر مبارزه با روحانیت میافتند؛ زیرا کانون خطر را شناختند.» با این توضیحات روشن شد که بیگانگان یا درباریان هیچ نقشی در صدور فتوا و ایجاد نهضت نداشتهاند. اما نقش سید جمالالدین اسدآبادی: شواهد بسیاری در دست است که از مرحوم میرزا، اساساً تمایلی به داشتن رابطه نزدیک با سید جمال دیده نمیشود. در اینجا دو قضیه را که خودم شنیدهام بازگو میکنم: ۱. آقا سید علی گلپایگانی از آقا میرزا علی نائینی، و ایشان از پدرش مرحوم میرزای نائینی برای من نقل کرد که: «سید جمالالدین اسدآبادی در زمان مرحوم میرزا به سامراء آمد و در مدت اقامت در سامراء میهمان من بود. از میرزا وقت ملاقات خواست؛ میرزا به او وقت ملاقات نداد.» مؤید این مطلب این است که مرحوم سید جمالالدین دو نامه به میرزا مینویسد ولی میرزا پاسخی به آنها نمیدهد. مرحوم آیتالله مرعشی نجفی رحمهاللهعلیه برای من نقل کرد که: «سید جمال برای ملاقات با میرزا به سامراء میرود؛ میرزا به وی وقت ملاقات نمیدهد. سید شبانه از دیوار خانه میرزا بالا میرود و وارد اتاق میرزا میشود و با او ملاقات میکند!» به هر حال، مرحوم میرزا از داشتن رابطه با مرحوم سید جمال اجتناب داشته است؛ حالا به چه دلیل، شاید بشود چیزهایی را حدس زد، ولی چنین فردی چگونه میتوانسته در القای صدور فتوا مؤثر باشد؟ علاوه بر این، مرحوم سید محسن امین معتقد است که نامههای سید جمالالدین اسدآبادی بعد از صدور حکم به مرحوم میرزا رسیده است. یکی از سؤالهایی که ممکن است به ذهن بیاید این است که چرا میرزا ناصرالدینشاه را عزل نکرد، با اینکه زمینه موجود بود و سید جمال هم بر این مسئله اصرار داشت؟ داستانی در این رابطه نقل میکنم که تا حدودی پاسخگوی اینگونه سؤالها است. آیتالله شیخ عبدالنبی نوری از شاگردان میرزا و مقیم تهران بود. نجل جلیل ایشان، شیخ بهاءالدین نوری، که در ۱۰۳ سالگی مرحوم شد، برای من نقل کرد که: «یکبار از سامراء از طریق ترکیه به مکه مشرف شدم. در بازگشت، به استانبول که رسیدم، سید جمال آگاه شد و از من ملاقات خواست. وقتی آمد گفت: پیامی برای میرزا دارم که میخواهم به وسیله شما به ایشان برسانم. به میرزا بگو: ناصرالدینشاه فرد فاسدی است؛ او را ابتدا تکفیر و سپس عزل کند.» به سید گفتم: اگر ناصرالدینشاه را عزل کند، چه کسی به جای او بیاید؟ سید جمال گفت: خود من. گفتم: با چه پشتوانهای؟ گفت: به پشتوانه سلطان عبدالحمید. با این سخن سید مخالفت کردم؛ بگو مگو بالا گرفت، در عین حال نتیجهای نداد. به سامراء که آمدم، خدمت مرحوم میرزا رفتم؛ میرزا خارج شهر بود. جریان ملاقات با سید را به ایشان گفتم. میرزا فرمود: شما چه جواب دادی؟ گفتم: مخالفت کردم با این پیشنهاد. مرحوم میرزا گفت: اگر موافقت کرده بودی، رابطه من با تو قطع میشد. میدانی این پیشنهاد چه مفسدهای دارد؟ معنایش این است که تنها کشور مستقل شیعه، استقلال خود را از دست بدهد و تابع دولت عثمانی گردد؛ این به مصلحت نیست. اگر ما ناصرالدینشاه را عزل نمیکنیم به خاطر همین ظاهر استقلال است؛ باید آن را حفظ کنیم.» من قبل از اینکه این داستان را از مرحوم شیخ بهاءالدین نوری بشنوم، در ذهنم بود که چرا مرحوم میرزا در تلگرافهایش به ناصرالدینشاه تعبیرات محترمانهای به کار میبرد و با القاب زیادی وی را مورد خطاب قرار میدهد. بعد فهمیدم که سرّ این مطلب چیست؛ میرزا به خاطر حفظ موقعیت موجود و اینکه کسی که بتواند در آن شرایط جانشین ناصرالدینشاه بشود و این استقلال ظاهری را حفظ کند وجود نداشت، صلاح نمیدانست هیمنه ظاهری شاه را در هم بشکند؛ از اینرو در تعبیرات، مانند یک رعیت با ناصرالدینشاه برخورد میکرد.
حوزه: مرحوم میرزای شیرازی از شاگردان مرحوم شیخ انصاری بوده است. از رابطه این دو بزرگوار مطلبی اگر دارید بیان بفرمایید.
استاد: مرحوم میرزا برای شیخ انصاری احترام فوقالعادهای قائل بود. اخویزاده مرحوم میرزا، مرحوم حاج میرزا علیآقا، برای من نقل میکرد که: «میرزا وقتی مسئلهای را مطرح میکرد و به نقد و بررسی آن میپرداخت، چنان مینمود که مخالف با نظر شیخ است. مجدداً همان مسئله را طرح میکرد و میفرمود: آنچه شیخ گفته درست است، و مطابق نظر شیخ اقامه دلیل میکرد.» وقتی شاگردان به این روش اشکال میکردند، در پاسخ میفرمود: «عدول از آنچه شیخ گفته مشکل است؛ شیخ با آن سعه علمی، سخن بیمبنایی نمیگوید. شما شیخ را میتاً درک کردهاید، ولی ما او را حیاً درک کردهایم.» میدانید که مرحوم میرزا آثار زیادی ندارد؛ البته عللی دارد که مهمترین آنها عبارت است از: ۱. جولان فکری؛ میرزا زیاد تجدیدنظر در امور علمی داشته است. ۲. احترام به شیخ انصاری. در مقابل، شیخ هم به میرزا بسیار احترام میگذاشته است. شیخ وقتی «رسائل» را مینویسد، آن را به مرحوم میرزا میدهد تا نظرات خود را بر آن بیفزاید. میرزا با اینکه اکراه دارد، ولی به خاطر احترام به استاد میپذیرد و برخی از جاها را با کلمه «منه» حاشیه میزند. بعد این حواشی جزء متن میشود؛ در تقریرات آقای نائینی هم به این مطلب اشاره شده است.
حوزه: شنیدهایم شاگردان میرزا نسبت به آن بزرگوار احترام خاصی میگذاشتهاند. لطفاً اگر مطلبی در اینباره دارید بفرمایید.
استاد: شاگردان میرزا نه تنها آن بزرگوار را فردی عاقل و سیاستمدار میدانستند، بلکه او را انسان ملکوتی و برخوردار از مقامات بلند معنوی میشمردند. این را شما از نحوه برخورد شاگردان میرزا با آن جناب میتوانید بفهمید. به عنوان نمونه، مرحوم آخوند خراسانی آنقدر به میرزا معتقد بود که وقتی به سامراء میآمد و خدمت ایشان میرسید، درِ خانه مرحوم میرزا را میبوسید. تا میرزا زنده بود مرحوم آخوند به احترام استاد برای تدریس بر منبر نمیرفت. به مرحوم آخوند عرض میکردند: «شما که به سامراء میروید، قصدتان خالص نیست!» میفرمود: «نه، من قصدم خالص است، زیرا فقط برای دیدن میرزا میروم.» مکرر شنیدهام که مرحوم آخوند، مرحوم میرزا علیآقا فرزند میرزا را نیز بسیار احترام میکرد و در مجالس او را بر خود مقدم میداشت. نیز شنیدهام مجلسی روضه بوده است که مرحوم آخوند و آقا میرزا علیآقا هر دو میخواستهاند در آن شرکت کنند. از قضا، با اینکه از دو مسیر مختلف میآمدهاند، طوری بوده که همزمان وارد مجلس میشدهاند. یکی از پسران مرحوم آخوند متوجه میشود. برای اینکه همزمان وارد مجلس نشوند و در نتیجه آخوند ناچار نشود میرزا علیآقا را بر خود مقدم بدارد، تسبیحی به آخوند میدهد تا استخاره کند؛ این کار بدین منظور بوده است که آخوند قدری متوقف شود و دیرتر از میرزا علیآقا وارد مجلس شود و مسئله تقدم داشتن میرزا علیآقا بر خود پیش نیاید. آخوند جریان را میفهمد؛ فوراً تسبیح را به طرف پسرش پرت میکند و به راه خود ادامه میدهد. این همه تقید به خاطر آن بوده است که شاگردان میرزا، او را انسان فوقالعادهای میدانستهاند و برایش کراماتی هم ذکر کردهاند. این کرامات در برخی از کتابهایی که مربوط به میرزا است آمده است. در اینجا من یک مورد را که مستند شنیدهام و شاید در جایی مکتوب نباشد برای شما نقل میکنم: حدود بیست سال پیش آیتالله مرحوم آخوند ملاعلی همدانی برای معالجه به تهران آمده بود. ظاهراً ماه مبارک رمضان بود. با یکی از دوستان به عیادت ایشان رفتیم؛ حدود نیم ساعتی خدمتشان بودیم. فرع فقهیای هم مطرح شد. همراه ما گفته بود: «ایشان آقای شیرازی هستند»، ولی آن مرحوم درست نشناخته بود. وقتی خواستیم بیرون بیاییم، از همراه ما پرسیده بود: «کدام شیرازی هستند؟» و او جواب داده بود: «آقا سید رضی، نوه مرحوم میرزا.» در این هنگام مرحوم آخوند مرا صدا زد و به خاطر اینکه مرا نشناخته بود معذرتخواهی کرد و فرمود: «بنشین تا داستانی از مرحوم میرزا برای تو نقل کنم.» گفت: «من در تهران شاگرد عبدالنبی نوری بودم. ایشان به من گفت: وقتی سامراء بودم و در خدمت مرحوم میرزای شیرازی، از “نور” برای من کمکهایی میفرستادند؛ لذا با پولی که مرحوم میرزا به من میداد، زندگی طلبگی من به خوبی میگذشت. تا اینکه سالی از “نور” برای من چیزی نفرستادند. در این حال “وسائلالشیعه” را داده بودم برایم استنساخ کنند. به واسطه این امر و امور دیگر، به پول آن زمان ۱۲۰ تومان مقروض شده بودم. خیلی نگران بودم. روزی در حجره، پس از نماز، حالت توسلی برای من پیش آمد؛ از وضعیت خودم به آقا امام زمان (عجلاللهفرجه) شکایت کردم و با همان حال به خواب رفتم. در عالم خواب، پیامبر اکرم (صلیاللهعلیهوآله) را دیدم که با شالی سبز بر سر نشسته بودند. وارد بر آن جناب شدم و سلام کردم. حضرت فرمود: “شیخ عبدالنبی! ۱۲۰ تومان در دولابچه هست؛ بردار و قرضهای خود را بپرداز.” از خواب بیدار شدم؛ هنوز در عالم فکر و خیال بودم که در حجره را زدند. دیدم نصرالله، نوکر مخصوص و اندرونی مرحوم میرزا، است. گفت: “آقا با شما کار دارند.” رفتم خدمت آقا. ایشان در سرداب نشسته بود. تا چشمم به آن جناب افتاد، دیدم آن مرحوم همان هیئتی را دارد که در عالم خواب پیامبر (ص) را دیده بودم. سلام کردم؛ جواب داد. فوراً فرمود: “آقا شیخ عبدالنبی، ۱۲۰ تومان در آنجا هست؛ بردار و قرضهای خود را بپرداز!” خواستم خوابم را بگویم؛ فرمود: “لازم نیست.” مثل اینکه ایشان از خواب من اطلاع داشت!» آقا شیخ محمود یزدی همین خواب را از شیخ عبدالنبی برایم نقل کرد. این شمهای بود از مکانتی که مرحوم میرزا در میان شاگردانش، که همگی از مجتهدان و صاحبان فضل بودهاند، داشته است. افزون بر این، مرحوم میرزا در میان همردیفان خود نیز جایگاه ویژهای داشته است. میدانید که مرحوم میرزا تنها مرجعی است که پس از شیخ انصاری، همه علمای معاصرش بر ریاست و مرجعیت او اتفاق کردهاند. ویژگی مهمِ مورد اتفاق این بزرگان، مدیریت و سیاست مرحوم میرزا بوده است. میگویند سید جمالالدین اسدآبادی گفته بوده است: «میرزا بهترین رهبر و رئیس شیعه است؛ اگر جهان خارج را دیده بود، از بهترین رهبران جهان بود.» به نظر من، حرف سید حرف درستی است، زیرا آگاهی از جهان خارج، بهویژه جهان غرب، در بینش و گستردگی اندیشه انسان بسیار مؤثر است. متأسفانه حوزههای ما از این جهت کمبودهایی دارند. یکبار به شیخ جواد شرّی که مرد فاضل و نجفدیدهای است و سالها است در آمریکا امام جماعت است، گفتم: نجف را چگونه دیدهای؟ در پاسخ گفت: «قطعه منفصله عن کرهالارض!» یعنی حوزه نجف یک قطعه جدا شده از کره زمین است؛ نه از جهان خارج اطلاع دارد و نه جهان از آنچه در نجف میگذرد مطلع است. البته این سخن مربوط به سی سال قبل است.
حوزه: آیا مرحوم میرزا به مرگ طبیعی از دنیا رحلت نموده است؟
استاد: مرحوم میرزا مدتی بود که دچار «برونشیت» بود، ولی میگویند ایشان را مسموم کردهاند. من از خواهر مرحوم آقا میرزا عبدالهادی، که هنگام فوت مرحوم میرزا ده ساله بوده است، پرسیدم: آیا میرزا به مرگ طبیعی از دنیا رفت یا او را کشتند؟ گفت: «در آن وقت در سامراء شایع بود که میرزا را مسموم کردهاند.» حدود بیست سال پیش در مجله «رنگینکمان» نوشته شده بود که: «طبیبی از خارج به سامراء میآید و مدتی در آنجا میماند و در میان مردم شهرت و احترام پیدا میکند. تا اینکه به میرزا دسترسی پیدا میکند و برای معالجه بیماری برونشیت وی دارویی به آن مرحوم میدهد. پس از چند روز بدن میرزا سیاه میشود و دار فانی را وداع میکند. آن طبیب هم از آن پس مفقود میشود.» مناسب است جملهای را هم درباره حال احتضار میرزا بگویم. میرزا در حال احتضار بود؛ نمیدانستند آیا در حال اغما است یا خیر. آقا میرزا علیآقا فرزند مرحوم میرزا میگوید: «فرع فقهی مطرح کنید؛ اگر میرزا در حال بیهوشی نباشد حتماً پاسخ میدهد.» از مرحوم میرزا میپرسند: «آیا خوردن سوخته نان جایز است یا خیر؟» میرزا میفرماید: «به نظر میآید چون از خبائث است، خوردنش جایز نیست.»
حوزه: علت انتقال جنازه مرحوم میرزا از سامراء به نجف اشرف چه بوده است؟
استاد: میدانید که قبر خواجه نصیرالدین طوسی در کاظمین است. میگویند خواجه وصیت کرده بود جنازهاش را به نجف ببرند. خواب میبیند یکی از دو امام جواد (ع) یا امام هادی (ع) را که میفرماید: «الائمه لا یقدرون علی شفاعه رجل واحد؟» به همین خاطر خواجه از وصیتش منصرف میشود و میگوید همانجا دفنش کنند. اما نقل جنازه مرحوم میرزا به نجف به خاطر قولی بود که میرزا به یکی از راجههای هندی که از مقلدینش بود داده بود. فردی از راجههای هندی در نجف اشرف خانهای به صورت مدرسه میسازد و از مرحوم میرزا خواهش میکند که آنجا را برای محل دفن خود انتخاب کند و او را شفاعت کند. خود آن راجه هم وصیت میکند که همانجا دفنش کنند. مرحوم میرزا، برای اینکه موجب ناراحتی این هندی را فراهم نکند، میپذیرد و بر آن اساس وصیت میکند که جنازهاش را به نجف ببرند. با اینکه بین سامراء و نجف شصت فرسنگ راه است، جنازه میرزا روی دست عشایر دست به دست میگشته و سه روز جنازه در راه بوده است؛ چنین تشییع جنازهای هنوز هم بیسابقه است.
حوزه: آیا عکسی هم از مرحوم میرزا مانده است؟
استاد: سؤال خوبی است. میرزا یک عکس بیشتر ندارد؛ آنهم در حال اقامه نماز جماعت. همین عکس را به صورت جداگانه هم چاپ کردهاند؛ هر دو نسخه پیش ما هست. این عکس داستانی دارد که در اینجا نقل میکنم. همانطور که عرض کردم، مرحوم میرزا یک عکس بیشتر ندارد و آن را هم بیت آیتالله سید اسماعیل صدر مدعی است که عکسِ آقا سید اسماعیل صدر است. تردیدی نیست که این عکس از مرحوم میرزا است؛ بنده شواهدی برای این مدعا دارم. از جمله اینکه در این عکس، پشت سر میرزا، کسی نماز میخواند که مردد است بین آقا سید محمدکاظم یزدی و آقا سید عبدالحسین لاری. چندی پیش یکی از اولاد مرحوم لاری اینجا آمد؛ عکس را دید و گفت: «این شخص آقا سید عبدالحسین لاری است، نه آقا سید محمدکاظم یزدی.» در هر صورت، هر کدام که باشند، بعید است امام جماعت آقا سید اسماعیل صدر باشد؛ زیرا مرحوم صدر بعد از میرزا ریاست داشته و در آن موقع آقا سید عبدالحسین لاری در عراق نبوده است؛ ایشان در زمان مرحوم میرزا به لار آمده بود. اگر آن شخص، مرحوم سید محمدکاظم یزدی باشد، بعید است از نجف به کاظمین آمده باشد و در نماز آقای صدر شرکت کرده باشد؛ در آن زمان مرحوم صدر در کاظمین بوده و سید محمدکاظم یزدی در نجف و همردیف آقای صدر محسوب میشده است. شاهد دیگر اینکه از اخویزاده میرزا، مرحوم حاج میرزا علی طبیب شیرازی، پرسیدم: این عکس کیست؟ ایشان گفت: «عکس میرزا است.» گفتم: به چه دلیل؟ گفت: «از تحتالحَنَکی که انداخته است؛ زیرا مرحوم میرزا تحتالحَنَکش را برخلاف دیگران به صورت دستهای میانداخت.» سومین شاهد، خوابی است که مادرم دیدهاند؛ مطمئن هستم رؤیای صادقه است. خلاصه آن این است که: خانه ما قبلاً اینجا نبود. دهه فاطمیه روضه داشتیم؛ هیئت فرشفروشها یک روز از دهه را میآمدند منزل و در مراسم عزاداری شرکت میکردند. در یکی از این دههها، شب جمعهای بود که قرار بود فردای آن، هیئت فرشفروشها به منزل بیایند. در آن شب، حضرت آیتالله آقا شیخ محیالدین مامقانی، فرزند آیتالله مامقانی، میهمان ما بود. ایشان وقتی آمد، کتابخانه من و عکس مرحوم میرزا را دید و فرمود: «چه خوب است در مراسم فردا این عکس را در مجلس نصب کنید تا یادی از مرحوم میرزا باشد.» من پذیرفتم. فردا صبح زود، افراد آمدند برای تهیه مقدمات مجلس، از جمله بنا شد این عکس را هم به دیوار نصب کنند. تا خواستند عکس را نصب کنند، تلفن خانه ما زنگ زد. پشت تلفن مادرم بود. گفت: «آقا رضی! دیشب مرحوم پدرت را در خواب دیدم؛ خیلی خوشحال بود. سرِ حال بود. از حالش پرسیدم، گفت: فردا میرزا میرود خانه آقا رضی! قرآنی هم به من داد و گفت: بده آقا رضی تا همراهش باشد، و پولی هم داد تا به تو بدهم که صدقه بدهی.» این خواب را در حالی مادرم برای من نقل کرد که از جریان نصب عکس در مجلس، فقط من و آقای مامقانی خبر داشتیم.
حوزه: در پایان، اگر امکان دارد ما و دیگر طلاب عزیز را از تجربیات خود بهرهمند سازید.
استاد: از چیزهایی که برای من بسیار نگرانکننده است، پایین آمدن سطح علمی حوزههاست. کافی است شما حوزههای تهران، شیراز، اصفهان، مشهد، قم و… را با سی سال پیش مقایسه کنید تا بفهمید از نظر کیفی و محتوایی، سیر نزولی داشتهایم. اکنون از حوزه نجف، با آن سابقه طولانی، چیزی نمانده است. بحق میتوان گفت امروز علوم اسلامی غریباند؛ فقه، تفسیر، کلام، عرفان، فلسفه، تاریخ و… در غربت به سر میبرند، و از آن طرف، جهان تشنه حقایق و منتظر ارائه اسلام است. ما که نمیتوانیم در تکنولوژی و صنعت با جهان خارج رقابت کنیم؛ افتخار ما به همین علوم انسانیِ مبتنی بر اسلام، حقوق برتر اسلام، معنویات عالی اسلام، ادبیات غنی و… است. اگر خدای ناکرده نتوانیم اسلام را آنگونه که هست معرفی کنیم، مسلماً خسران بزرگی کردهایم. به نظر من، برای توفیق بیشتر در انجام این مسئولیت، حوزههای ما به چند چیز باید خیلی اهمیت بدهند: ۱. تخصصی کردن علوم حوزوی. ما باید این مسئله را جدی بگیریم و برنامهریزی کنیم، به گونهای که طلاب پس از گذراندن مرحله عمومی، به مراحل تخصصی، مطابق با استعداد خود، راه یابند. برای این منظور باید زمینه لازم را ایجاد کنیم تا بتوانیم در رشتههای مختلف، افراد قوی و کارآمدی تحویل جامعه بدهیم. حدود سی سال پیش، به مناسبت فوت مرحوم آقا میرزا عبدالهادی شیرازی به عتبات مشرف شدم. خدمت آیتالله خویی رسیدم. در اینباره با ایشان صحبت مفصلی کردم. از جمله از ایشان سؤال کردم: فایده حوزه چیست؟ ایشان با تعجب پرسید: «این چه سؤالی است؟» اشاره کرد به آقا سید علاءالدین بحرالعلوم که در آن جلسه حضور داشت و گفت: «فایدهاش تربیت دهها نفر مانند ایشان و نوشتن کتابها و تقریرها و… است.» گفتم: پاسخ سؤال من داده نشد. با این همه که فرمودید، ما چند نفر داریم که بتوانند اسلام را در دنیا به صورت منطقی و درست تبلیغ کنند؟ فرمود: «زیاد هستند.» گفتم: «ممکن است نام ببرید؟» فرمود: «آقا سید محمدباقر صدر، شیخ محمدرضا مظفر.» دیگر اسم کسی را نبردند. گفتم: آیا این افراد را برنامه حوزه تربیت کرده است یا خودشان انگیزه داشتهاند؟ فرمود: «خودشان برنامه داشتهاند.» گفتم: کار خوبی کردهاند؟ فرمود: «بله.» گفتم: پس چرا شما آن را تعقیب نمیکنید؟ فرمود: «نمیشود.» گفتم: شما آقای طباطبایی را میشناسید؟ فرمود: «بله، از رفقاست.» گفتم: ایشان در قم همین روش را دارند؛ ایشان افرادی را که پاسخگوی نیاز زمان باشند تربیت میکند، بهجای آنکه تنها متخصص در فقه و اصول بسازد. گفت: «ایشان تک است و خود را تضحیة کرده است.» گفتم: پس ما از نجف مایوس باشیم؟ فرمود: «نه؛ من به سهم خود حاضرم هر چه را شما بگویید انجام دهم، ولی مانعی وجود دارد و آن “متقدسین” هستند. یکبار خواستیم یکی از همین افراد را که اهل تحقیق و نوشتن مقاله درباره مسائل روز بود (منظورشان آقای محمدتقی جعفری بود) کمک کنیم و مورد تشویق قرار بدهیم، مورد اعتراض برخی از این متقدسین واقع شدیم، به طوری که گفتند: سهم امام را در ترویج غیر فقه و اصول به کار میبرد!» در هر صورت، اگر اسلام را بخواهیم درست و منطقی در جهان مطرح کنیم، ناگزیریم دروس حوزه را تخصصی کنیم. ۲. آموزش زبان، بهویژه انگلیسی و عربی. به عقیده بنده، تسلط بر دو زبان انگلیسی و عربی امروز از ضروریات طلبه است. چرا نباید طلبهای که چند سال در حوزه عمر خود را گذرانده است، به زبان عربی که زبان حوزه و متون دینی ماست، در حد مکالمه یا سخنرانی تسلط داشته باشد؟ این عیب است. آشنایی به زبان انگلیسی را خودم، چون سفرهای متعددی به خارج از کشور داشتهام، ضرورتش را بهخوبی حس کردهام. به عنوان مثال، در سفری که به اتریش رفته بودم به فردی برخورد کردم که ایتالیایی و دکتر در حقوق بود. ایشان توسط مترجم از من پرسید: «چند سؤال دارم، اجازه میدهید مطرح کنم؟» گفتم: بفرمایید. پرسید: چرا در قرآن تناقض وجود دارد؟ مقصودش دو آیه از سوره بقره بود که در یکی از آنها خداوند میفرماید: ﴿إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللهِ الإِسْلامُ﴾؛ یعنی تنها دین پذیرفته شده در پیشگاه خداوند اسلام است، و در آیه دیگر میفرماید: ﴿إِنَّ الَّذینَ آمَنُوا وَالَّذینَ هادُوا وَالنَّصاری وَالصّابِئینَ مَنْ آمَنَ بِاللهِ وَالْیَوْمِ الآخِرِ وَعَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَلا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَلا هُمْ یَحْزَنُونَ﴾. در پاسخ گفتم: «اسلام» در آیه اول به معنای تسلیم است و این روح همه ادیان الهی است؛ لذا در قرآن همهجا تعبیر به «دین» شده، نه «ادیان»، چون حقیقت دینِ توحید، یکی بیش نیست، آن هم تسلیم است. در آیه دوم میگوید: آنهایی که یهودی بودند یا… نه اینکه الان هم به همان صورت باقی مانده باشند؛ یعنی هر کس در زمان خود، حقیقتِ تسلیم را پذیرفته و عمل صالح انجام داده باشد، مشمول آن وعده است. جوابهای دیگری هم دادم. همچنین درباره قطع دست در اسلام معترض بود و گفت: «این با قوانین روز سازگار نیست؛ باید علمای اسلام قوانین جزایی اسلام را با قوانین روز منطبق کنند.» در پاسخ گفتم: قوانین جزایی اسلام بسیار مترقی و پیشرفته است؛ من این را ثابت میکنم. درباره قطع دست دزد، باید بدانید که اسلام دوازده شرط قرار داده است که در صورت اجتماع این دوازده شرط، دست دزد باید قطع شود، و اجتماع تمام این شرایط نادر است. به طور کلی، قوانین جزایی اسلام در محیط اسلامی اجرا میشود؛ یعنی در محیطی که برای همگان کار هست، عدالت برقرار است و… در چنین محیطی اگر کسی خلافی انجام دهد، مجازات مقرر درباره او اجرا میشود. در صورت اضطرار، این حد جاری نمیشود. شاهدی دارم برای اینکه در اجرای حدود، اسلامی بودن محیط شرط است؛ در بحارالانوار، چاپ قدیم جلد ۱۲ و چاپ جدید در مجلدات مربوط به سیره، روایتی آمده است که: کسی را پیش مأمون آوردند و گفتند: دزدی کرده است. مأمون پرسید: چرا دزدی کردهای؟ گفت: چون حقم را ندادی، ناچار شدم دزدی کنم. مأمون گفت: چه حقی؟ گفت: من ابنسبیل هستم و خداوند هم در خمس و هم در فیء برای من حقی قرار داده است. مأمون خواست بر او حد جاری کند. گفت: باید بر تو حد جاری شود که سزاوارتری. مأمون رو کرد به امام رضا (ع) و گفت: چه میگوید؟ حضرت فرمود: «حجت دارد؛ حرفش منطقی و از روی دلیل است.» مأمون ناراحت شد به طوری که مجلس را ترک کرد. راوی میگوید: این موضعگیری امام سبب شد که مأمون آن حضرت را به قتل برساند. این روایت نشان میدهد که اگر دزدی از روی ناچاری و اضطرار باشد، موجب حد نمیشود. گفتم: حالا به نظر شما اگر کسی در محیطی که عدالت در آن برقرار است و کار برای همه هست و… دست به دزدی بزند و هیچگونه اضطرار و ناچاری هم نداشته باشد، چنین مجازاتی برای او درست نیست؟ گفت: چرا، درست است. بعد شعر ابوالعلای معری (یا معزّی) را برایش خواندم که میگوید:
«یدٌ بخمسِ مِئینَ عَسجَدٍ وُدِیَتْ
ما بالُها قُطِعَتْ فی رُبْعِ دینارِ»
دستی را اگر کسی ببرد، دیهاش پانصد مثقال طلاست؛ آنگاه همین دست اگر ربع دینار طلا بدزدد، باید آن را برید. در جواب او گفته شده:
«عَزَّ الأمانة أغلاها و أرخصَها
ذُلُّ الخیانة فافهم حکمةَ الباری»
ارزش دست به امانتداری است؛ اگر دست، دستِ خیانت شد، آن ارزش را ندارد. به هر حال، اگر طلبه زبان بداند، میتواند حوزه تبلیغی خود را بسیار گسترش دهد. چه معنی دارد طلبهای نتواند برای مردم عربزبان به عربی سخنرانی کند، با آنکه زبان حوزویان عربی است و اساساً زبان عربی، زبان اسلام است. خلاصه، این آرزوی من است که روزی ببینم حوزهها چنین افرادی را تربیت کنند؛ حتماً اولیای امور به این مسئله مهم توجه دارند و مقدمات کار را انجام میدهند. ۳. سادهزیستی و توجه به معنویات. از چیزهایی که در پایین آمدن سطح علمی دخالت دارد، توجه افراطی به مادیات و مسائل زندگی است که متأسفانه تا حدود زیادی حوزویان ما را به خود مشغول ساخته است. درست است که امروز گرفتاریها بسیار است، ولی انسان اگر توجه به خدا و عشق به هدف داشته باشد، میتواند همه اینها را کوچک بشمارد و توفیقات علمی بسیاری کسب کند. نباید فراموش کنیم بزرگان ما زندگیهای سختی داشتهاند، ولی در عین حال از تلاش و فعالیت و تحقیق نایستادهاند. مرحوم آیتالله شیخ محمدحسین اصفهانی در نجف، اجاره خانهاش را نداشت که بدهد؛ از اینرو میخواست زن و بچهاش را ببرد در یکی از حجرههای داخل مسجد کوفه که برای زوار درست کردهاند جا بدهد، اما در عین حال اشتغالات علمی را در حد اعلی داشت. از این نمونه بزرگان بسیار بودهاند. سعی کنیم تا میتوانیم زندگیمان ساده و مناسب شأن طلبه باشد تا از تحصیل و تحقیق باز نمانیم. قضیهای از مرحوم آیتالله خوانساری برای شما نقل میکنم که وقتی آن را دیدم، آرزو کردم خدا به من هم چنین توفیقی بدهد. یک هفته پس از فوت ایشان بود که آقا سید جعفر فرزندشان، عدهای از علمای قم و تهران را دعوت کرده بود. در آن جلسه گفت: «هیجده میلیون تومان سهم امام و سیصد هزار تومان کفارات باقی مانده است. تکلیف اینها چیست؟» همگی نظر دادند که سهم امام طبق معمول، صرف شهریه طلاب قم شود. بعد گفت: «تمام مایملک ایشان دو قطعه فرش کهنه است.» یکی از تجار آنجا گفت: «این فرشها را من برای ایشان گرفتم.» حدود سیصد جلد کتاب داشت که وصیت کرده بود در صورت موافقت ورثه، آنها را بفروشند و برای ایشان استیجار نماز و روزه کنند (با آنکه معروف است خودشان یکبار تمام نمازهایشان را قضا کرده بودند). چنین بزرگواری با این حد از زهد و تقوا و آن همه پشتکار در امر تحصیل و تحقیق، که «جامعالمدارک» ایشان گواه این مطلب است و مرحوم امام نیز در مناسبتی از این اثر بزرگ تجلیل کردند، باید الگوی طلاب قرار گیرد و طلاب مانند ایشان سادهزیستی و تلاش در امر تحصیل را پیشه خود سازند. نکته دیگری که لازم میدانم یادآوری کنم این است که در سابق، روش بسیار خوب و مفیدی در حوزهها مرسوم بود که الان تقریباً متروک شده است، خصوصاً با آمدن نوار ضبط درس در سیستم آموزشی. در گذشته، چنین مرسوم بود که طلبه هیچگاه سرِ درس چیزی نمینوشت و تمام توجهش به مطالبی بود که استاد میگفت؛ بعد آنچه فهمیده بود تقریر میکرد. این شیوه در تقویت نیروی حافظه و درک طلبه بسیار مفید بود. ولی اکنون طلبه یا توجهش هنگام درس به نوشتن است یا اعتمادش به نوار است که بعداً استفاده خواهد کرد؛ از این جهت آن دقت لازم را نسبت به مطالب استاد ندارد. حتی رایانه و کامپیوتر هم، با اینکه در وقت انسان صرفهجویی میکند و از این جهت خدمت بزرگی است، ولی ضرر مهمی برای محقق دارد؛ زیرا محقق وقتی دسترسی به مطالب کامپیوتر داشت، لازم نمیبیند به منابع مراجعه کند. این عدم رجوع موجب از دست دادن مطالب جنبی بسیاری میشود که در ضمن تتبع و تحقیق در یک موضوع به آنها دست مییابد. نوعاً مطالب جنبی بیش از مطالبی است که مستقیماً در پی آن است.
حوزه: در اینجا مناسب است اگر خاطرهای از مرحوم آیتالله خوانساری به یاد دارید، بیان بفرمایید.
استاد: آن مرحوم حافظه بسیار قویای داشت. در این زمینه خاطرهای دارم: حدود ده سال پیش از فوت ایشان به دیدنش رفتم. پرسیدم به چه کاری مشغول هستید؟ فرمود: «العقائد الحقّه» که در عقاید شیعه است مینویسم. گفتم: شما از چه راه، حدوث ماده را ثابت کردهاید؟ مطلبی فرمود؛ بحث و گفتگو در اینباره به درازا کشید ولی به نتیجهای نرسید. چند سال از این جریان گذشته بود. سه روز قبل از فوت ایشان به عیادتشان رفتم. چند فرع فقهی از وی پرسیدم و چون حال ایشان مساعد نبود گفتم: به صورت استفتایی جواب بدهید، نه استدلالی. فرعها را پاسخ داد؛ البته به صورت استدلالی! بعد فرمود: «از گذشته سخن بگویم؟» من تعجب کردم که مقصودشان کدام گذشته است. فرمود: «شما یکوقت درباره دلیل بر حدوث ماده از من مطلبی پرسیدید و پاسخ دادم، ولی شما اشکال کردید.» با همان شدت مرض، شروع به پاسخ تفصیلی فرمود. من از حافظه ایشان و همت والایش بسیار تعجب کردم؛ مردی بسیار باتقوا و زاهد بود.
حوزه: از اینکه مصدع وقت شریف حضرتعالی شدیم عذر میخواهیم.
استاد: من هم تشکر میکنم و برای شما آرزوی توفیق دارم.
همرسانی
مطالب مرتبط
جدیدترین مطالب
15 دیماه در گذر تاریخ








نظر شما