جنگ گرگ و میش

مروری بر کتاب "جنگ گرگ و میش؛ تاریخ پنهان درگیری سی ساله‌ی آمریکا با ایران"

جنگ گرگ و میش

اشاره.

مطلب حاضر به معرفی کتاب جنگ گرگ و میش: تاریخ پنهان درگیری سی‌ساله‌ی آمریکا با ایران، نوشته‌ی دیوید کرایست اختصاص دارد. مشخصات انگلیسی اصل اثر چنین است:

David Crist, The Twilight War: The Secret History of America's Thirty-Year Conflict With Iran, 2012

لازم به ذکر است انتشار این مطلب صرفاً با هدف آشنایی با پژوهش‌های تاریخی صورت می‌گیرد و به معنای موافقت با تمامی مضامین مطروحه در آن نیست.

***

«جنگ گرگ و میش» کتابی است نوشته‌ی دیوید کرایست که به تاریخ نزاع ایران و آمریکا پس از انقلاب اسلامی می‌پردازد. دیوید کرایست، تحصیل‌کرده‌ی مقطع دکترا در رشته‌ی تاریخ خاورمیانه‌ در دانشگاه دولتی فلوریدا، عضو سابق تفنگداران دریایی ارتش ایالات متحده و مشاور سابق مقامات دولت ایالات متحده در مورد مسائل غرب آسیاست، که همراه با تفنگداران دریایی در مأموریت‌هایی در عراق و افغانستان شرکت کرده است. کتاب او با نام «جنگ گرگ و میش» که در سال 2012 نخستین‌بار توسط انتشارات پنگوئن در 672 منتشر شد مورد توجه بسیاری قرار گرفت و واشنگتن پست و نیویورک تایمز، هر دو بر لزوم مطالعه‌ی آن توسط هر کسی که به تاریخ غرب آسیا و نیز تاریخ روابط ایران و آمریکا علاقمند است تأکید کرده‌اند.

کرایست در مقدمه‌ی کتاب اشاره می‌کند که مواجهه‌ی او با ایران نه صرفاً به دلیل علائق تاریخی یا حضورش در جنگ عراق و افغانستان، که به دوران نوجوانی‌اش، یعنی دورانی که پدرش، ژنرال چهارستاره جورج کرایست فرماندهی سنتکام را برعهده داشت بازمی‌گردد. او از همان دوران متوجه می‌شود که «دیگر نه روس‌ها، که ایرانیان بزرگ‌ترین خطر برای ایالات متحده هستند.» کرایست اشاره می‌کند که پس از تصمیم برای نوشتن این کتاب در سال 1994، او بیش از 400 مصاحبه با مسئولان آمریکایی مرتبط با پرونده‌ی ایران، و نیز برخی از ایرانیان و نیز عرب‌هایی که به موضوع مرتبط بوده‌اند انجام داده است. او به گفته‌ای از ریایان کروکر، دیپلمات آمریکایی اشاره می‌کند که «در مورد ایران چیزی به نام تاریخ وجود ندارد، چه این‌که تاریخ همان‌چیزی است که شاهدش هستیم و تا این لحظه ادامه دارد: ما کسانی هستیم که کم‌تر از دیگران به تاریخ توجه داریم، و ایرانیان [در مورد نزاع ایران و آمریکا] بیش از هرچیز به تاریخ توجه دارند!»

فصل نخست با اشاره به روزهای پایانی حکومت محمدرضا شاه و تماس تلفنی الکساندر هیگ به ژنرال هایزر و دستور برای سفر به ایران و رسیدگی به اوضاع آغاز می‌شود. کرایست به نکته‌ی بسیار مهمی اشاره می‌کند که می‌تواند کلیدی برای فهمِ سیاست‌های آمریکا در روزهای پایانی منتهی به پیروزی انقلاب باشد: او به اختلاف نظر مقامات ایالات متحده درباره‌ی کیفیت مواجهه با انقلاب اشاره می‌کند: اختلاف نظر میان برژینسکی در یک‌سو و سایروس ونس در سوی دیگر، که بازتاب خود را در اختلاف نظر میان سالیوان و هایزر می‌یابد. کرایست به گزارش «خوش‌بینانه»ی مرکز اطلاعات و تحقیقات وزارت خارجه‌ی آمریکا در سال 1977 اشاره می‌کند که ضمن اشاره به گزارش‌های جامعه‌ی اطلاعاتی آمریکا که بر بقای شاه تاکید داشتند، اشاره کرده بود که «به احتمال زیاد ایران در سالیان آینده در رهبری شاه، باثبات باقی خواهد ماند. احتمال زیادی هست که ایران لااقل تا نیمه‌ی دهه‌ی 1980 در حال ثبات سیاسی و رشد اقتصادی باشد.» کرایست به سه خطای اساسی جامعه‌ی اطلاعاتی آمریکا درباره‌ی ایرانِ پیش از انقلاب اشاره می‌کند؛ نخست این‌که، آمریکا بیش از اندازه به اطلاعاتی تکیه کرده بود که از طریقِ ساواک به‌دست می‌آورد، و کوشش برای به‌دست آوردن مستقیم اطلاعات را رها کرده بود. دوم این‌که، تمرکز آمریکا (و البته ساواک) به دلیل اوضاع جنگ سرد بیش از هر کس متوجه نیروهای چپ بود. و سوم این‌که، جامعه‌ی اطلاعاتی آمریکا توجه چندانی به شخص شاه نکرد و همین بود که بیماری شاه تا مدت‌ها از چشم آمریکا پنهان ماند.  در همین فصل، کرایست اشاره می‌کند که پس از جمعه‌ی سیاه 17 شهریور، شخصی به نام استنلی اسکودیرو - که دیپلمات بود و فارسی می‌دانست - برای جمع‌آوری اطلاعات به ایران فرستاده شد. اسکودیرو کوشید تا در میان انقلابیان و مردم نفوذ کند و اطلاعاتی دست اول به چنگ آورد. او اشاره می‌کند که اسکودیرو با تظاهر به این‌که روزنامه‌نگار است به دیدار آیت‌الله شریعتمداری، و نیز دیگر روحانیون مخالف شاه رفت و به زودی، دریافت که «روزهای زیادی برای شاه باقی نمانده است.» گزارش‌های اسکودیرو بر لزوم تشکیلِ هرچه زودتر یک حکومت دموکراتیک، پیش از آن‌که کار انقلاب از کنترل خارج شوند تاکید می‌کردند. کرایست به دیدار هایزر و سولیوان در تاریخ 11 ژانویه با شاه اشاره می‌کند: «شاه احتمال رفتن از ایران برای "یک تعطیلات طولانی" را مطرح کرد و امیدواری خود را برای این‌که این کار اوضاع را آرام کند ابراز کرد، و پرسید: "کی باید بروم؟" سولیوان به سرعت پاسخ داد: "در نزدیک‌ترین زمان ممکن؛ شاید این برای همه‌ی طرف‌ها بهتر باشد." و شاه با او موافقت کرد. کرایست در ادامه به ارائه‌ی شرح مفصلی از سقوط حکومت شاهنشاهی، استقرار حکومت انقلابی و پس از آن تسخیر سفارت آمریکا و ماجراهای پس از آن می‌پردازد.

فصل دوم به شرح مواجهه‌ی جیمی کارتر با حکومت تازه‌تاسیس و کوشش‌های او برای آزادی گروگان‌های سفارت آمریکا اختصاص دارد: ماجرای حمله‌ی نظامی و طوفان شن در طبس، و مذاکرات الجزایر برای آزادی گروگان‌ها.

فصل سوم با روایت ماجراهای دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان آغاز می‌شود. در این‌جا به استراتژی تهاجمی‌ِ جدید ریگان و تصمیم برای تأسیس یک مرکز فرماندهی جدید برای ارتش آمریکا که به غرب آسیا اختصاص دارد اشاره می‌شود: کرایست به جلسه‌ای در دسامبر 1982 اشاره می‌کند که در آن، بندر بن سلطان (سفیر عربستان سعودی در ایالات متحده) موافقت دولت متبوعش را با تاسیس چنین فرماندهی‌ای و حضور نظامی بیش‌تر آمریکا در منطقه اعلام می‌دارد، اما در عین حال اشاره می‌کند که «حکومت ما مجبور است در موضع‌گیری‌های علنی‌اش با چنین چیزی مخالفت کند، و شما نباید این موضع‌گیری‌ها را جدی بگیرید.» با این حال کرایست این سیاست‌های جدید (و حتی حمایت آمریکا از اسرائیل در جنگ‌های اعراب و اسرائیل) را بیش از هر چیز، متوجه نگرانی‌های سیاستمداران آمریکایی از نفوذ شوروی در منطقه و احیاناً سقوط ایران به دست کمونیست‌ها می‌داند و نه به دلیل نگرانی آمریکایی‌ها از حکومت انقلابی ایران.

فصل چهارم با اشاره به انتخاب ویلیام کیسی به عنوان رئیس CIA آغاز می‌شود و با اشاره به نگرانی همچنان ادامه‌دار آمریکایی‌ها نسبت به نفوذ شوروی در ایران ادامه می‌یابد. نویسنده اشاره می‌کند که هرچند ایستگاه CIA در تهران در زمان شاه یکی از بزرگ‌ترین پایگاه‌های خارجی این سازمان در جهان محسوب می‌شد، اما با تسخیر سفارت توسط دانشجویان اوضاع جاسوسان و عوامل اطلاعاتی آمریکا در ایران عمیقاً به‌هم ریخته شده بود. کیسی اکنون می‌کوشد تا شبکه‌های اطلاعاتی جدیدی را تاسیس و عوامل اطلاعاتی پیشین را دوباره سروسامان دهد. کرایست در این‌جا به کوشش آمریکا برای «کار کردن با نیروهای معتدل‌تر» داخل حکومت ایران اشاره می‌کند: «یکی از خاطرات اشاره می‌کند که نیروهای [ویلیام] کیسی خواهند کوشید تا به نیروهایی در ایران دسترسی پیدا کنند که تشکیل دولتی معتدل‌تر را حمایت می‌کنند.» در همین راستا، در سال 1982 ریگان به CIA دستور اجرای برنامه‌ای به نام «فعالیت سری ایران» را می‌دهد که هدف از آن، «معتدل‌کردنِ سیاست‌های ایران نسبت به آمریکا و جلوگیری از صدور انقلاب به سایر کشورهای منطقه» بوده است.  چنان‌که کرایست اشاره می‌کند، ضمن این برنامه، برنامه‌های رادیو آمریکا گسترش یافتند، نیروهای اطلاعاتی آمریکا در پاکستان کوشیدند با طرف‌های معتدل ایرانی تماس برقرار کنند، و آمریکا از طریق دولت سوئیس و الجزایر اطلاعاتی درباره‌ی سیاست‌ها و فعالیت‌های شوروی به طرف ایرانی منتقل کردند. با این حال این – به روایت کرایست – درون دولت آمریکا انشقاقی درباره‌ی نحوه‌ی مواجهه با ایران وجود دارد، و در نهایت، نیروهایی که بر لزوم مقابله‌ی شدیدتر با حکوت ایران تاکید داشتند رای خود را بر کرسی می‌نشانند. ادامه‌ی فصل عمدتاً به شرح کوشش‌های CIA برای تاسیس شبکه‌ی اطلاعاتی جدید اختصاص یافته است: به روایت کیسی، در نبود سفارت آمریکا در تهران، جای پای عمده‌ای که مأموران اطلاعاتی آمریکا توانستند در ایران بیابند در میان آن دسته از افسران ارتش ایران بود که پیش‌تر در آمریکا تحصیل کرده بودند. کرایست به افسرانی در نیروی هوایی، نیروی دریایی، وکیلی در وزارت امور خارجه، مسئولان محلی دولتی، و یکی از فرماندهان سپاه پاسداران که در ایالت کالیفرنیا تحصیل کرده بود اشاره می‌کند. نیز او اشاره می‌کند که بخش عمده‌ای از کوشش امریکایی‌‌ها در این زمان به کمک‌کردن به نیروهای سلطنت‌طلب ایرانی در خارج از کشور اختصاص یافته بود.

فصل بعدی به ماجرای مواجهه‌ی سیاستمداران آمریکایی با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران اشاره می‌کند. کرایست به سفر جورج کاف مأمور سازمان CIA به تهران، یک ماه پیش از تسخیر سفارت آمریکا اشاره می‌کند که در آن، کاف به دلیل ترس دولت آمریکا از برهم خوردن توازن قوا و افزایش نفوذ شوروی، مأمور بود با ابراهیم یزدی (وزیر خارجه) دیدار کرده، و خبر حمله‌ی قریب‌الوقوع عراق به ایران را بدهد. با این حال هشدارِ دولت آمریکا جدی گرفته نمی‌شود. پس از تسخیر سفارت و بالاگرفتن نزاع میان ایران و آمریکا، و خصوصاً از آغاز دولت رونالد ریگان، دولت ایالات متحده سیاست حمایت از عراق را در پیش می‌گیرد. کرایست به توافق‌نامه‌ی امنیتی‌ فوق‌سری‌ای اشاره می‌کند که ریگان به دولت‌های عربی خلیج فارس و اردن اعلام کرد، از این قرار که «دولت آمریکا به جز دخالت مستقیم نظامی، هرکاری را برای جلوگیری از پیروزی ایران در جنگ انجام خواهد داد.» با این حال، چنان‌که نویسنده اشاره می‌کند طرف‌های میانه‌روتری در دستگاه دیپلماسی آمریکا با پشتیبانی همه‌جانبه از عراق موافق نبودند، چرا که برآن بودند که چنین کاری تمامی درها برای بهتر شدن احتمالی روابط با ایران را خواهد بست. کرایست به سفر دونالد رامسفلد در دسامبر 1983 به بغداد و دیدار او با صدام حسین و طارق عزیز اشاره می‌کند؛ «رامسفلد به طارق عزیز گفت: "ایالات متحده منفعتی در پیروزی ایران ندارد؛ بلکه برعکس، ما با گسترش نفوذ ایران مخالفیم. ما اهداف مشترکی داریم؛ خصوصاً در مورد امنیت و ثبات در منطقه‌ی خلیج فارس که به خاطر انقلاب ایران به خاطر افتاده است.» در ادامه‌ی فصل می‌توان شرح مفصلی از تلاش‌های آمریکا برای کمک به عراق در جنگ از طریق کمک مستقیم به عراق، و نیز بستن راه‌های ایران برای تأمین اسلحه را مطالعه‌ کرد. (در فصل چهاردهم، کرایست اشاره می‌کند که با بالاگرفتن نزاع میان ایران و آمریکا در خلیج فارس، آمریکا در اقدامی بی‌سابقه اطلاعات ماهواره‌ای بسیار مهمی از مواضع نیروهای ایرانی به عراق داد، و علی‌رغم آن‌که مدت زیادی از حمله‌ی هواپیمای عراقی به ناو استارک نگذشته بود، کوشید تا نیروی هوایی عراق را تقویت کند.)

سه فصل پیشِ رو، فصل‌های ششم، هفتم و هشتم مفصلاً به ماجرای تجاوز اسرائیل به لبنان در سال 1982 و متعاقب آن اعزام نیروهای ایرانی به دمشق، حمایت ایران از گروه‌های مقاومت و حمله به مقر تفنگداران آمریکایی در بیروت می‌پردازد.

در فصل دهم با عنوان «[تأمین] سلاح برای آیت‌الله» شاهد روایت مفصلی از ماجرای مک‌فارلین هستیم. نویسنده ابتدا اشاره می‌کند که حتی پیش از آغاز ماجرا نیز، مک‌فارلین در گروهی از سیاستمداران دولت ریگان قرار می‌گرفت که باور داشتند باید کوشید به ایران نزدیک شد، و سیاست‌های ایران را معتدل‌تر کرد؛ در مقابل، گروه دیگری – مثلاً، کاسپار واینبرگر، رئیس پنتاگون – وجود داشتند که بر لزوم مواجهه‌ی سخت با ایران تاکید می‌کردند. به روایت نویسنده، ماجرا از دیدار دیوید قمحی، یکی از مدیران وزارت خارجه‌ی اسرائیل و دوست نزدیک شیمون پرز – رئیس‌جمهور – با مک‌فارلین در جولای 1985 آغاز می‌شود: در این روایت، قمحی به نیابت از دولت خود، به لزوم حمایت از جناح معتدلِ داخل حکومت ایران اشاره می‌کند و می‌گوید این جناح در صورت دریافت سلاح تقویت خواهد شد. البته، گویا مسائلی مانند نگرانی اسرائیل از شکستِ ایران توسط عراق نیز در این میانه دخیل بوده است. قمحی به مک‌فارلین پیشنهاد می‌دهد ایالات متحده با تأمین سلاح‌های مورد نیاز ایران، از یک‌سو از جناح معتدل حکومت ایران حمایت کند، و از سوی دیگر گروگان‌های آمریکایی در لبنان را نیز آزاد کند. کرایست اشاره می‌کند که سفیر اسرائیل در واشنگتن در سال 1982 نیز پیشنهاد مشابهی به دولت آمریکا عرضه کرده بود. در تحلیل کرایست، دشمنان اصلی اسرائیل «عرب‌ها» بودند و نه ایران؛ و به همین دلیل «اسرائیل عمیقاً با تلاش‌های آمریکا برای تأمین اسلحه برای عراق مخالف بود.» کرایست حتی به فروش اسلحه به ایران توسط اسرائیل از طریقِ طرف‌های سوم در سالیانِ پیش از 1985 اشاره می‌کند. شرح کرایست از ماجرا در این فصل و بسیار مفصل و خواندنی است.

در فصل چهاردهم می‌توان روایت تاریخی تلخی از روزهای پایانی جنگ و وقایعی مانند حملات شیمیایی عراق، و حمله به هواپیمای مسافربری ایران در خلیج فارس را خواند. کرایست به گزارش مفصلی اشاره می‌کند که تحلیلگران اطلاعاتی ارتش آمریکا از گلوله‌های شیمیایی توپ ارتش عراق تهیه کرده بودند؛ گلوله‌هایی که «روی آن‌ها هشداری کاملاً استثنایی نوشته شده بود: صادرات به کشورهای خارجی به‌جز عراق ممنوع است.» در روایت کرایست از ماجرای حمله به ایرباس غیرنظامی ایرانی، ماجرا چیزی جز خطای سیستم اطلاعاتی ناو وینسنس نیست: نویسنده اشاره می‌کند که ناو وینسنس قبل از پرواز ایرباس هشداری مبنی بر پرواز یک F-14 ایرانی از فرودگاه بندر عباس دریافت کرده بود؛ و علی‌رغم این‌که سیستم اطلاعاتی این ناو پیشرفته‌ترین سیستم اطلاعاتی در تمامی ناوهای نیروی دریایی آمریکا محسوب می‌شد، ‌و علی‌رغم این‌که «هر نگاه سریعی به رادار از طرف هر کسی در مرکز اطلاعات [ناو وینسنس] به‌سرعت مشخص می‌کرد که این هواپیما مدام در حال اوج‌گیری است، سرعت خود را افزایش نداده، و هیچ اسلحه‌ای با خود ندارد، ولی هیچ‌کس به این مسئله توجه نکرد.» کاپیتان راجرز، فرمانده ناو دستور شلیک به آن هواپیما را صادر کرد. کرایست اشاره می‌کند که یکی دیگر از ناوهای آمریکایی موجود در منطقه، در سیستم اطلاعاتی خود متوجه این شده بود که این هواپیمایی غیرنظامی است، اما با این تصور که سیستم اطلاعاتی ناو وینسنس چنین چیزی را خواهد فهمید، این اطلاعات را به وینسنس منتقل نکرد. نیز، نویسنده اشاره می‌کند که ناو وینسنس در این زمان در آب‌های ایران بود. «تحقیق رسمی‌ای که آدمیرال ویلیام فوگارتی انجام داد، جزئیات حادثه را روشن کرد؛ ولی دولت آمریکا جزئیاتی که نشان می‌دادند ناو وینسنس از دستورات داده‌شده تخطی کرده و "خودسرانه" [به هواپیمای ایرانی] حمله کرده را [از گزارش] حذف کرد. به فرمانده راجرز [فرمانده ناو وینسنس] مدال افتخاری دادند که معمولاً به فرماندهان موفق داده می‌شود، نه به شخصی که مسئول مرگ 290 انسان بی‌گناه بوده است.»

در فصل‌های آینده‌ی کتاب می‌توان شرح‌های مفصلی از ماجرای پایان جنگ و ادامه‌ی ماجرای گروگان‌های آمریکایی در لبنان، حمله‌ی آمریکا به عراق در سال 1991 و مواجهات با ایران در مرز، مذاکرات طرفین در سالیان دهه‌ی 1990، جنگ عراق و افغانستان و کمک ایران به آمریکا، ماجرای زلزله‌ی بم و کمک‌ آمریکا به ایران را مطالعه کرد. به‌نظر می‌رسد مطالعه‌ی این کتاب برای علاقمندان به تاریخ روابط ایران و آمریکا یک ضرورت باشد.


هم‌رسانی

مطالب مرتبط
نظر شما