یاد بعضی نفرات
گفتوگو با مرحوم استاد عباس فرساد

اشاره.
در پایان جلسهی نخست مصاحبه به ما قول داد که این گفتگوها ادامه پیدا کند. وعدهای که به خاطر بیماری و رنجهای ایام نقاهت جامهی عمل نپوشید. با این حال این یک جلسه برای ما و حافظهی تاریخی قم غنیمت بود. خبر وفات او در میان خبرهای روزهای پرآشوب گم شد اما یاد و نامش مانا خواهد بود. این گفتگو در 13 اسفند 1402 در استودیوی شماره یک مرکز اسناد انقلاب اسلامی قم ضبط شده است.
***
تاریخ نادقیق
به نام خداوند جان و خرد. من عباس فرساد متولد ۱۳۳۱ هستم. البته این تاریخ شناسنامهای است، اما در واقعیت از این تاریخ یکخُرده بزرگترم. دقیق آن را نمیگویم. محل تولدم خیابان چهارمردان، بین چهارمردان و سیدان است.
شیخ عباس قمی
پدربزرگم روحانی بود به نام حاج شیخ عباس قمی. البته با حاج شیخ عباسِ صاحب «مفاتیح» فرق دارد. من ایشان را ندیده بودم. پدربزرگ به نوبهی خودش آدم باتقوا و خوبی بوده است. مادربزرگم و پدر خودم از تقوای ایشان زیاد صحبت میکردند. حالا نه اینکه پدربزرگ من بوده است این را بگویم. من چیزهایی که شنیدم را از زبان آنها میگویم. از دوستانش یا آنهایی که او را میشناختند نقطه ضعفی دربارهی ایشان نشنیدم. حالا من تعریف کنم خوب نیست، کاش اینها را از فرد دیگری میپرسیدید. یادم نیست که ایشان در حوزه تدریس داشت یا نه، اما به هر حال حدی از مراحل علمیِ فقهی و به اصطلاح حوزوی را گذرانده بود و گویا در حد بالایی هم بود. پدربزرگ علاوه بر طلبگی، زراعت خیلی کمی هم داشت که پدر من هم بعداً یک مقدارش را انجام میداد. این زراعت محدود مربوط به اطراف قم بود و سالی چندبار، قدری گندم از آنجا برای ما میآوردند. خانهی ایشان در جایی بود به نام «بِدوخانه»؛ محلی بین گذر صادق و گذر قلعه. محلهی گذرِ صادق، جایی بود که آیتالله روحانی آنجا زندگی میکرد. کنار آن هم یک محلهی دیگر بود که به شترخان معروف بود. فوت پدربزرگ در زمان رضاشاه بوده است، اما تاریخ آن را به طور دقیق در خاطر ندارم.
روضههای مادربزرگ
من مادربزرگم را درک کردم. ایشان هم قبل از انقلاب فوت کرد. او هم یک زن با تقوایِ واقعی بود. خیلی عاشق اهلبیت (ع) بود. وقتی من سیزده، چهارده سالم بود، به من میگفت: «برای من روضه بخوان». یک چیزهایی بلد بودم دیگر. بالاخره ما بچهآخوند بودیم، یکخرده بلد بودیم، اما نه اینقدر. من هر چه میخواندم او گریه میکرد. اینقدر غرق در حال خودش بود که اگر من تصنیف هم میخواندم گریه میکرد. باور کنید! او دیگر متوجه این قضیه نبود. آن آخرش هم به من پول میداد. روز عاشورا فوت کرد.
مردمان خیلی سالمی بودند. لباسهای کرباسی سادهای میپوشیدند. کرباس پایینترین جنس پارچه بود. پایینترین قیمتِ پارچه را هم داشت و اینها هم که به اصطلاح متقی بودند و هم در کار علم دینی بودند، اینطور لباسها را دوست داشتند. یک نفر دیگر را هم خاطرم هست که لباس کرباس میپوشید؛ آقای حاج میرزا مصطفی صادقی پدر آقای علیاکبر صادقی (آقای خاتمی رئیسجمهور اسبق، داماد ایشان بود). ایشان هم تا آخر عمرش لباس کرباس میپوشید. خیلی هم با آقای خمینی صمیمی بود.
دربارهی ایام کشف حجاب مادربزرگم چیزهایی تعریف میکرد. او میگفت برای رفتن به حمام، مجبور بودیم از روی پشتبامها حرکت کنیم تا دستگیر نشویم یا اینکه در تاریکی قبل از طلوع آفتاب با سختی و مشقت از خانه خارج شویم.

خانۀ مرحوم ابنالشیخ
ابنالشیخ
پدر من پسر بزرگ حاج شیخ عباس قمی بود؛ مشهور به ابنالشیخ. فامیل ما در اصل ابنالشیخ بود که بعداً عموهای من، این نام را به «فرساد» تغییر دادند. پدرم طلبهی محترمی بود و در حد قابل قبولی درس حوزه خوانده بود. تدریس هم داشت. ایشان در زمان آیتالله بروجردی خیلی مورد وثوق آقای بروجردی بود. بر همین اساس، چند سال مسئولیت ادارهی مدارس فیضیه و دارالشفا را بر عهده داشت. مدتی آقای فقیه و مدتی دیگر هم آقای بدلا این مسئولیت را بر عهده داشتند. دفتر مدیریت فیضیه در یک حجرهی بزرگ، آنطرف حوض درست روبهروی درب اصلی زیر کتابخانه قرار داشت. حجرهی بزرگی بود و اگر کسی حجره نداشت یعنی طلبههای جدید که میآمدند، یکی دو شب در این حجره اسکان مییافتند تا جایی برای آنها پیدا شود. من تازگی به مدرسهی فیضیه نرفتهام و از تغییرات آنجا خبر ندارم، اما بچه که بودم زیاد میرفتم و در آنجا میدویدم. از نگاه ما خیلی بزرگ بود. به ما کار نداشتند. آن موقع آقازاده بودیم!
آنوقت طلبهها کمی شیطنت میکردند. حالا نظم بیشتری پیدا شده است. یک روز پدرم تعریف میکرد: «شیخ علیاکبر هاشمی رفسنجانی با طلبهی دیگری کشتی میگرفت. من رئیس مدرسه بودم، آمدم دیدم لب استخر کشتی گرفتهاند. پرسیدم: میخواهید برایتان یک مرشد و یک میل هم بیاورم؟» تعداد روحانیون در آنزمان کمتر بود، اما به هر حال طلبه زیاد بود. از همهی شهرستانها به قم میآمدند و شهریهها خیلی کم بود. شهریه را داخل پاکت میگذاشتند و به طلبهها میدادند.
پدر من تا زمانی که آیتالله بروجردی زنده بود مسئولیت مدرسهی فیضیه را بر عهده داشت. ایشان قبل از آقای بروجردی فوت کرد. نمیدانم چطور شده بود که خبر فوت پدرم را به ایشان نداده بودند. وقتی خدمت آیتالله بروجردی رسیدم ایشان خیلی ناراحت شدند که چرا زودتر به او خبر ندادهاند تا کاری برای پدرم انجام دهند. هنگام فوت پدر من حدود 14 یا 15 سالم بود.
کلاغهای حکیم نظامی
پدر من در حوزه معروف بود به اینکه قدری شوخ است. کنار مدرسهی حکیم نظامی، یک بیمارستان به نام سهامیه بود. آقای دکتر مدرسی رئیس بهداری قم در آنجا تدارک مفصلی دیده و از آیتالله بروجردی دعوت کرده بود که در بیمارستان به ایشان شام بدهد. آقای بروجردی تشکر میکند از آقای مدرسی که «خب شما این همه مرغ تهیه کردید. لازم نبود این همه تشریفات داشته باشد.» پدر من میگوید: «شما نمیخواهد خیلی تعریف کنید، دکتر مدرسی اهل این نیست که این همه مرغ بِکُشد. این دبیرستان حکیم نظامی درخت کاج زیاد دارد، کلاغها شبها میآیند مینشینند روی این درختها. اینها همه کلاغ است که برای شما درست کردهاند.» مثل حالا مرغ پیدا نمیشد. یک مرغ میخواستی بخری باید ده جا میرفتی تا سرش را بِبُری، پَر بکنی. مرغداری و این بساطها نبود.
آقای بروجردی خیلی آقای ما را دوست داشت. اصلاً بعضی وقتها جوری صحبت میکرد که شاید بعضی نسبت به او حسادت میکردند. دوستان دیگر ایشان هم مثل خودشان بودند. یکی از آنها آقای فقیه مبرقع بود؛ خوشمزه و خوشمشرب؛ یعنی انگار جواب در دهانش است. با بابایم رفیق صمیمی بود. مسافرت هم اگر میرفتند با هم میرفتند. ایشان را هم خیلی دوست داشتم. شوخیهای جالبی میکرد. حالا بعضی شوخیها هم حتماً بود که جلوی ما نمیگفتند.
برو بیرون!
من در گفتن مطالب با شماها رودربایستی ندارم. نان آخوندی خوردهام. یک آقایی بود بچه نداشت. او یکسری از املاکش را به پدر من واگذار کرده بود تا بعد از اینکه میمیرد برایش نماز، روزه، رد مظالم و این چیزها بدهد. فکر میکنم من ۱۲ ساله بودم. یک روز پدرم من را صدا زد و گفت: «بابا، میآیی اینجا؟» گفتم: «چشم». گفت: «برو سر گذر خان، به این دفترخانهی ملکصادقی بگو بیاید. دفترش را هم با خودش بیاورد.» ملکصادقی یک دفترخانهی مهم بود در قم و بسیار معروف. با آقایان علما رفیق بود. «بعد هم برو درِ خانهی حاجحسین، بگو بیاید». حاج حسین همان شخصی بود که املاک را به پدرم واگذار کرده بود. اینها رفتند داخل اتاق؛ لای در باز بود و من فضولی کردم؛ نگاه میکردم ببینم چه میگویند. خدا میداند انگار دیروز است. پدرم گفت: «حاج حسین، من مریضم، به تو نمیتوانم قول بدهم اگر مُردم بچههایم این کار را برایت بکنند. تو بیا ملکت را پس بگیر.» همانجا ملک را به حاج حسین پس داد. من بچه بودم و خوشم آمده بود که حالا مثلاً یک ملکی داریم و وضعمان خوب میشود. به پدرم گفتم: «آقا چی کار میکنید؟» با عصایش مرا زد و گفت: «برو بیرون، برو بیرون تو متوجه این چیزها نیستی.» گفتم: «بله چشم.» مگر من میتوانستم غیرِ چشم چیزی بگویم؟ قدیم ما دوزانو مینشستیم. جرأت نمیکردیم پاهایمان را دراز کنیم. البته پدرم ضمن اینکه دیسیپلین پدرانه داشت مهربان بود. ما دوستش داشتیم. در خانه بسیار مهربان بود؛ بسیار مهربان برای ما و مادرم. به مادرم خیلی احترام میگذاشت. غذایی که میآوردند میگفت اول حاجخانم باید بخورد، بعد ما بخوریم. مادرم هم نسبت به ایشان خیلی احترام میگذاشت. با اینکه اختلاف سنیشان خیلی زیاد بود، ولی تا آخر عمر هم نسبت به هم خیلی خوب بودند.
خانهی ما
خانهی ما ۴۶۰ متر بود؛ در خیابان چهارمردان، که بعدها در محدودهی خیابان جدید قرار گرفت؛ بین چهارمردان و سیدون. خانه به شیوهی قدیم دو بخش داشت: بیرونی و اندرونی. بیرونی کوچکتر بود و برای پذیرایی از مهمانان و دیدارهای رسمی استفاده میشد. اندرونی محل زندگی اهل خانه، یعنی زن و بچهها بود. هر کس کاری یا صحبت خصوصی داشت، در بیرونی مینشست. آنجا هم از صندلی و این چیزها خبری نبود؛ زیلو پهن میکردند و اگر کمی وضع بهتر بود، قالیچهای هم داشتند. کف اتاقها معمولاً گلیم پهن میکردند و گاهی هم بوریا یا قالیهای خرسک میانداختند. زندگی ساده بود، اما صفا داشت. کسی دنبال تجمل و وسایل خاص نبود. همه دور تا دور اتاق مینشستند و با هم گرم صحبت میشدند؛ چون زندگیها شبیه هم بود و میانشان نوعی همدلی و اشتراک وجود داشت. وقتی عصر یا شب دور هم جمع میشدند، آنقدر گفتوگو و صمیمیت جریان داشت که همه با حال خوب و خندان از خانه بیرون میرفتند؛ چون واقعاً به آنها خوش میگذشت.
زندگی ساده بود؛ نمیخواهم بگویم محقرانه، اما کاملاً طلبگی. همه روی زمین مینشستند، پا دراز میکردند و با چند پتو و وسایل ساده روزگار میگذشت. ساختمان یکطبقه و تماماً طاقضربی بود و زیرزمینی هم داشت. حیاط خانه بسیار بزرگ بود؛ اگر بخواهم حدودی بگویم، نزدیک به ۳۰۰ متر از مساحت خانه را حیاط تشکیل میداد. چند درخت انار و دو سه درخت بِه در آن بود. یک حوض بزرگ هم در وسط حیاط قرار داشت؛ از همان حوضهای قدیمی با لبههای حلقهحلقهسنگی. خانهی ما طاقنما هم داشت. طاقنما یعنی بخشی از دیوار که حدود بیست سانتیمتر به داخل فرو رفته و بالای آن به شکل هلال ساخته میشد. روی این طاقنماها وسایل مختلف میگذاشتند؛ مثلاً هندوانه، ظرف یا وسایل دیگر را آنجا قرار میدادند.

بادگیر و لکلکها
خانهی ما یک بادگیر معروف هم داشت. در آن منطقه دو بادگیر مشهور بود: یکی در گذر صادق، متعلق به مرحوم حاج سید جعفر، که بادگیر بزرگی داشت و در قم کمنظیر بود. بادگیر خانهی ما کمی کوچکتر از آن بود. آنزمان اصلاً وسیلهای برای خنککردن وجود نداشت؛ کولری در کار نبود و فقط در سالهای آخر، گاهی پنکهای پیدا میشد. با این حال، همین بادگیرها خانه را چنان خنک میکردند که نیاز دیگری احساس نمیشد. یخچال هم نبود؛ کوزهها را پر از آب میکردیم و زنها پوششی برای دهانهی کوزه میبافتند تا آب نریزد. بعد کوزهها را در مسیر بادی که از بادگیر پایین میآمد میگذاشتیم تا آب خنک بماند. آن روزها در قم لکلک هم بسیار بود، اما بعدها نمیدانم چرا از بین رفتند؛ شاید چون بادگیرها از میان رفتند. جای نشستن لکلکها بالای همین بادگیرها بود. گاهی از جاهای دیگر ماری میگرفتند و وقتی روی بادگیر مینشستند، مار از چنگشان به زیرزمین میافتاد و خطرناک بود. البته هیچوقت آسیبی به ما نرساندند. بنابراین، خنکی خانه بیشتر به همین بادگیرها و حوضهایی مربوط میشد که زیر اتاقها قرار داشت.
آنزمان هنوز آب لولهکشی نبود. یک حوض یا آبانبار زیرزمینی داشتیم که آبِ خوردنمان از آن تأمین میشد. زمستانها، آخر شب ـ وقتی دیگر کسی در جویهای آب چیزی نمیشست و آب تمیزتر میشد ـ با پرداخت مبلغی به میراب، آب را به آبانبار خانه هدایت میکردند و همان آب تا ماهها، حتی تا پایان سال، مصرف میشد؛ چون هنوز آب لولهکشی وجود نداشت. آب قم هم معمولاً شور بود، اما این آبی که از برف و ذخیرهی زمستانی به دست میآمد، کمی بهتر و قابلتحملتر بود. هرچه بود خوردیم و طوریمان نشد. یک چاه کوچک هم در خانه داشتیم با تلمبهی دستیِ فشاری؛ باید بارها اهرم را بالا و پایین میزدیم تا کمی آب بالا بیاید و بتوانیم ظرفها را پر کنیم.
اِشنان
آنزمان هنوز از پودرهای شویندهی امروزی خبری نبود. برای شستن ظرف و لباس، از چیزی استفاده میکردند که به آن «اِشنان» یا «پَشووه» میگفتند؛ مادهای گیاهی که از بوتهای به دست میآمد و آن را خشک و آسیاب میکردند و به جای مواد شویندهی امروزی به کار میبردند. برای شستن سر و بدن هم «گِل سرشوی» مصرف میشد که سادهترین و قدیمیترین مادهی شستوشو بود. علاوه بر آن، از سدر، کنار و حنا نیز استفاده میکردند و بعدها موادی مثل خِضاب جمالی و سفیدآب هم رواج داشت.
صابون قمی
صابونی هم بود به نام صابون قمی؛ صابونی زمخت و نسبتاً خشن که قالب منظم و چهارگوشی هم نداشت. اگر محکم به سر میزدیم، حتی ممکن بود پوست را زخمی کند، اما قدرت پاککنندگی خوبی داشت. این صابون را معمولاً از پیه و مواد افزودنی دیگر میساختند و با صابون مراغه تفاوت داشت.
کبریت قمی
در زیرزمین خانهی ما اجاق قرار داشت. آنروزها در قم کبریت به شکل امروزی پیدا نمیشد. چیزی داشتند به نام «کبریت قمی»؛ شبیه دستهای رشته یا چوب باریک که سرِ آن را به گوگرد آغشته میکردند. این خودش جرقه نداشت و باید در اجاق آتش روشن میبود تا آن را به ذغال میزدند و شعله میگرفت. معمولاً از شب قبل، کمی خاکستر روی آتش میریختند تا دستِکم چند تکه ذغال نیمهروشن باقی بماند. اگر آتش کاملاً خاموش میشد، مجبور بودیم از همسایه آتش بگیریم؛ وگرنه آن روز دیگر از چای و غذا خبری نبود.
چالهکرسی
از چیزهای معروف دیگر قم، کرسیهای قدیمی بود که به آن «کرسی چالهای» میگفتند. آن زمان هنوز برق و منقل برقی رایج نشده بود و بعدها هم خیلیها از منقل برقی استفاده نمیکردند و آن را چندان مناسب نمیدانستند. خاکِ ذغال را ذغالفروشها سلند (الک) میکردند. خانمها هم در تابستان این خاک ذغال را جمع میکردند، کمی آب به آن میزدند و از آن گلولههایی درست میکردند که ما قمیها به آن «کوفته» یا «کوبیده» میگوییم. البته همان «کوفته» بهتر است و بیشتر به دلمان میچسبد. این گلولهها را زیر آفتاب میگذاشتند تا کاملاً خشک شود و برای زمستان آماده بماند.
در اتاقها کف زمین را میکندند و چالهای درست میکردند که به آن «چالهکرسی» میگفتند. داخل این چاله چند تا از همین کوفتههای ذغالی میگذاشتند، رویش هم ذغال و خردهذغال میریختند و به هر طریقی ـ با همان کبریت قمی یا آتش باقیمانده ـ آن را روشن میکردند، بعد هم کمی خاکستر رویش میکشیدند تا آهسته و یکنواخت بسوزد. با این روش، کرسی گاهی تا بیستوچهار ساعت گرم میماند. وقتی آدم زیر کرسی میرفت، دیگر دلش نمیخواست بیرون بیاید؛ گرما در تمام بدن پخش میشد و لذت خاصی داشت.
هر وقت حرارت کمتر میشد، با وسیلهای کوچک به نام «کفگیرک» ذغالها را به هم میزدند تا آتش دوباره جان بگیرد. آنوقت کوفتههای ذغالی که نیمسوخته و سرخ میشد، منظرهی قشنگی پیدا میکرد و باید آرام و کامل میسوخت. البته گاهی هم خطر ذغالگرفتگی پیش میآمد و برای همین میگفتند نباید سر را کاملاً زیر لحاف برد. پایههای کرسی هم متحرک بود و روی آن معمولاً میوه یا خوراکی میگذاشتند؛ مثلاً انار یا هرچه در خانه بود. واقعاً لذت خاصی داشت. خود من هم سال گذشته دوباره کرسی گذاشتم؛ گرمای آن یکنواخت به جان آدم مینشیند، هرچند کمی آدم را تنبل میکند و دیگر دلش نمیخواهد از جایش بلند شود؛ مخصوصاً اگر یکی از قدیمیهای خوشصحبت هم کنارت نشسته باشد و خاطره تعریف کند.
طنز برای ماندگاری
دربارهی کرسیها هم یک شعری گفتم که خیلی بد است و اینجا نمیشود خواند. اگر ضبط خاموش شد برایتان میخوانم یا یکوقت دیگر میآیم و سر صبری برایتان میخوانم. من در شعرها و طنزهایی که دربارهی قم نوشتهام، گاهی به همین رسمها و خاطرات اشاره کردهام. در یکی از نشستهای قمپژوهی آقای استادی هم حضور داشت. آقای بنایی به من گفت شعری بخوانم. گفتم: «امشب آقای استادی تشریف دارند و من خجالت میکشم آن شعرهای قمی را بخوانم؛ یک غزل معمولی میخوانم و جمعوجورش میکنم.» گفت: «نه، همان را بخوان.» گفتم: «آقا، بعضی تعبیرهایش شاید مناسب مجلس نباشد.» گفت: «اشکالی ندارد، بخوان.»
بتوله قشنگ نبود راستشو بخوای جون داییه
اون خودشو درست میکرد با بندِ راسمون یادته؟
یه مِنگش ازش گرفتم وسط راه پشتبون
یه خِفتی براش خریدم چقدر ارزون یادته؟
خلاصه آقای بنایی آن شب به من کلک زد. بعد هم ما را به آقای استادی معرفی کرد و گفت این پسر فلانی است.
بعضی واژهها و تعبیرها در شعرهایم هست که شاید قابل خواندن در هر جمعی نباشد، اما اینها بخشی از لغات و فرهنگ قمی است و نمیخواهم از یاد برود. من هم تلاش کردم این واژهها و خاطرات را جمع کنم و در قالب طنز و شعر بنویسم. در یکی از برنامههای رادیو قم هر روز شعری از من خوانده میشود که با این مصرعها شروع میشود:
قم خونهی من است، دوستش دارم داداش
اگر تو هم دوستش داری، بیا به تو بگم یواش

میهمانهای بابا
همانطور که گفتم خانهی ما خیلی بزرگ بود. پدر من رفیقباز بود. برای همین ما میهمانهای زیادی داشتیم. آقایان حوزوی زیاد میآمدند. بزرگانی مثل آیتالله صدوقی، آیتالله بهاءالدینی که آن موقع به ایشان آقارضا آسیدصفی میگفتند. آقای نجفی هم مرتب میآمدند. خیلی هم با پدرم رفاقت داشتند. یک روز به خانه آمدم و دیدم یک سیدی پشت در منزل ما نشسته است. من ایشان را نمیشناختم. گفت: «با پدرت کار دارم.» گفتم: «آقا بگویم کی آمده؟» گفت: «به بابایت بگو نجفی». من رفتم داخل و گفتم: «آقاجان یک سیدی پشت در نشسته، میگوید نجفی هستم». گفت: «پاشو بگو بیاید داخل. او آیتالله نجفی است». پدرم پابرهنه آمد دمِ در. خیلی خیلی باخجالت گفت: «خب در میزدید.» گفت: «در زدم کسی باز نکرد.» در زده، اما کسی باز نکرده بود و همانجا نشسته بود.
آقای سلطانی طباطبایی شاید در هفته سه روز خانهی ما بود. او هم بسیار آدم خوبی بود. پدرم همیشه میگفت بسیار مرد متقی و سالمی است. از نظر حوزوی نمیدانم تا چه درجهای، ولی من میدانم که اهل مطالعه و قابل احترام بود. با پدرم خیلی رفیق و صمیمی بودند. نمیشد هفتهای یکیدو بار نیاید و هفتهای یک شب در منزل ما نماند. من در این جلسات نبودم که جزئیات را بدانم، اما گاهی که برای بردن میوه و چای میرفتم گفتگوها را میشنیدم. آقای طباطبایی خیلی یواش حرف میزد، یعنی اگر بغلدست او نشسته بودی، نمیفهمیدی چه میگوید. اینقدر آرام بود. من آقای سلطانی را خیلی دوست داشتم. از فرزندانش با صادق سلام و علیک داشتم، اما با جواد خیلی رفیق بودم. آدم فاضل و پرمطالعهای بود. من اجازه نداشتم بروم داخل اتاق، اما به نظرم آن موقع کمتر صحبت از سیاست میکردند. همین مسائل روزانهی خودشان را مطرح میکردند. دور هم جمع میشدند و یک بگو و بخندی و تفریحی و... . اینها که با هم مینشستند من نشنیدم که حرف از مسائل سیاسی بزنند.
از اشخاص دیگری که به منزل ما میآمد آقای دکتر بهشتی بود؛ خوشگل، خوشصحبتکن و نترس. همان موقع هم هر چه دلش میخواست میگفت. مقتدر بود. چون چیزی در چنته داشت. آدم تا چیزی در چنتهاش نباشد نمیتواند. خیلی خوب هم مورد احترام بود. چند سال رئیس دبیرستان دین و دانش بود. زبان خیلی خوب بلد بود. خیلی قشنگ صحبت میکرد. یک سال خودم هم شاگردش بودم. من با آقای مفتح در دبیرستان امام صادق همکار بودیم. ایشان دبیر عربی و فقه بود و من زیستشناسی تدریس میکردم. با هم همکاری داشتیم. سن ایشان آنزمان طوری نبود که با پدرم رفاقت داشته باشد.
آقای خمینی هم با پدرم خیلی رفاقت داشت. همسن و سال هم بودند. زمانی که ایشان در مسجد آسید محمد سلماسی تدریس میکرد پدر من هم در فیضیه تدریس داشت. امام شاید متجاوز از پانزده بار به خانهی ما آمدند. با آقای ما خیلی صمیمی بود. یک چیزی یادم آمد. زنعمویی داشتیم؛ زنعموی بابایم. ایشان شوهرش مرده بود و در خانهی ما زندگی میکرد. یک اتاق داشت بالای حوض. یک روز ناهار آقای خمینی آنجا بودند. قدیم اینطور نبود که ظرف برای هرکس بگذارند. یک مجمعه میگذاشتند و در آن برنج میریختند. کباب هم اگر بود کنارش میگذاشتند. هنوز ناهار نخورده، دیدم آقای خمینی یک ظرف غذا کشیدند و بلند شدند. بابایم به ایشان میگفتند «حاجآقا روحالله». خیلی با هم صمیمی بودند. گفت: «کجا میبرید؟» ایشان گفت: « اول خانمجان [یعنی زنعمو] ناهارشان را میخورند، بعد ما میخوریم.» این غذا را برداشتند و رفتند درِ خانهاش.
بعد از انقلاب وقتی امام تشریف آوردند حکیمنظامی که صحبت کنند، من هم بودم. آن زمان در حکیم نظامی دبیر بودم و تدریس میکردم. به کسی که محافظ ایشان بود گفتم: «اجازه بده من بروم آقا را ببینم.» گفت: « شلوغ است، نمیگذارند.» گفتم: «خودم میدانم.» رفتم پیششان، دستشان را بوسیدم. گفتم: «من پسر فلانیام.» گفت: «تو عباسی؟ چهکار میکنی؟» گفتم: «هیچ آقا، جزو این جمعیت آمدهام. دعاگویتان هستم.» داداشم هم بود، منتها چون اسم من را بابایم بیشتر صدا میکرد، در ذهن آقا مانده بود. تا خودم را معرفی کردم، گفت: «تو عباسی؟»
اینگونه نبود که فقط علما به خانهی ما بیایند. پدرم هم به خانهی دوستانش میرفت. بعضی وقتها هم اگر صلاح بود من را با خودش میبرد؛ مثلاً همراه پدرم خانهی آقای سلطانی و خانهی آقای نجفی رفته بودم. جاهای دیگر را حالا لابد یا ایشان صلاح نمیدانسته یا من نرفتهام.
ما یک باغچهای در خلجستان قم داشتیم؛ در دهِ وِنان. مال پدرم بود. دو سال پیش فروختیم. دیدیم نمیتوانیم برویم و آن را نگهداری کنیم. من دو دفعه آنجا زمین خوردم. به برادرم گفتم: «داداش دیگر موقعی است که ما اینجا را با اینکه مثل جانمان است، رها کنیم.» آقای خمینی آنجا هم آمده بودند و چند روز بودند. آقای صدوقی، حاج میرزا عبدالله چهلستونی و بسیاری دیگر آمده بودند و حتی چند روز میهمان ما بودند.
لحاف مخصوص!
خاطرهای یادم آمد. آقایی بود به نام آقاعلیِ افتخار. در دادگستری آنزمان کار میکرد. او در روستای وِنان مهمان ما شده بود. هر روز هم به بابایم میگفت: «من مرغ میخواهم.» یک طلبه، آن هم در دهات، هر وعده مرغ از او بخواهند چیز عجیبی بود. پدرم را تهدید کرده بود که: « اگر به من مرغ ندهی من بلند میشوم جلوی منبرت میرقصم.» پدرم پیشنماز مسجد بود. او مانده بود که چطور هر روز برای این مهمان مرغ بیاورد؛ ما خودمان هم مرغ نمیخوردیم. از طرف دیگر اگر بیاید و برقصد که آبرو میرود و فایده ندارد. بابایم به ایشان گفت: «مرغ به تو میدهم، مرغ خیلی خوبی هم هست.» ظهر ناهار به ایشان مرغ داده بود. گفته بود: «شب هم مرغ میخواهم.» شب هم به ایشان مرغ داده بود. آنجا یک کدخدایی داشت. معمولاً کدخدا با ملای محل رفیق میشد. او هم با پدرم دوست بود. پدرم به کدخدا میگوید: «آن لحاف مخصوص را بردار و بیاور.» اینها یک لحاف مخصوص داشتند که کک یا ساس در آن بود! هر میهمانی را که میخواستند دَک کنند، این را برایش میانداختند. لحاف را میآورند و آن بندهی خدا مرغ را میخورد و میخوابد. یک موقع بلند میشود میبیند تمام سر و صورتش باد کرده است و نمیتواند راه برود. شروع میکند به خاراندن بدنش. بابایم به او میگوید: «دوغ بخور، دوغ بخور.» دوغ در این مواقع خیلی بد است و باعث میشود آدم باد کند. کار به جایی میرسد که آن بندهی خدا میگوید میخواهم بروم. پدرم میگوید: «بمان فردا میخواهم به تو مرغ بدهم.» بابایم میگفت دیدم دارد میمیرد. او را سوار ماشین کردیم و با سختی به درمانگاه رساندیم و معالجهاش کردیم. بعد از آن دیگر لب به مرغ نمیزد.
خاطره از استاد فقیهی
خدا رحمت کند استاد علیاصغر فقیهی را. بسیار بزرگوار بود. ما یک جلسه در حکیم نظامی داشتیم. من مجری برنامه بودم. بچهها گفتند: «امروز وقت کم است، به آقای فقیهی چهطور بگوییم کم صحبت کند؟» گفتند: «هیچکس جرأت ندارد.» گفتم: «نه، من یکجوری به او میگویم.» به ایشان گفتم: «استاد، من به قرآن خجالت میکشم، امروز وقت ما خیلی کم است و هیچکس جرأت نکرده، شما اجازه بدهید من یکخرده محدودش کنم.» ایشان گفت: «باشد فقط یک کاری انجام بده.» گفتم: «چه کار کنم؟» گفت: «هر وقت زیاد حرف زدم، تو یک سرفه بکن.» وقتی «بسم الله الرحمن الرحیم» گفت، من یک سرفه کردم. نگاهی به من کرد. گفتم: «نه آقا، امروز واقعاً سیاهسرفه دارم، منظورم این نیست که شما حرف نزنید.» ایشان از خنده نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
قمشناسی
کاری که حسن گرامی دربارهی محلههای قم انجام داد، کار ارزشمندی بود؛ هرچند به معرفی چهرهها و افراد پرداخته، جای این بود که کمی هم توضیح داده شود؛ مثلا گفته شود که هر یک از این افراد در محله چه نقشی داشته یا چه کاره بوده است. ایشان همکار من و واقعاً آدم خوبی بود. زحمت زیادی برای این کار کشیده شده و چنین پژوهشهایی ذاتاً بسیار پرزحمتند. به نظر من، هر کسی باید اثری از خود به جا بگذارد؛ حالا در هر زمینهای که میتواند. خود من هم برای گردآوری فولکلور قمی خیلی زحمت کشیدم. الان هم در کتابهایی که ازجمله توسط آقای علیاشرف صادقی، آقای ملکوتی و آقای قاضی نوشته شده، در بخش واژهها کمکهای زیادی کردهام. اینها باید بماند و حفظ شود.
بالاخره قم زادگاه من است؛ من قمیام و نمیتوانم بگویم نیستم. همیشه هم گفتهام: «قم خانهی من است، دوستش دارم داداش.» آدم نسبت به زادگاهش عِرق دارد. قدیمها هم میگفتند ما قمیها مثل مرغ هستیم؛ هم در عزا سر میبُرندمان، هم در عروسی! به هر حال، اینها هم بخشی از خاطرات و حرفهای قدیمی است. انشاءالله فرصت دیگری باشد، مفصلتر از این خاطرات را میگویم.
همرسانی
مطالب مرتبط
جدیدترین مطالب
15 دیماه در گذر تاریخ








نظر شما