«هیچ غیرنظامی در ژاپن وجود ندارد»

ترجمه‌ی اختصاصی معرفی کتاب ناکازاکی: واپسین شاهدان نوشته‌ی ام. جی. شفتال در مجله‌ی نیوزویک

«هیچ غیرنظامی در ژاپن وجود ندارد»

مطلب حاضر ترجمه‌ی اختصاصی معرفی کتاب «ناکازاکی: واپسین» شاهدان، نوشته‌ی ام. جی. شفتال در نشریه‌ی نیوزویک، آگوست 2025 است.

***

«هیچ غیرنظامی‌ای در ژاپن وجود ندارد»

هشتاد سال پس از آنکه ایالات متحده به‌عنوان توجیه برای نجات جان‌ها، بمب اتمی را بر ناگازاکی فرو افکند، کتابی تازه روایت بازماندگان را بازمی‌گوید. در اوت ۱۹۴۵، ایالات متحده دو بمب اتمی بر ژاپن انداخت—تنها بار در تاریخ که سلاح‌های هسته‌ای در جنگ به‌کار گرفته شدند. بمباران هیروشیما و ناگازاکی در ششم و نهم اوت به پایان جنگ جهانی دوم در ماه بعد انجامید. پیامدهای این دو شهر ویرانگر بود. تنها در ناگازاکی، «مرد چاق» نزدیک به ۴۰ هزار غیرنظامی را در همان لحظه کشت و شمار جان‌باختگان تا ژانویه ۱۹۴۶، به‌سبب مسمومیت‌های ناشی از تابش، به حدود ۷۰ هزار نفر رسید.

در هشتادمین سالگرد بمباران، ناگازاکی: واپسین شاهدان اثر ام. جی. شفتال، تاریخ‌نگار دانشگاه شیزوئوکا در ژاپن، یاد جان‌باختگان را زنده می‌کند و جهانی را به یاد می‌آورد که برای همیشه از رهگذر جنگ هسته‌ای دگرگون شد. این مجموعه‌ی دو بخشی مشتمل بر روایت‌های دست‌اول هیباکوشا—واژه‌ی ژاپنی برای بازماندگان بمب اتمی—است که شهادت‌های شخصی از پیامدهای این سلاح بی‌سابقه به دست می‌دهد. در این بخش از دومین کتاب شفتال در مجموعه‌ی اخگرها، او بازمی‌گوید که چگونه جوانان ناگازاکی بی‌خبر از سرنوشت خویش صبحگاهان را می‌گذراندند، پیش از آنکه زندگیشان برای همیشه دگرگون گردد:

در جزیره‌ی تی‌نیان در اقیانوس آرام، ساعت ۰۰:۳۰ بامداد هشتم اوت ۱۹۴۵، سی‌وسه ساعت پس از بازگشت غرّان خود به فرودگاه نورث فیلد، «اِنولا گی» خاموش و ساکت همچون مقبره بر زمین آسفالتی خود رها شده بود. دوربین‌های فیلم‌برداری و انبوه جمعیت شادمانی که مأموریت پیروزمند ششم اوت را جشن گرفته بودند، مدتی بود که جای خود را به وزوز حشرات و گهگاه عبور یک جیپ نگهبانی سپرده بودند. هزار و پانصد و پنجاه مایل به سمت شمال‌غرب، در شهر بندری ناگازاکی، گُندو نوریا شانزده‌ساله پس از کار در شیفت شبانه در کارخانه‌ی تسلیحات میتسوبیشی، در راه بازگشت به خانه بود. اندکی بیش از یک مایل آن‌سوتر، در مرکز بازرگانی ناگازاکی، دو تن از همکاران میتسوبیشی او، کیردوشی میچیکو پانزده‌ساله و ایشیدا ماساکو چهارده‌ساله، واپسین دقایق خواب ارزشمند را پیش از آغاز روز دیگری از رنج و کار بی‌ثمر در خدمت جنگی که برای ژاپن به‌سرعت رو به فروپاشی بود، می‌گذرانْدند. همچنین تاتونو سوئِکو سیزده‌ساله که آن صبح به همراه دیگر اعضای انجمن محلی خویش به کندن پناهگاه‌های بمب مشغول می‌شد. در حومه‌ی شمالی ناگازاکی، اوراکامی، یوشی ایتوناگا بیست‌ویک‌ساله، یک نوآموز کاتولیک، به زودی در حجره‌ی صومعه‌ی خود برای نمازهای صبحگاهی همراه دیگر خواهران در کلیسای مدرسه‌ی دخترانه‌ی جونشین برمی‌خاست.

گرداگرد این پنج نوجوان، چهل هزار مرد و زن و کودک تنها چند ساعت با بیدار شدن به واپسین روز کامل زندگیشان فاصله داشتند. سی ساعت بعد، آنان قربانی دومین (و امید آن است واپسین) سلاح هسته‌ای تاریخ که در خشم و کینه به‌کار گرفته شد، بودند. سوی دیگر دریای ژاپن از ناگازاکی، عموی کیردوشی میچیکو، تتسورو، یکی از حدود یک میلیون سربازی بود که از مرزهای شمال‌غربی منچوری تحت اشغال ژاپن دفاع می‌کردند. در امتداد مرز این سرزمین، ارتش سرخ در پوشش تاریکی بیش از پنج هزار تانک، بیست‌وشش هزار قطعه‌ی توپخانه و یک‌ونیم میلیون نفر را در موقعیت‌های نهایی یورش مستقر می‌کرد. سی دقیقه بعد، این نیروها به حرکت درمی‌آمدند تا وعده‌ی ژوزف استالین در کنفرانس یالتا به فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل را به انجام رسانند: اینکه اتحاد شوروی درست سه ماه پس از فروپاشی آلمان نازی، رسماً به جنگ علیه ژاپن بپیوندد.

 

حدود دو هزار و پانصد مایل در جنوب‌شرقی انبوه آرایش زرهی استالین، و تنها چند صد فوت دورتر از سکوی استقرار «اِنولا گی»، دانشمندان و مهندسان وابسته به تیم فنی «پروژه آلبرتا» در طرح مانهتن، شبانه‌روز در کارگاهی مخصوص با سیستم تهویه‌ی مطبوع به کار مشغول بودند. آنان در آنجا دومین بمب اتمی را آماده می‌کردند—بمب پلوتونیومی «مرد چاق» (که به سبب شکل گردش چنین نام نهاده بودند)؛ از همان نوعی که تنها سه هفته پیش در صحرای نیومکزیکو برای نخستین بار آزمایش زمینی شده بود. در اندکی بیش از بیست‌وچهار ساعت بعد، این دومین «مرد چاق» از یک هواپیمای بی-۲۹ بر فراز یکی از شهرهای ژاپن—یا ناگازاکی یا شهر تسلیحاتی کوکورا—فرو افکنده می‌شد.

در حالی که «پسر کوچک»، دستگاه اورانیومی تک‌بار و به‌مراتب ساده‌تر که بر هیروشیما افکنده شد، همان‌گونه که انتظار می‌رفت، بی‌هیچ نقصی منفجر گردید، هیچ‌یک از اعضای تیم آلبرتا در باب احتمال کارکرد صحیح این ابزار بسیار پیچیده‌تر و از حیث مکانیکی حساس‌تر «مرد چاق» در شرایط ذاتاً آشفته‌ی یک عملیات رزمی اطمینان خاطر نداشتند. افزون بر این، احتمال خرابی با آنکه فن‌سالاران ناچار بودند با زمان مسابقه دهند، فزونی می‌یافت؛ زیرا زمان‌بندی دومین ضربه‌ی اتمی برای بهره‌برداری از واپسین بقایای جبهه‌ی هوای مساعد بر منطقه‌ی هدف در غرب ژاپن صورت گرفته بود. اگر پنجره‌ی هوای مناسب نهم اوت از دست می‌رفت، نزدیک به یک هفته زمان می‌برد تا هوا به اندازه‌ی کافی صاف شود تا واحد ۵۰۹ بتواند بار دیگر کوششی برای افکندن بمب اتمی دوم با هدف‌گیری دیداری بر ژاپن به انجام رساند.

فوریت آمریکاییان پیامدی مستقیم از الزام راهبردی برای بهره‌برداری از ارزش شوک روانی هیروشیما بود. امید می‌رفت که افکندن بمب دوم به فاصله‌ی اندکی پس از نخستین بمب، ژاپنیان را بدین گمان اندازد که زرادخانه‌ی آمریکا مملو از چنین سلاح‌هایی است، و این بمب‌ها یکی پس از دیگری بر ژاپن افکنده خواهد شد تا زمانی که آن کشور یا تسلیم گردد یا—چنان‌که در تهدید هری ترومن در اعلامیه‌ی پوتسدام مورخ ۲۶ ژوئیه آمده بود (و ژاپنیان تا آن هنگام از پذیرش آن سر باز زده بودند)—به تمامی از صفحه‌ی روزگار محو شود.

برای تشدید فشار سیاسی و روانی بر رهبری ملی ژاپن، و همچنین بر توده‌ی مردم آن، بمب‌افکن‌های بی-۲۹ نیروی هوایی بیستم—در فاصله‌ی میان یورش‌های آتش‌زا—در پی بمباران هیروشیما بر فراز شهرهای ژاپن اعلامیه‌هایی می‌افکندند که تصویری از قارچ انفجار «پسر بچه» را همراه با پیامی به زبان ژاپنی در خود داشت؛ پیامی که تهدید می‌کرد از «مخرب‌ترین مواد منفجره‌ای که تاکنون بشر ساخته است» بهره خواهند گرفت. متن اعلامیه ادامه می‌داد:

«ما تازه آغاز به کارگیری این سلاح را علیه سرزمین شما کرده‌ایم. اگر هنوز تردیدی دارید، بپرسید که بر سر هیروشیما چه آمد، آنگاه که تنها یک بمب اتمی بر آن شهر فرود آمد. پیش از آنکه این بمب را به کار بریم تا هر منبع نظامی‌ای را که این جنگ بیهوده را ادامه می‌دهد نابود کنیم، از شما می‌خواهیم که اکنون از امپراتور بخواهید جنگ را پایان دهد…. شما باید همین اکنون گام‌هایی بردارید تا مقاومت نظامی را متوقف سازید. در غیر این صورت، ما قاطعانه این بمب و دیگر سلاح‌های برتر خود را برای پایان‌دادن فوری و قاطعانه‌ی جنگ به کار خواهیم گرفت. شهرهای خود را تخلیه کنید.»

با این‌همه، حتی اگر برنامه‌ی زمانی بمباران آمریکاییان به‌موقع اجرا می‌شد، و با وجود این فراخوان‌های هوابرد برای برانگیختن هراس عمومی، باز هم این امکان باقی بود که دومین بمباران برای رهبری ژاپن به همان اندازه‌ی نخستین بمباران، بی‌اعتبار جلوه کند. در چنین صورتی، ترفند «بمب‌های نامحدود» خیلی زودتر از آنکه بمب سومی (که حوالی ۱۹ تا ۲۱ اوت آماده می‌شد) در دسترس قرار گیرد، خاصیت خود را از دست می‌داد (اگر اساساً خاصیتی می‌داشت).

از منظر احتیاط نظامی، آمریکاییان نمی‌توانستند به‌آسانی رجزخوانی‌های رسمی را که از زمان سقوط سایپان یک سال پیش به قطب‌نمای تبلیغات ژاپنی بدل شده بود، نادیده بگیرند؛ این ادعا که ملت آماده است در نبردی نهایی و سرنوشت‌ساز—موسوم به هوندو کِسِّن—به‌طور جمعی جان دهد تا سرزمین خویش را پاس دارد و آن را با تسلیم بی‌حرمت نسازد. تا زمانی که آمریکاییان در پاییز همان سال به سواحل تهاجمی کیوشو نمی‌رسیدند، نمی‌توانستند دریابند که آیا این گفتار ژاپنی درباره‌ی «صد میلیون گلوله‌ی آتشین» و خودکشی جمعی آتشین، واقعاً بیان‌گر عزم ملی بود یا صرفاً یاوه‌های تبلیغاتی.

بدین‌سان، آمریکاییان تنها بازیگران این رویارویی راهبردی نبودند که در آن، بلوف و اراده از هم بازشناختنی نبود. ژاپنیان نیز دست خویش را با برانگیختن شبحی در خیال آمریکاییان بازی کردند: کابوس نبرد زمینی و هجوم هواپیماهای کامیکازه که اگر آمریکاییان قصد خود را برای یورش زمینی به جزایر اصلی پی می‌گرفتند، می‌توانست به لحاظ شدت همانند خونریزی عظیمی باشد که متفقین به‌تازگی در اوکیناوا تجربه کرده بودند (جایی که حدود ۵۰ هزار کشته دادند و تا دو برابر آن شمار غیرنظامیان ژاپنی شاید جان باخته بودند)، اما این بار در مقیاسی چندین برابر. هدف ژاپنیان در این میان آن بود که آمریکاییان نخستین طرفی باشند که عقب‌نشینی کنند و پیمان صلحی سخاوتمندانه‌تر را بپذیرند.

«ما تازه آغاز به کارگیری این سلاح را علیه سرزمین شما کرده‌ایم. اگر هنوز تردیدی دارید، بپرسید که بر سر هیروشیما چه آمد، آنگاه که تنها یک بمب اتمی بر آن شهر فرود آمد. پیش از آنکه این بمب را به کار بریم تا هر منبع نظامی‌ای را که این جنگ بیهوده را ادامه می‌دهد نابود کنیم، از شما می‌خواهیم که اکنون از امپراتور بخواهید جنگ را پایان دهد…. شما باید همین اکنون گام‌هایی بردارید تا مقاومت نظامی را متوقف سازید. در غیر این صورت، ما قاطعانه این بمب و دیگر سلاح‌های برتر خود را برای پایان‌دادن فوری و قاطعانه‌ی جنگ به کار خواهیم گرفت. شهرهای خود را تخلیه کنید

بیش از آن تسلیم بی‌قید و شرطی که از زمان کنفرانس کازابلانکا در ژانویه‌ی ۱۹۴۳ خواستار آن بودند. در روزهای نخست اوت ۱۹۴۵، امپراتور هیروهیتو و معتمدترین مشاورانش—بی‌خبر نه تنها از آنچه در منچوری در شرف وقوع بود، بلکه از آنچه شش ماه پیش در یالتا استالین وعده داده بود—هنوز در خیالات واهی به سر می‌بردند که شاید استالین، که از نظر حقوقی هنوز بی‌طرف بود، بتواند در تنظیم چنین توافقی میانجیگری کند.

در آنچه جز به‌عنوان خطایی فاحش در آینده‌نگری یا موردی مرگبار از خوش‌خیالی نمی‌توان دانست، به نظر نمی‌رسد در بالاترین سطوح تصمیم‌گیری استراتژیک در توکیو کسی امپراتور—یگانه شخصی که در ژاپن توان صدور فرمان پایان جنگ را داشت—را آگاه کرده باشد از این احتمال که تهدیدی جدی و سوگندخورده به وقوع آرماگدون قریب‌الوقوع، به‌جای آنکه چرخ‌دنده‌ی ماشین جنگی آمریکا را متوقف کند، ممکن است آن دشمن را برانگیزد که از ابزارهای هرچه مؤثرتر برای کشتار بی‌تمایز میلیون‌ها سرباز و غیرنظامی ژاپنی بهره گیرد.

هرچند فرماندهان میدانی آمریکا در سطح عملیاتی صحنه به فکر به‌کارگیری بمب سوم بر توکیو بودند، تصمیم‌گیرندگان رده‌بالا در واشنگتن به این جمع‌بندی رسیدند که چندان ارزشی راهبردی ندارد بمبی بسیار گرانبها را صرفاً برای جابه‌جایی آوار در پایتخت امپراتوری و کشتن صدهزار یا بیشتر غیرنظامی دیگر فرو افکنند، به‌ویژه اگر دل‌های رهبران ژاپن پیشاپیش به چنین فداکاری‌هایی خو گرفته باشد. در عوض، بمب سوم و بقیه‌ی تولیدات بعدی بمب‌های پلوتونیومی «مرد چاق» می‌توانستند به‌کار بهتر آیند، به‌عنوان سلاح‌های تاکتیکی در میدان نبرد برای تهاجم آتی به کیوشو؛ آماده‌سازی سواحل پیاده‌سازی و از کار انداختن مراکز فرماندهی و لجستیک ژاپنی در عمق خاک، آنگاه که متفقین از اول نوامبر بدان‌جا یورش می‌بردند؛ زمانی که ژنرال لزلی آر. گرووز به واشنگتن اطمینان داده بود سازمان پروژه مانهتن ۱۰ یا بیشتر از این سلاح‌ها را آماده خواهد داشت. در این فاصله، متفقین با روش‌های متعارف به ویران‌سازی نظام‌مند اقتصاد و زیرساخت ژاپن ادامه می‌دادند و هیچ ملاحظه‌ای در باب خسارت‌های جانبی روا نمی‌داشتند.

بخشی از گزارش رسمی اطلاعاتی برای نیروی هوایی پنجم به‌خوبی ذهنیت حاکم بر این راهبرد را بازمی‌تاباند: «تمام جمعیت ژاپن هدف نظامی مشروع‌اند…. در ژاپن هیچ غیرنظامی‌ای وجود ندارد. ما در حال جنگیم و آن را به‌طور تمام‌عیار پیش می‌بریم، به شیوه‌ای که جان آمریکاییان را حفظ کند، رنجی را که جنگ است کوتاه‌تر سازد و صلحی پایدار به بار آورد. قصد ما آن است که دشمن را هر کجا که باشد بیابیم و نابود کنیم—چه مرد و چه زن—در بیشترین تعداد ممکن و در کوتاه‌ترین زمان ممکن.»

بدین‌منظور، خطوط کشتیرانی، بنادر و آبراه‌های داخلی کشور همچنان به‌دست زیردریایی‌ها، مین‌ریزی هوایی («عملیات گرسنگی») و حملات هوایی مسدود و خفه می‌شد. نیروی هوایی خاور دور اهداف تاکتیکی را می‌کوبید و شبکه‌ی راه‌آهن ملی را از کار می‌انداخت—تلاشی که نه‌تنها جابه‌جایی نیروها و تدارکات دشمن را مختل می‌کرد، بلکه مانع از رسیدن محصول حیاتی برنج پاییزه به مراکز اصلی جمعیتی در کریدور شهری توکیو–اوساکا می‌شد؛ امری که به قحطی همگانی در جزایر اصلی تا پایان همان سال می‌انجامید.

 

بخشی از گزارش رسمی اطلاعاتی برای نیروی هوایی پنجم به‌خوبی ذهنیت حاکم بر این راهبرد را بازمی‌تاباند: «تمام جمعیت ژاپن هدف نظامی مشروع‌اند…. در ژاپن هیچ غیرنظامی‌ای وجود ندارد. ما در حال جنگیم و آن را به‌طور تمام‌عیار پیش می‌بریم، به شیوه‌ای که جان آمریکاییان را حفظ کند، رنجی را که جنگ است کوتاه‌تر سازد و صلحی پایدار به بار آورد. قصد ما آن است که دشمن را هر کجا که باشد بیابیم و نابود کنیم—چه مرد و چه زن—در بیشترین تعداد ممکن و در کوتاه‌ترین زمان ممکن.»

پرسش و پاسخ با ام. جی. شفتال
به قلم مِرِدیت وُلف-شایزر

پرسش: سال گذشته کتاب هیروشیما را منتشر کردید. چرا تصمیم گرفتید در کتابی جداگانه به ناگازاکی بپردازید؟
پاسخ: خیلی زود، در جریان نگارش دریافتم که پرداختن به این موضوعات با آن میزان جزئیاتی که شایسته‌ی آن‌هاست، برای یک کتاب به‌تنهایی بیش از حد حجیم خواهد شد.

پرسش: آیا دشوار بود که مردم حاضر شوند تجربه‌های خود را با شما در میان بگذارند؟
پاسخ: یکی از بازماندگان هیروشیما روزی به من گفت که به‌ازای هر هیبا‌کوشا (واژه‌ی ژاپنی برای بازمانده‌ی بمب اتمی) که مایل است با یک مرد سفیدپوست آمریکایی درباره‌ی تجربه‌ی بمباران سخن بگوید، شمار بسیاری دیگر هستند که رنج و کینه‌ی آنان نسبت به بمب (یا بمب‌ها) همچنان چنان شدید است که حاضر به گفت‌وگو نیستند. به گمانم او می‌خواست به من بفهماند که من فقط با هیباکوشاهایی روبه‌رو می‌شوم که مشکلی با سخن گفتن در این باره ندارند، و او مرا بر حذر می‌داشت از آنکه فریب این اسطوره‌ی گسترده و دل‌انگیز پس از جنگ را بخورم که هیباکوشا به‌عنوان یک گروه، همگی به‌سان گاندی‌وار آنچه را بر خود و عزیزانشان در ۱۹۴۵ رفت پذیرفته‌اند و همه چیز را به خاطر خیر برتر و امید صلح جهانی بخشیده‌اند. آری، هیباکوشاهایی هستند با چنین نگرشی، و رسانه‌ها هم عمدتاً به آنان توجه نشان می‌دهند. اما—به گفته‌ی آن مرد—این گروه در اقلیت‌اند و از این منظر، مصاحبه‌شوندگان من نماینده‌ی تمام تجربه‌ی هیباکوشا به‌شمار نمی‌آیند. در واقع، در تجربه‌ی میدانی خودم چندین مورد پیش آمد که هیباکوشا در آغاز با مصاحبه موافقت کرده بودند، اما در لحظه‌ی آخر از این تصمیم برگشتند.

پرسش: آیا داستانی بود که برایتان به‌ویژه تکان‌دهنده باشد؟
پاسخ: تقریباً ناممکن است که این گستره را به یک روایت خاص فروبکاهیم. اما اگر مجبور باشم، باید بگویم آن حقیقت هولناک که همکار پژوهشی من و هیباکوشای ناگازاکی، دکتر ماسائو توموناگا، بر من آشکار کرد: هیچ‌کس در هیروشیما یا ناگازاکی «لحظه‌ای تبخیر نشد»، حتی کسی که درست در مرکز انفجار ایستاده بود. بلکه آنان به‌وسیله‌ی پرتوهای حرارتی با دمایی میان ۳۰۰۰ تا ۴۰۰۰ درجه‌ی سانتی‌گراد (۵۴۳۲ تا ۷۲۳۲ فارنهایت) در طول چند ثانیه زنده سوخته بودند، پیش از آنکه موج ضربه‌ی انفجار بدنشان را متلاشی کند. اگر هیچ انسانی تاکنون ابدیت را در یک ثانیه تجربه کرده باشد، بی‌تردید آن قربانیانی بودند که در فضای باز و در پهنه‌ی ویرانی مطلق بمب‌های هیروشیما و ناگازاکی گرفتار شدند. بااین‌حال، در بسیاری از جنبه‌ها، قربانیانی که دیرتر مردند—برای مثال، از «سندروم حاد تابشی»—وضعی بدتر داشتند، چراکه رنجشان طولانی‌تر بود و در برخی موارد هفته‌ها یا ماه‌ها پس از آن رویدادها جان سپردند.

پرسش: پیامدهای تشعشعات بر سلامت در شهرهای پیرامونی چگونه بوده است؟
پاسخ: نزدیک به هشتاد سال داده‌های حاصل از مطالعات طولی سختگیرانه بر بازماندگان هیروشیما و ناگازاکی بی‌هیچ تردیدی اثبات می‌کند که اینان در اثر تابش‌های ناشی از بمب‌ها با پیامدهای سلامتی مادام‌العمر روبه‌رو بوده‌اند، عموماً به‌شکل ابتلا به لوسمی و دیگر سرطان‌های ناشی از بمب. علت این امر آسیب‌هایی بود که به دی‌ان‌ای سلول‌های بدنشان وارد شد. بااین‌حال، همین مطالعات تاکنون هیچ شاهد قاطعی از پیامدهای ژنتیکی میان‌نسلی بر فرزندان هیباکوشا ارائه نکرده است. در باب محیط فیزیکی خود شهرها، سطح تابش محیطی در عمل به وضعیت «عادی» بازگشته است، هرچند گفته می‌شود هنوز در شمال ناگازاکی لکه‌هایی اندکی «گرم» باقی مانده‌اند، به سبب شکافت ناقص هسته‌ی پلوتونیومی بمبی که بر آن شهر افکنده شد. در این مناطق باید برخی احتیاط‌ها رعایت شود، مثلاً در پروژه‌های ساختمانی که مستلزم حفاری عمیق‌اند.

پرسش: پیامدهای بلندمدت سیاسی و اجتماعی در ژاپن چیست؟
پاسخ: نخست از همه، در میان عموم مردم نوعی نفرت اخلاقی نسبت به سلاح‌های هسته‌ای وجود دارد که در تمام دوران پس از جنگ پابرجا بوده است. با این حال، در روزگار اخیر برخی سیاست‌مداران و چهره‌های عمومی—برای نخستین بار در تاریخ ژاپن—به‌صراحت طرح این اندیشه را مطرح کرده‌اند که، با توجه به تغییر جایگاه راهبردی آمریکا در عرصه‌ی جهانی، ژاپن دیگر نمی‌تواند برای امنیت ملی خود تنها بر «چتر هسته‌ای آمریکایی» تکیه کند و بنابراین باید آغاز به توسعه‌ی سلاح‌های هسته‌ای خود کند. اما به گمان من، دولت ژاپن ناگزیر از یک کارزار چندساله و پرشور برای تأثیرگذاری بر افکار عمومی خواهد بود تا حتی اکثریتی اندک از مردم را با چنین طرحی همراه کند.

پرسش: حمله‌ی بمبارانی آمریکا در ماه ژوئن به تأسیسات هسته‌ای ایران در تاریخ اشاعه‌ی هسته‌ای چه جایگاهی دارد؟ آیا ایران و دیگر کشورهای غیرهسته‌ای را بازخواهد داشت؟
پاسخ: می‌اندیشم بسیاری از کشورهایی که هنوز سلاح هسته‌ای ندارند، به آنچه بر سر ایران آمد می‌نگرند و آن را با آنچه بر سر کشورهایی مانند کره‌ی شمالیِ هسته‌ای نیامده است مقایسه می‌کنند، و از این مقایسه نتایج طبیعی در باب آینده‌ی سیاست‌های امنیت ملی خود می‌گیرند. در نتیجه، شاید ما در آستانه‌ی ورود به مرحله‌ای از اشاعه‌ی هسته‌ایِ مهارنشدنی باشیم که خطرهایی برای جهان در پی خواهد داشت، خطرهایی که به‌نوعی حتی از کابوس آرماگدون هسته‌ای دوران اوج جنگ سرد میان آمریکا و اتحاد شوروی نیز هولناک‌تر است.

پرسش: می‌خواهید خوانندگان از سلاح‌های هسته‌ای چه درکی داشته باشند؟
پاسخ: اینکه این سلاح‌های هولناک، غیرانسانی و در نهایت تمدن‌برانداز—و حتی نابودکننده‌ی نوع بشر—هرگز، هرگز نباید بار دیگر از سر خشم به‌کار روند.


هم‌رسانی

مطالب مرتبط
نظر شما