کاخ سفید ترامپ و «مهد کودک بزرگسالان»
مروری بر کتاب «هیزم بر آتش: چگونه ترامپ سیاست خارجی شکستخوردۀ آمریکا را بدتر کرد»

اشاره.
متن زیر معرفی کتاب «هیزم بر آتش: چگونه ترامپ سیاست خارجی شکستخوردۀ آمریکا را بدتر کرد» نوشتۀ جان گلیزر، کریستوفر ای. پریبل، ای. ترور ثرال است که در سال 2019 منتشر شده است. بدیهی است انتشار این مطلب برای آشنایی با پژوهشها صورت میگیرد و دال بر تایید تمامی محتوای آن نیست.
***
مقدمه و چشمانداز کلی
کتاب «هیزم بر آتش: چگونه ترامپ سیاست خارجی شکستخوردهی آمریکا را بدتر کرد (و چگونه میتوانیم آن را بهبود بخشیم)» یکی از جریانسازترین و جامعترین متون انتقادی در حوزهی روابط بینالملل و کلاناستراتژی (Grand Strategy) ایالات متحدهی آمریکا در سالهای اخیر به شمار میرود. این اثر که در سال ۲۰۱۹ به رشتهی تحریر درآمده است، تحلیلی موشکافانه از ریشهها، روندها و پیامدهای سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ ارائه میدهد. محور اصلی استدلال کتاب بر این پایه استوار است که اگرچه دونالد ترامپ در دوران مبارزات انتخاباتی خود در سال ۲۰۱۶، با شعار «نخست آمریکا» (America First) منتقد سرسخت اجماع دوحزبیِ حاکم بر سیاست خارجی واشنگتن بود و وعدهی خروج از جنگهای بیپایان، توقف ملتسازی و بازنگری در ائتلافهای پرهزینه را میداد، اما در عمل، او نهتنها از استراتژی سنتی «برتریجویی» (Primacy) و مداخلهگری نظامی عقبنشینی نکرد، بلکه با رویکردی متناقض، اقتدارگرایانه و فاقد استراتژی مشخص، وضعیت سیاست خارجی آمریکا را از آنچه پیشتر بود نیز وخیمتر ساخت.
نویسندگان این اثر معتقدند که راه چاره، نه بازگشت به سیاستهای هژمونیکِ پیش از ترامپ، بلکه اتخاذ یک کلاناستراتژی مبتنی بر «خویشتنداری» (Restraint)، دیپلماسی، تجارت آزاد و کاهش چشمگیر مداخلات نظامی در سراسر جهان است. این کتاب با بهرهگیری از دادههای تاریخی، شواهد نظرسنجیهای معتبر و تحلیلهای روانشناختی از رفتار سیاسی، استدلال میکند که انحراف سیاست خارجی آمریکا دههها پیش از ترامپ آغاز شده و او صرفاً محصول و در عین حال تشدیدکنندهی این روند بیمارگونه است. ترامپ در دوران نامزدی خود، ناتو را نهادی «منسوخ» خواند و از سواری رایگان (Free-riding) متحدان آمریکا بهشدت انتقاد کرد، اما پس از ورود به کاخ سفید، نهتنها تعهد آمریکا به مادهی ۵ پیمان آتلانتیک شمالی را تأیید کرد، بلکه برخلاف شعارهای انزواطلبانهاش، به اوکراین سلاحهای کشنده فرستاد، نیروهای نظامی را در افغانستان افزایش داد و مواضع دولت سوریه را بمباران کرد. این تناقضات آشکار نشان میدهد که شعار «نخست آمریکا» بیش از آنکه یک دکترین منسجم باشد، مجموعهای از تکانههای روانی و پوپولیستی بوده است.
دربارهی نویسندگان و خاستگاه فکری اثر
این کتاب حاصل تلاش و پژوهش مشترک سه تن از برجستهترین تحلیلگران و استراتژیستهای حوزهی سیاست خارجی است که سالها در اندیشکدههای معتبری همچون مؤسسهی تحقیقاتی کیتو (Cato Institute) و مرکز استیمسون (Stimson Center) در زمینهی نقد سیاست هژمونیک آمریکا فعالیت داشتهاند. خاستگاه فکری این نویسندگان، گرایشهای لیبرترین (Libertarian) و مکتب واقعگراییِ تدافعی است که بر تحدید قدرت دولت فدرال در عرصهی بینالمللی، پرهیز از امپریالیسم و تمرکز بر آزادیها و رفاه داخلی تأکید دارد.
ترکیب تخصصهای این سه پژوهشگر، از روانشناسی سیاسی و تحلیل افکار عمومی گرفته تا تاریخ نظامی و روابط بینالملل، باعث شده تا کتاب حاضر از ابعاد گوناگون به پدیدهی ترامپ و ساختار سیاست خارجی آمریکا بپردازد و روایتی همهجانبه ارائه دهد.
جایگاه علمی، تحسینها و بازخوردهای جهانی
کتاب «هیزم بر آتش» به دلیل نقد ساختاریِ جسورانه و ارائهی بدیلهای واقعگرایانه، بلافاصله پس از انتشار مورد تحسین گستردهی نهادهای آکادمیک، مقامات پیشین و نشریات معتبر از طیفهای گوناگون سیاسی (از محافظهکاران تا پیشروها) قرار گرفت. این اجماع در تحسین، نشاندهندهی خستگی مشترک نخبگان فکری از سیاستهای مبتنی بر نظامیگری است.
استیون ام. والت (Stephen M. Walt)، استاد برجستهی روابط بینالملل در مدرسهی کندیِ دانشگاه هاروارد، دربارهی این اثر تأکید میکند که خواندن این کتاب گرچه ممکن است خواننده را مسرور نکند، اما قطعاً به هوشمندی او میافزاید. وی این کتاب را روایتی جامع و بیطرفانه از سیاست خارجی رو به زوال دونالد ترامپ میداند که نشان میدهد ترامپ چگونه خطاهای پیشینیان خود را تکرار کرده و در عین حال خطاهای جدیدی نیز بر آنها افزوده است. در همین راستا، بن رودز (Ben Rhodes)، معاون مشاور امنیت ملی در دولت باراک اوباما، این کتاب را فراخوانی قدرتمند و بحثبرانگیز برای عبور از اصرارِ شکستخورده بر برتریجوییِ نظامیشده توصیف کرده و آن را افزودهای ارزشمند به گفتمان سیاست خارجی و نیازی مبرم برای بازنشانی (Reboot) سیاست خارجی آمریکا میداند.
ایان برمر (Ian Bremmer)، رئیس گروه اوراسیا (Eurasia Group) و رسانهی GZERO، با اشاره به عصر سلطهی اخبار توئیتری، این اثر را برای درک چشمانداز بلندمدتِ رویکرد بیمارگونهی آمریکا به سیاست خارجی بسیار حیاتی دانسته و آن را متنی برای زمانهی کنونی و فراتر از آن توصیف میکند. دنیل لاریسون (Daniel Larison)، دبیر ارشد مجلهی امریکن کانسروتیو (The American Conservative)، این پژوهش را خدمتی بزرگ در جهت شناسایی هستهی مرکزی جهانبینی ترامپ و درک تأثیر آن بر تصمیمات اجرایی وی ارزیابی میکند. او استدلال نویسندگان در حمایت از استراتژیِ خویشتنداری را مهمترین دستاورد کتاب برمیشمارد که همچون سدی در برابر افراط و تفریطهای برتریجویی عمل میکند. علاوه بر این، نشریهی بررسی سیاست جهانی (World Politics Review) در مقالهای، این اثر را «ادعانامهای سوزان» نهتنها علیه چهلوپنجمین رئیسجمهور آمریکا، بلکه علیه تشکیلات امنیت ملیِ ازلحاظاخلاقیورشکستهی این کشور میداند که اعتیادش به امپراتوری، ملت را درگیر ماجراجوییهای نظامیِ بدفرجام کرده است.
بررسی تفصیلی درآمد کتاب: افسانهی دکترین ترامپ
نویسندگان کتاب خود را با این نقلقول قابلتأمل از مایک دوبکه (Mike Dubke)، مدیر ارتباطات پیشین کاخ سفید در ماههای آغازین ریاستجمهوری آغاز میکنند: «چیزی به نام دکترین ترامپ وجود ندارد». این سخن که در یک جلسهی داخلی بیان شده بود، حقیقتی بزرگ را در خود نهفته داشت. بسیاری از تحلیلگران تلاش کردهاند تا به مواضع ترامپ رنگوبویی از مکاتب واقعگرایی یا انزواگرایی ببخشند، اما این کتاب بهروشنی استدلال میکند که تصمیمات وی برآمده از یک چارچوب فکری منسجم و مطالعهشده نیست. ترامپ بهشدت فاقد سواد سیاستی (Policy Illiteracy) بود و توانایی هضم اطلاعات پیچیده را نداشت. کار به جایی رسید که مشاوران امنیت ملی مجبور شدند گزارشهای تحلیلی را به یادداشتهای یکصفحهای با نقاط گلولهای (Bullet points) و حتی تصاویر تقلیل دهند تا با دامنهی توجه بسیار کوتاه رئیسجمهور سازگار شود.
با استناد به اظهارات سناتور باب کورکر (Bob Corker)، کاخ سفید در دوران ترامپ به یک «مهدکودک بزرگسالان» تبدیل شده بود که در آن مقامات باتجربه (مانند متیس، کلی، تیلرسون و مکمستر) روزانه تلاش میکردند تا رئیسجمهور را کنترل کرده و از بروز فجایع بینالمللی جلوگیری کنند. ترامپ نماد انزواطلبی سنتی نبود، بلکه نسخهای نوین از ناسیونالیسم افراطی همراه با نظامیگریِ خشن را نمایندگی میکرد که به جای دیپلماسی، بر باجخواهی، تهدید و ستایشِ رهبرانِ خودکامه استوار بود. او در عین حال که توافقات مهمی چون برجام و معاهدهی آبوهوایی پاریس را لغو میکرد، با استفاده از قوهی قهریه به بمباران اهدافی در خاورمیانه میپرداخت و به متحدان سنتی آمریکا پشت میکرد.
فصل اول: سیاست خارجی ایالات متحده پس از جنگ سرد و ۱۱ سپتامبر
در این فصل، گلیزر، پریبل و ثرال یک کالبدشکافی دقیق و تاریخی از سیر تطور سیاست خارجی آمریکا ارائه میدهند تا نشان دهند انحراف از اصول بنیادین چگونه و از چه زمانی رخ داده است. در دهههای آغازین تأسیس جمهوری آمریکا، رهبرانی چون جورج واشنگتن در نطق خداحافظی خود هشدار دادند که آمریکا باید از ایجاد نهادهای نظامیِ غولپیکر که تهدیدی برای آزادی هستند، پرهیز کند. جان کوئینسی آدامز نیز با صراحت اعلام کرده بود که آمریکا «به دنبال هیولاهایی برای نابود کردن به خارج از مرزها نمیرود» و تنها قهرمان و مدافع آزادیِ خویش است. با این وجود، ورود به جنگهای جهانی و متعاقب آن آغاز جنگ سرد، آمریکا را وادار ساخت تا برای مهار اتحاد جماهیر شوروی، شبکهای عظیم از اتحادهای نظامی ایجاد کند.
اما نقطهی عطف انحراف، پس از پایان جنگ سرد رقم خورد. با فروپاشی شوروی، انتظار میرفت که آمریکا هزینههای نظامی خود را کاهش داده و به استراتژیِ عادیتری بازگردد، اما برعکس، واشنگتن به این باور رسید که آمریکا «ملتِ گریزناپذیر» (The Indispensable Nation) است. فصل اول این انحراف را در دو پردهی مهم تاریخی روایت میکند :
پردهی اول (پساجنگ سرد) با حملهی صدام حسین به کویت آغاز شد. جرج اچ. دبلیو بوش با عملیات طوفان صحرا و پیروزی سریع، با خوشحالی اعلام کرد که آمریکا «سندرم ویتنام را برای همیشه لگدمال کرده است». این پیروزی آسان، غروری کاذب در میان نخبگان سیاسی ایجاد کرد. پس از او، بیل کلینتون با نادیده گرفتن هشدارهای دیپلماتهای برجستهای نظیر جورج کنان (George Kennan)، ناتو را به مرزهای روسیه گسترش داد. کنان این اقدام را «مرگبارترین خطای سیاست خارجی آمریکا در کل دوران پس از جنگ سرد» نامیده بود، زیرا تخم کینهتوزی و بیاعتمادیِ عمیقی را در دل مسکو کاشت که عواقب آن تا به امروز ادامه دارد.
پردهی دوم (پس از ۱۱ سپتامبر) با حملات تروریستی القاعده کلید خورد. نوکافظهکارانی نظیر اعضای «پروژهی قرن جدید آمریکایی» (PNAC) از جمله دیک چینی، از مدتها پیش خواهان سرنگونی رژیم بعث بودند و از فضای رعبآورِ پس از ۱۱ سپتامبر بهره بردند تا جنگ عراق را به ملت آمریکا تحمیل کنند. آنها با اتکا به دروغهایی چون ملاقات ربایندگان هواپیما با مأموران عراقی و ادعای وجود سلاحهای کشتار جمعی (با اطلاعات جعلیِ افرادی چون احمد چلبی)، افکار عمومی را فریب دادند. نتیجهی این سیاستِ برتریجویانه، جنگی بود که بیش از دو تا شش تریلیون دلار هزینه در برداشت، جان هزاران سرباز آمریکایی و صدها هزار غیرنظامی عراقی را گرفت و به گسترش نفوذ ایران و ظهور گروههای افراطیتر نظیر داعش انجامید. این فصل بهخوبی نشان میدهد که بستر برای ظهور یک منتقدِ پوپولیست مانند ترامپ، سالها پیش توسط خطاهای نخبگان مستقر فراهم شده بود.
فصل دوم: چرا برتریجویی نتیجهبخش نیست؟
فصل دوم کتاب به نقد مستقیم کلاناستراتژیِ «برتریجویی» (Primacy) یا «هژمونی لیبرال» میپردازد. این استراتژی بر این فرض استوار است که تسلطِ بیچونوچرایِ نظامی آمریکا، یگانه ضامن صلح جهانی و شکوفایی اقتصادی است و بدون حضور آمریکا، جهان فرو میپاشد. نویسندگان با ادلهای مستحکم این ادعاها را به چالش میکشند.
نخستین عاملِ نقد، ماهیتِ امنیتآفرینِ جغرافیا است. با ارجاع به نظریهی جان میرشایمر (John Mearsheimer) مبنی بر «قدرت بازدارندهی آب»، آمریکا به دلیل محصور بودن میان دو اقیانوس پهناور و داشتن همسایگانی ضعیف در شمال و جنوب، و همچنین برخورداری از زرادخانهی عظیم هستهای، اساساً کشوری نفوذناپذیر است و نیازی به حضور نظامی گسترده در اقصینقاط جهان ندارد.
دومین مؤلفه، ایجاد تهدیدات متقابل است. تسلط نظامی آمریکا نهتنها صلح به ارمغان نیاورده، بلکه سیاستِ تغییر رژیم باعث شده تا کشورهایی نظیر کرهی شمالی، برای جلوگیری از سرنوشتی مشابه با معمر قذافی در لیبی یا صدام در عراق، با سرعت بیشتری به سمت دستیابی به سلاحهای هستهای حرکت کنند.
عامل سوم، معضل «سواریِ رایگان» (Free-riding) متحدان است. تضمینهای امنیتی بیپایانِ واشنگتن باعث شده تا متحدان ثروتمندی چون کشورهای اروپایی و ژاپن از ارتقای توانمندیهای دفاعی خود شانه خالی کنند. این وابستگی، ظرفیت قدرتهای منطقهای را برای مدیریت بحرانهای محلی کاهش داده و تمام بار را بر دوش مالیاتدهندگان آمریکایی انداخته است.
عامل چهارم، افسانهی تأمین امنیت اقتصاد و تجارت جهانی است. استراتژیستهای مدافع هژمونی ادعا میکنند که نیروی دریایی و پایگاههای نظامی آمریکا ضامن جریان آزاد تجارت هستند. اما نویسندگان کتاب با استناد به تحقیقات گسترده ثابت میکنند که اقتصاد بینالملل نیازی به یک «لویاتان» نظامی ندارد و جذابیت محصولات آمریکایی به دلیل کیفیت و بهرهوری کارگران آن است، نه حضور تفنگداران دریایی در کشورهای خارجی. در واقع، جنگهای انتخابی و تحریمهای یکجانبهی آمریکا، بیشتر باعث اختلال در بازارهای جهانی شده است.
در نهایت، هزینههای گزاف داخلی این استراتژی مورد بررسی قرار میگیرد. حفظ این امپراتوری نظامی، سالانه بیش از ۷۰۰ میلیارد دلار (و با احتساب هزینههای جانبی نزدیک به یک تریلیون دلار) هزینه دارد؛ در حالی که این منابع عظیم میتوانست در داخل آمریکا و برای بهبود زیرساختها صرف شود. سابقهی ۲۵ سالهی ناکامیهای نظامی در سومالی، بالکان، عراق، افغانستان و لیبی نشان میدهد که قوهی قهریه، ابزاری کُند و نامناسب برای ترویج دموکراسی و ارزشهای لیبرال است.
فصل سوم: تبیین جهانبینی «نخست آمریکا» در اندیشهی ترامپ
این فصل یکی از بدیعترین و تحلیلیترین بخشهای کتاب است که تلاش میکند در فقدان یک دکترین منسجم، چارچوبهای فکریِ پراکنده و متناقض ترامپ را دستهبندی و مفهومسازی کند. نویسندگان چهار چارچوب مفهومی (Frame) اصلی را برای درک رفتار و جهانبینی وی پیشنهاد میدهند:
۱. معاملهگرایی با حاصلجمع صفر (Zero-Sum Transactionalism): ترامپ به دلیل پیشینهی خود در بازار املاک و مستغلات، به روابط بینالملل صرفاً از دریچهی سود و زیانِ مطلق نگاه میکند. او به مفاهیمی نظیر پیروزی متقابل یا وابستگیِ متقابلِ اقتصادی باور ندارد. از دیدگاه او، اقتصاد جهانی شبیه به یک کیک با اندازهی ثابت است؛ اگر چین یا اروپا سود کنند، قطعاً آمریکا غارت شده است. این نگاه پارانوئید باعث شد تا وی تعرفههای گمرکیِ سنگینی وضع کند، آغازگر جنگهای تجاریِ پرهزینه باشد و پیمانهایی مانند نفتا (NAFTA) و شراکت ترانس-پاسیفیک (TPP) را برهم بزند. در عرصهی امنیتی نیز، او حمایت نظامی از عربستان را علناً با ارجاع به سود مالیِ شرکتهای اسلحهسازیِ آمریکایی توجیه کرد، گویی اتحادها صرفاً قراردادهای پیمانکاری هستند.
۲. ناسیونالیسم و نظامیگری جکسونی (Jacksonian Nationalism and Militarism): با استناد به نظریات والتر راسل مید، ترامپ تجلیِ بارز مکتب «جکسونی» در سیاست خارجی است. این مکتب بهشدت پوپولیست و مخالف رویکردهای جهانگرایانه (Globalist) است. جکسونیها علاقهای به صدور دموکراسی (همچون مکتب ویلسونی) ندارند، اما به استفادهی بیرحمانه، نامتناسب و خشن از قوهی قهریه برای پاسخ به هرگونه بیاحترامی اعتقاد دارند. مواضع ترامپ در دفاع از شکنجه، تهدید به قتل خانوادهی تروریستها، و رویکرد بهشدت بیگانههراسانه و ضد مهاجرت وی، کاملاً با این سنت تاریخی همخوانی دارد.
۳. افتخار، جایگاه و احترام (Honor, Status, Respect): بخش عمدهای از تصمیمات تکانشیِ ترامپ از ترسِ عمیقِ روانیِ او نسبت به «تحقیر شدن» نشأت میگیرد. او از دههی ۱۹۸۰ در مصاحبههای متعدد تکرار میکرد که «دنیا به آمریکا میخندد» و رهبران جهان از آمریکا سوءاستفاده میکنند. این دغدغهی وسواسگونه نسبت به احترام و پرستیژ باعث شد که بسیاری از اقدامات وی جنبهی نمادین داشته باشد. بمباران موشکی سوریه در سال ۲۰۱۷ (که صرفاً برای حفظ آبرو در قبال نقض خط قرمزها انجام شد) یا دیدارهای نمایشی با رهبر کرهی شمالی، بیش از آنکه حاصل یک استراتژیِ دقیق برای تأمین امنیت ملی باشند، اقداماتی برای ارضای نفس (Ego)، کسب اعتبار و اثبات اقتدارِ شخصی بودند.
۴. ذهنیت اقتدارگرا (The Authoritarian Mind): ترامپ بسیاری از ویژگیهای روانشناختیِ رهبران مستبد را داراست. او منتقدان خود را خائن میخواند، مطبوعات آزاد را «دشمن مردم» معرفی میکند، نهادهای اطلاعاتی کشورش را تحقیر کرده و سیستم قضایی را زیر سؤال میبرد. در مقابل، او همواره با دیکتاتورهای خارجی (نظیر ولادیمیر پوتین، کیم جونگ اون، عبدالفتاح السیسی و رهبران سعودی) احساس همذاتپنداری و شیفتگی داشته است. این ذهنیت باعث شد تا سیاست خارجی آمریکا در دوران او، از پیگیری ارزشهای لیبرال دموکراتیک فاصلهی زیادی بگیرد.
فصل چهارم: تبیین تداوم و تغییر در سیاست خارجی ترامپ
چرا بهرغم تمام شعارهای رادیکال علیه سیستم مستقر، سیاست خارجی ترامپ در عمل تا این حد به الگوهای سنتی (Primacy) شباهت داشت؟ این فصل با بررسی مصداقیِ سیاستهای ترامپ نشان میدهد که او ساختارهای مداخلهجویانه را در بسیاری از مناطق تشدید کرد. در آمریکای لاتین، وی با حمایت از تغییر رژیم در ونزوئلا و افزایش فشار بر کوبا، به سیاستهای دوران جنگ سرد بازگشت. در خاورمیانه، با خروج یکجانبه از توافق هستهای با ایران (برجام)، حمایت قاطع از ائتلاف سعودی در جنگ یمن و افزایش حضور نظامی در سوریه و افغانستان، چرخهی خشونت را تداوم بخشید. در اروپا، برخلاف شعارهایش، ناتو را با پذیرش اعضای جدید گسترش داد و در شرق آسیا نیز رقابتهای ژئوپلیتیک با چین را با جنگهای تجاری درآمیخت.
نویسندگان چهار دلیل عمده و ساختاری را برای این تداوم اقامه میکنند :
۱. یادگیری در حین کار (Learning on the Job): ترامپ بدون هرگونه تجربهی سیاسی یا نظامیِ قبلی وارد کاخ سفید شد. مواجهه با واقعیتهای خشن نظام بینالملل و جلسات توجیهی با نهادهای امنیتی باعث شد تا وی در برخی موارد از شعارهای خام و سادهانگارانهی خود عقبنشینی کند و به مسیر سنتی بازگردد.
۲. بیتفاوتی و هرجومرج در کاخ سفید (Indifference and Chaos): ترامپ اصولاً به جزئیات استراتژیک علاقهای نداشت. تمرکز اصلی او بر مسائلی چون تجارت، تعرفهها و مهاجرت بود که برای پایگاه رأیدهندگانش جذابیت داشت. این بیتفاوتی نسبت به سایر پروندههای جهانی، در کنار سبک مدیریت هرجومرجطلبانه و تغییرات پیدرپی مقامات ارشد (اخراج کسانی چون تیلرسون، مکمستر و استعفای متیس)، باعث شد تا ماشینِ عظیم دیوانسالاریِ آمریکا بهطور خودکار در مسیرِ پیشفرضِ خود (حفظ هژمونی) حرکت کند.
۳. محاسبات سیاسی (Political Calculations): تصمیمات ترامپ بیشتر بر مبنای محاسبهی سود و زیان سیاسیِ کوتاهمدت برای شخص خودش اتخاذ میشد. خروج کامل از افغانستان یا سوریه میتوانست در صورت بروز یک حملهی تروریستی، بهای سنگین سیاسی برای او به همراه داشته باشد؛ لذا او ترجیح داد وضع موجود را با کمترین ریسک سیاسی حفظ کند.
۴. اجماع استراتژیک و لختی دیوانسالاری (Strategic Consensus and Structural Inertia / The Blob): مهمترین عامل، قدرتِ بلامنازعِ تشکیلات سنتی سیاست خارجی واشنگتن است که باراک اوباما آن را به طعنه "The Blob" (حبابِ بلعنده) نامیده بود. این شبکهی درهمتنیده از سیاستمداران، ژنرالها، اندیشکدهها و دیوانسالاران، کاملاً به استراتژیِ «برتریجویی» معتاد است و در برابر هرگونه تغییر اساسی مقاومت میکند. مشاوران نظامیِ ترامپ بهکرات او را از خروج از مناطق جنگی بازداشتند. ساختار نهادینهشدهی امپراتوری آمریکا، با بیش از ۸۰۰ پایگاه نظامی در سراسر جهان و قراردادهای پیمانکاریِ میلیارد دلاری، بهسادگی توسط یک رئیسجمهورِ فاقدِ دکترین قابل برچیده شدن نیست.
فصل پنجم: سیر تطور انترناسیونالیسم آمریکایی و ظهور «نسل خویشتندار»
در این فصل، نویسندگان با تحلیل عمیق دادههای افکارسنجی (از مؤسساتی نظیر مؤسسهی گالوپ، مرکز تحقیقات پیو و شورای شیکاگو در امور جهانی)، به مقابله با یک باور غلط رایج میپردازند. بسیاری از نخبگان مستقر در واشنگتن ابراز نگرانی میکنند که تمایل مردم آمریکا به انزواطلبی (Isolationism) در حال افزایش است و رأی به ترامپ نیز نشانهی همین زوالِ بینالمللگرایی است. اما گلیزر، پریبل و ثرال ثابت میکنند که این برداشت کاملاً اشتباه است. افکار عمومی آمریکا منزوی نشدهاند، بلکه صرفاً نسبت به کاربرد ابزارهای نظامی دلسرد گشتهاند.
نویسندگان استدلال میکنند که این تفاوتها ناشی از بالا رفتن سن نیست، بلکه محصول «جامعهپذیریِ سیاسی» (Political Socialization) است. نسل جوانِ آمریکا جنگ سرد را تجربه نکرده است؛ تجربهی زیستهی آنان با جنگهای پرهزینه و نافرجام خاورمیانه و بحرانهای مالی (رکود بزرگ ۲۰۰۸) گره خورده است. از این رو، این نسل کمتر به افسانهی «استثناگرایی آمریکایی» دلبستگی دارد. آنها با نظامیگری و افزایش بودجهی پنتاگون مخالفاند، اما این مخالفت به معنای انزواگرایی نیست؛ بلکه این «نسل خویشتندار» (Generation Restraint) بهطور فزایندهای از راهحلهای مبتنی بر دیپلماسی، تجارت آزادِ جهانی و توافقنامههای چندجانبه (نظیر توافق اقلیمی پاریس و توافق هستهای با ایران) حمایت میکند. رأیدهندگان جوان، رویکرد ناسیونالیستی و بیگانههراسِ ترامپ را رد میکنند و خواستار حضورِ سازندهی آمریکا در جهان، بدون شلیک گلوله هستند.
نتیجهگیری: بهسوی یک کلاناستراتژی محتاطانهتر
در نهایت، کتاب با ارائهی یک بدیلِ ایجابی و مستحکم در قالب کلاناستراتژی «خویشتنداری» (Restraint) به پایان میرسد. نویسندگان تأکید میکنند که تا زمانی که چارچوب فکری نخبگان تصمیمساز تغییر نکند و توهم «ضرورت مدیریت نظامی جهان» کنار گذاشته نشود، تغییر افراد در کاخ سفید صرفاً به بازتولید همان اشتباهات در قالبهایی جدید منجر خواهد شد. استراتژی خویشتنداری بر سه رکن اساسی استوار است :
نخست، کاهش جاهطلبیها و محدودسازیِ دامنهی منافع ملی؛ ایالات متحده باید بپذیرد که «ملت گریزناپذیر» نیست و ظرفیت و نیازی برای مهندسیِ اجتماعی و مدیریت تمام تحولات سیاسیِ جهان ندارد. واشنگتن باید تضمینهای امنیتیِ نامحدود به کشورهای ثروتمند را متوقف کند تا آنها خود مسئولیت دفاع از خویش را بپذیرند.
دوم، اولویتبخشی به دیپلماسی و تجارت متقابل بر ابزار نظامی؛ اتکای بیش از حد به قوهی قهریه و تحریمهای همهجانبه، توان دیپلماتیک آمریکا را فرسوده است. قوهی نظامی صرفاً باید در شرایطی به کار گرفته شود که تهدیدی مستقیم و حیاتی متوجه موجودیت و امنیت فیزیکیِ خاک آمریکا باشد.
سوم، بازگشت به اصول قانون اساسی و ارزشهای لیبرال در داخل؛ مداخلهجوییِ مکرر خارجی باعث شده تا قدرت قوهی مجریه (نهاد ریاستجمهوری) و نهادهای اطلاعاتی بهطرز خطرناکی افزایش یابد. کنگره باید اقتدار خود در خصوص اعلان جنگ و نظارت بر سیاست خارجی را بازپس گیرد. آمریکا میتواند ارزشهای خود را از طریق ارائهی یک الگوی دموکراتیکِ موفق ترویج کند، نه از طریق لولهی تفنگ و تغییر رژیم.
در سراسر متن کتاب، نویسندگان با بهرهگیری از ادبیات غنیِ استراتژیک، مفاهیم را بهزیبایی صورتبندی کردهاند. به عنوان مثال، در خصوص تضاد رفتاری ترامپ، با دقت بالایی اشاره میکنند:
«ترامپ مسیری را در پیش گرفته است که برخی از بدترین جنبههای سیاست خارجی پیشین – بهویژه پیگیری برتریجویی و مداخلهی نظامی مکرر – را حفظ کرده، در حالی که توانسته است مجموعهی جدیدی از اشتباهاتِ مخربِ مختص به خود را نیز در این عرصه وارد سازد.»
همچنین در نقد بنیادینِ رویکرد مداخلهگرایانه، بهدرستی هشدار میدهند:
«مداخلهی نظامیِ بیپایان، بیش از آنکه مشکلاتی را حل کند، بر مصائب افزوده است. در واقع، بدون یک منطقِ صریحِ مبتنی بر امنیت ملی، مداخلهی نظامی از یک ابزار کارآمد در سیاست خارجی، به ابزاری برای حماقت و فاجعهآفرینی تبدیل میشود.»
و در نهایت، نوید آیندهای روشنتر را بر پایهی اتخاذ سیاست خویشتنداری چنین بیان میدارند:
«اگر آمریکا نقش ابرقدرتِ جهانیِ خود را محدودتر کند، نهتنها میتواند منابع عظیم خود را صرف چالشهای اساسیترِ داخلی نماید، بلکه جهانی با بازیگرانِ توانمندتر و مسئولیتپذیرتر، در نهایت جهانِ باثباتتر و صلحآمیزتری نیز خواهد بود.»
کتاب «هیزم بر آتش» با عبور از نقدهای سطحی، هیجانی و ژورنالیستی نسبت به شخص دونالد ترامپ، با دقتی مثالزدنی به واکاوی ریشههای ساختاری بحران در سیاست خارجی ایالات متحده میپردازد. شواهد عرضهشده توسط جان گلیزر، کریستوفر پریبل و ترور ثرال، قویاً اثبات میکند که تقلیل مشکلات خاورمیانه و جهان به خصلتهای نامتعادل یک رئیسجمهور، خطایی استراتژیک است و ریشهی اصلیِ این افول را باید در اشتهای سیریناپذیرِ تشکیلات مستقر برای حفظ امپراتوری جستوجو کرد. ارائهی یک جایگزین عملیاتی و واقعگرایانه (خویشتنداری) که توسط بدنهی جوان جامعهی آمریکا نیز مورد حمایت است، این اثر را به یکی از معتبرترین مراجع برای درک چالشهای پیشرویِ کلاناستراتژی ایالات متحده در دهههای آتی تبدیل کرده است.
همرسانی
مطالب مرتبط
جدیدترین مطالب
15 دیماه در گذر تاریخ








نظر شما