ماجرای بیش از نیمقرن فعالیت مذهبی در گفتوگو با مرحوم محمدتقی شریعتی

اشاره.
مطلب حاضر متن مصاحبهی نشریهی کیهان فرهنگی با مرحوم استاد محمدتقی شریعتی است که در شمارهی 11 این نشریه (بهمن 1363) منتشر شده است.
***
بسیار متشکریم از ایـنکه ایـن فرصت را به ما دادید تا در حضورتان باشیم شاید،با ترتیب دادن این نشست،بتوانیم و لو اندکی،به وظیفهء خود در قدردانی و سپاسگزاری از زحمات پر شکوه و رنجهای گران و مؤثر شما عمل بکنیم رنجهایی که طـی یک دوران طولانی در راه نشر معارف اسلامی و تعالی فرهنگ اصیل جامعه و مبارزه با طاغوت و الحاد متحمل شدهاید و بدین وسیله به سهم خود در این زمینه ادای دینی نماییم. اگر موافقت بفرمایید،از دوران تحصیل مقدماتی در زادگاهتان و نـیز اسـاتید اولیهء حضرت عالی آغاز کنیم.
استاد شریعتی:محل تولد من مزینان است و به همین اعتبار هم نام فامیلی ما مزینانی است،شریعتی نیست.برادرهای مـن شـریعتی هستند ولی من در سفری که میخواستم به مشهد بیایم،در سبزوار گفتند که باید برای گرفتن بلیط شناسنامه داشته باشم.من هم مجبور شدم شناسنامه بگیرم.آن شخص هم از من نپرسید کـه نـام فامیلت چیست.هر چه خودش خواست نوشت و همین کلمهء مزینانی را هم انتخاب کرد. من در یک خانوادهء روحانی متولد شدم یعنی روحانی از طرف پدر و از طرف مادر.پدر مادرم سیدی بزرگوار و تحصیل کـرده و روحـانی بـود و پدرم هم(آقا شیخ محمود)روحـانی بـلوک مـزینان.اینکه عرض میکنم «بلوک»برای اینکه کار ایشان به خود مزینان اختصاص نداشت بلکه تمام دهات اطراف،همه از صد خر و و داور زنـ و بـیزه و آبـرود و سویز و بهمن آباد و کهک و غنی آباد و کلاته،هـمهء ایـنها در امور مربوط به جنبههای روحانی سر و کارشان با مرحوم پدر من بود.پدر ایشان هم باز روحانی بود یعنی ایشان در مـشهد مـشغول تـحصیل بودند که پدرشان فوت میکند و محترمین مزینان به مشهد مـیآیند و ایشان را جای پدرشان به مزینان میبرند. مزینان یک مدرسهء علوم قدیمه دارد که این مدرسه به نام جد مـن«آخـوند مـلا قربانعلی»نام گذاری شده است.این مدرسه تفصیلی دارد که نمیخواهم وقـت را بـرای تفصیل آن مدرسه بگیرم.همین قدر میخواهم عرض کنم که مدرسه ساخته شد برای اینکه طلاب دیـگر از مـزینان و اطـرافش به سبزوار و مشهد و قم و امثال اینها نروند،و در همان مدرسهء مزینان در خدمت ایـشان تـحصیل کـنند.ما هم بعد از اینکه دورهء مکتبخانه را طی کردیم،مقدماتی از صرف و نحو نزد مرحوم پدر و عـمویمان خـواندیم و بـعد آمدیم مشهد به مدرسهء فاضل خان.دو برادر من-که خدا هر دو را رحمت کند- فـوت کـردند.اینها قبلا به مشهد آمده بودند و در همین مدرسهء فاضل خان اتاق داشتند و مـن هـم وارد هـمان مدرسه شدم.مقداری ادبیات و مختصری منطق در مزینان خوانده بودیم،بعد که به مشهد آمـدیم دنـبالهاش را گرفتم.و این همان زمانی بود که مقدمات برچیدن حوزههای علمیه به وسیلهء رضـا خـان فـراهم آمده بود. مرحوم پدرم حقیقتا وقف بود و در نهایت سختی زندگی میکرد و ما هم در سختی زندگی مـیکردیم بـرای اینکه ایشان به قـدری کـه بـرای ما پول قابلی بفرستد، تمکن مالی نداشت،در نهایت زهد و تقوا زندگی میکرد.ایشان تحصیلات عالیه داشـت،یـعنی در حـد اجتهاد.ایشان در مشهد تحصیل کرده بود.فلسفه را نزد مرحوم حاجی فاضل،و فـقه و اصـل را هم نزد اساتید آن زمان خوانده بود.بعد به مزینان آمد و مدرس همان مدرسه و امام جماعت مـسجد آنـجا شده و رتق و فتق اموری را هم که مربوط به روحانیت است بعهده گـرفت.
کـیهان فرهنگی:اگر ممکن است دربارهء مرحوم آخـوند مـلا قـربانعلی جد خود توضیح بیشتری بفرمایید.
استاد شـریعتی:مـرحوم آخوند ملا قربانعلی از شاگردان برجستهء مرحوم حاج ملا هادی سبزواری بوده است.مـکاتبات ایـشان با مرحوم حاج ملا هـادی سـبزواری موجود اسـت و سـئوالی را کـه مرحوم آخوند ملا قربانعلی از مرحوم حـاجی سـبزواری کرده بود و جوابی را که آن مرحوم داده بود شبیه به سؤال و جواب شاگرد و اسـتاد نـبود بلکه شبیه به سؤال و جواب دو رفـیق بود.و مرحوم دکتر آن جـزوه را بـرداشت که عکس بردارد و چاپ کـند و بـعد هم که آمد اینجا گرفتار شد و دیگر نمیدانم که چرا نتوانست آن جزوه را بـچاپ بـرساند.
کیهان فرهنگی:یعنی در حال حـاضر در دسـترس نیست؟
اسـتاد شریعتی:در دسترس مـن نـیست ولی نمیدانم در کتابهای مرحوم دکـتر بـاشد یا نباشد.باید در کتابخانهء مرحوم دکتر به دقت جستجو کرد.حالا شاید من تـأکید کـنم که بگردند و اگر توانستند این جـزوه را پیـدا و چاپ کـنند.شـاگردان مـرحوم حاج ملا هادی سـبزواری هم هر کدام یک رشتهء خاصی را انتخاب میکردند.بعضی به صورت مدرس،بعضی به صـورت روحـانی یکی از شهرها و بعضی هم منزوی بـودند. مـرحوم آخـوند مـلا قـربانعلی از جمله افراد مـنزوی بـود که به روستای محل ولادتش به نام بهمن آباد،دهی نزدیک مزینان،برمیگردد و آنجا مشغول بـه مـطالعه و عـبادت میشود.این اجمالی است از وضعی که مـا در ابـتدا داشـتیم. شـاید در سـالهای 1306 یـا 1307 بود که به مشهد آمدیم.وارد فرهنگ شدیم،چند ساعتی در دبیرستان تدریس میکردیم و در بقیهء اوقات هم باز همان درسهای قدیمهء خود را ادامه میدادیم.
کیهان فرهنگی:در سال 1306 و یا 1307 کـه به مشهد آمدید چند سال داشتید؟
استاد شریعتی:من در سال 1286 متولد شدهام، بنابر این سن من در آن زمان 20 سال بوده است.
کیهان فرهنگی:پس تحصیلات دوران عالی شما از سن 20 سالگی به بعد شروع میشود؟
اسـتاد شـریعتی:بله چون مقدمات را نزد پدرم و عمویم-که هر دو روحانی بودند-در خود مزینان خوانده بودم،بعد که آمدم به مشهد منطق و فلسفه و فقه و اصول و سایر دروس را شروع کردم.
کیهان فرهنگی:اسـاتید اولیـهء شما چه کسانی بودند؟
استاد شریعتی:از اساتید معروفم،مرحوم آقای شیخ هاشم قزوینی بود و مرحوم ادیب بزرگ و بعد از او ادیب ثانی که چند سال قـبل فـوت کردند.ادیب بزرگ در اواسط تـحصیلات مـن فوت کردند و من ناگزیر به خدمت ادیب ثانی آمدم،تا وقتی که دورهء مطول و مغنی را تمام کردم،بعد شرح لمعه و قوانین را خواندیم. قوانین را نـزد مـرحوم حاج شیخ کاظم دامـغانی خـواندیم ولی شرح لمعه را نزد مرحوم ارتضا و مرحوم حاج میرزا احمد مدرس معروف به حاج میرزا احمد نهنگ که هر دو در مدرسهء فاضل خان بودند و آنجا تدریس میکردند.من لمعتین را یعنی شرح لمـعه جـلد اول و جلد ثانی را نزد این دو بزرگوار،مرحوم ارتضا و مرحوم حاج میرزا احمد نهنگ،خواندم و قوانین را نزد حاج شیخ کاظم دامغانی و سایر دروس حوزه را هم به تمام رساندم از اساتید دیگر آن زمان مرحوم مـیرزای اصـفهانی بودند کـه فضلای مشهد همه،به درس مرحوم میرزا میرفتند و تا وقتی که مدرسهها را بعنوان آثار قدیمه بستند و طلاب را از آنـجا خارج کردند و ما را هم بیرون کردند.البته اینها بهانهای بود بـرای ایـنکه حـوزهها را جمع کنند.اصلا میخواسند روحانیت را جمع کنند. عرض کردم که فضلای مشهد به درس مرحوم میرزای اصفهاین مـیرفتند فـضلا و بزرگانی مثل حاج شیخ هاشم قزوینی،حاج شیخ مجتبی قزوینی،آقا میرزا جـواد آقـای تـهرانی که هنوز هستند و همان کتاب صوفی و عارف چه میگویند؟ناظر به مطالب و تذکرات میرزای اصفهانی است کـه ایشان نوشتهاند،و مذاق همهء اینها هم همان مذاق میرزای اصفهانی بود،و ما عـصرها را با میرزای نوغانی مـیرفتیم بـه ایوان حصیر بافها،ایوانی در وسط مسجد گوهر شاد در ضلع شمال غربی مسجد. ما هر شب میرفتیم آنجا و مینشستیم صحبت میکردیم و آنجا بین من و ایشان بر سر فصاحت و بلاغت در قرآن بحثی پیـش آمد،و رفتیم پیش میرزای اصفهانی و آن بحث را پیش ایشان بردیم.تا آن وقت سابقهای با ایشان نداشتم گاهی در خیابان به هم برمیخوردیم،و ایشان بزرگواری نموده احوالپرسی میکردند یا مطلبی طرح میکردند و مـا را مـسافتی به همراه میبردند.اما بعنوان اینکه به منزل ایشان برویم از درس ایشان استفاده کنیم تا آن موقع به آنجا نرفته بودیم و از آن به بعد عصر پنجشنبهها به منزل ایشان میرفتیم و ایشان هم بـیش از ارزش بـنده اظهار لطف میکردند، و اظهار محبت میکردند.در منزل خود ایشان درس بود،و در مدرسهء نواب هم ایشان میآمدند و درس میگفتند،و فضلای طراز اول حوزهء مشهد مثل آقا شیخ هاشم قزوینی و حاج شیخ مجتبی قـزوینی-دیـگر از اینها که بالاتر نداشتیم-و بعد از آنها کسانی مثل حاج شیخ محمود حلبی و میرزای نوغانی و آقا میرزا جواد آقای تهرانی و دیگران،همه از شاگردان میرزای اصفهانی بودند و همه در برابر او تسلیم بـودند. ایـشان بـا فلسفه مخالف بود و همهء ایـنها را از فـلسفه بـرگرداند.مردی بسیار باتقوا و شریف و دانشمند بود وقتی فلسفه را رد میکرد اینطور نبود که بیجهت بگوید که فلسفه مردود،بلکه تمام مباحث فـلسفی را جـزء بـه جزء نقل میکرد و به شاگردانش میگفت که شـما کـه اینجا نشستهاید همه فلسفه خوانده هستید، ببینید من درست فهمیدهام یا نه؟اگر من بد فهمیدهام مرا راهنمایی کنید،و مطلب بـزرگان فـلسفه مـثل ملا صدرا یا ابن رشد یا ابو علی سینا را نـقل میکرد و بعد از تصدیق آقایان فضلا،آن وقت از روی مبانی صحیح علمی و با استفاده از احادیث و روایاتی که از ائمه رسیده که بـا فـلسفه مـخالفت کردهاند آن مطلب را رد میکرد.التبه افرادی زیادی با فلسفه مخالفت کردهاند بـعضی هـم نفهمیده فلسفه را رد کردهاند.میگویند ملا صدرا در خفا زندگی میکرده است.یک وقتی رفته است به حـرم حـضرت امـیر المؤمنین(ع)میبیند کسی نشسته و اسم ملا صدرا را میبرد.نزدیکتر میرود. میبیند که میگوید:اللهم العن ملا صدرا،اللهـم العـن ملا صدرا،صبر میکند تا او لعنش تمام میشود. میپرسد که آقا این مـلعون خـبیث چـه کرده که شما لعنتش میکنید،او جواب میدهد که این ملا صدرا را قائل به وحـدت واجـب الوجود است ملا صدرا میگوید:هان فهمیدم لعنتش کن،لعنتش کن که سـزاوار اسـت.آن بـندهء خدا وحدت وجود را شنیده و وحدت واجب الوجود را تکفیر میکرده است.
کیهان فرهنگی:بنظر میرسد کـه از سـالهای 1313 و 1314 است که فعالیتهای اجتماعی حضرت عالی آغاز میشود،اگر موافقید در حول و حـوش ایـن مـوضوع و اوضاع اجتماعی آن سالها توضیحاتی بفرمایید.
استاد شریعتی:از سنهء 1309 یا 1311 تا 1313 در مدرسهء شرافت بودم،بعد آمـدم بـه مـدرسهء ابن یمین که دبیرستان شبانه هم دایر شد.من،هم نظامت دبـیرستان روزانـه را داشتم-که 700-800 شاگرد داشت-و هم دبیرستان شبانه را.مرآت که وزیر فرهنگ شد، دبیرستان شبانه را تعطیل کـرد ولی مـا کلاس شبانه را به جای دبیرستان شبانه دایر کردیم و صبح که میآمدیم شـب سـاعت 12 به منزل بازمیگشتیم. صبح زود از منزل بیرون مـیآمدم،سـلامی بـه حضرت رضا(ع)میدادم و از آنجا به درس مکاسب آقـای سـبزواری میرفتم،و بعد از آنجا به مدرسه میرفتم،نه تنها نظامت مدرسه بلکه کفالت و ادارهـاش هـم با من بود. آن زمان داسـتان پیـشاهنگی هم در بـین بـود کـه خودش یک زحمت فوق العاده بـود.تـا سال 1330 از این به بعد چون نمیخواستم از صندوق دولت حقوق بگیرم به مدارس دولتـی نـمیرفتم.روزی مرحوم فیوضات آمد و گفت حالا دیـگر چه عذری داری؟چون مدارس مـلی تـقریبا با آمدن روسها و انگلیسیها بـه ایـران به حال سقوط و انحلال در آمد و من از سنهء 1320 به بعد که حزب توده فـعالیت شـدید داشت مبارزه با آنها را اول از کـلاسها شـروع کـردم.بعد دیدم کـه مـن یک نفرم و بعضی دیـگر-کـه قبلا آخوند بودند-به علت مزایایی که داشت به حزب توده وارد شدند و اسم نـوشتند،بـعنوان نمونه،شهاب فردوس و من و 6 نفر دیـگر،دبـیر پیمانی بـودیم و نـامه نـوشته بودیم که اجازه بـدهند تا برای رتبه دبیری امتحان بدهیم.وقتی که اینها رفتند و در حزب توده اسم نوشتند،تـودهایها حـقوق همهء این 6،7 نفرا که نمیخواهم از آنـها اسـمی بـبرم دو بـرابر کـردند و به این دو بـرابر رتـبه بستند.نتیجه این شد که اول تعطیلات،آقای شهاب فردوس از مشهد به تهران رفت و با شروع سـال تـحصیلی بـا رتبهء 8 و 9 دبیری بعنوان ریاست آموزش و پرورش خراسان یـا بـه اصـطلاح آنـ زمـان ریـاست فرهنگ خراسان به مشهد آمد.این امتیازاتی بود که تودهایها میدادند و از من هم به قدری دعوت کردند که نهایت نداشت.نتیجهاش این شد که ما از دیگران عـقب ماندیم و در سنهء 1328 و 1329 تازه رتبهء 1 گرفتیم.این آقایان همه در سنهء 23 و 24 رتبهء 8 و 9 دبیری شدند و ما در سنهء 28 و 29 رتبهء 1 دبیری شدیم.این تفاوت ما با آنها بود که نمیخواستیم در حزب توده اسم بنویسیم و حـتی آنـها قانع شدند به اینکه من بطور مستقیم به کمونیسم حمله نکنم و به مارکس و انگلیس و امثال اینها،در عوض آنها همان مزایایی را که به رفقای دیگر ما داده بودند به مـن بـدهند حتی شیطان هم ما را وسوسه میکرد که این پیشنهاد را بپذیریم،چون در مضیقه بودیم و میخواستیم که این را قبول کنیم ولی در آخر یک مرتبه به خـود گـفتم که دنیا دارد مرا فریب مـیدهد و ایـن پیشنهاد را رد کردم. در سال 1320 که حزب توده شروع به فعالیت شدید کرد و حتی میتینگهای سیار تشکیل داد،بنده قاعدتا باید ساعات بیشتری درس میگرفتم.18 ساعت درس میدادم.12 سـاعت مـجانی،بدون اینکه یک شـاهی بـگیرم اضافه درس گرفتم برای اینکه به کلاسهای پنجم و ششم دبیرستانها و دانشسرا برسم.البته به دانشسرا بعدا ساعاتی را اضافه کردم،اول دبیرستانها بود دبیرستان هم آن زمان کم بود.یک دبیرستان شاهرضا بود و یـک دبـیرستان فردوسی و یکی هم هنرستان. بعد،دیدم که فعالیت اینها بیشتر در دانشسراست،4 ساعت هم اضافه درس برای دانشسرا گرفتم که هفتهای دو روز به آنجا میرفتم.مدیر و دبیران و شاگردانش که باید شبانه روز آنجا مـیبودند،مـینشستند و آنچه مـن میگفتم مینوشتند.یادم میآید که یک مقدار از کتابهایشان را هم به ما هدیه کردند که وقتی ما را از ایـنجا گرفتند و به تهران،زندان قزل قلعه بردند. از این کتابهای اهدایی کـه یـک مـقدار ترجمهء روسی بود و عکس استالین و دیگران هم رویش بود بردند،آنجا دیدند که پشت آن کتابها نوشته شـده بـود که چون به وسیلهء فلانی،یعنی من،به راه راست دین برگشتیم ایـن کـتابها را بـعنوان یادگار به فلانی تقدیم میکنیم. از دیگر فعالیتهای مادر آن زمان مبارزه با کسروی گری بود کـسروی در بین دانشجویان دانشکده پزشکی نفوذی کرده بود و یک روز ما دانشجویان پزشکی را دعوت کـردیم.که بیایید میخواهیم راجـع بـه آقای کسروی صحبت کنیم،متناقضات کسروی را جمع کرده بودم.چون کسروی تا قبل از سنه 1310 دو مجله منتشر میکرد.به نام پرچم و پیمان و سالهای بعد ادعای نبوت کرد و بقیه ماجراها،به هر حـال در آن جلسه متناقضات کسروی را از روی آثارش نقل میکردم و برای آنها خیلی بعید بود بطوریکه چند نفرشان آمدند دو طرف من نشستند و من عین عبارات کتاب را نشان دادم.از جمله کارهایی که ایشان میکرد،به قـول خـودش میخواست با«پاک دینیاش»زبان فارسی را هم از الفاظ غلط و بیگانه که در آن بود پاک کند. در یکی از این اصلاحات میگوید:این«شیرین»را که در برابر تلخ بکار میبرند،این غلط است.باید گـفت «شـلپ»یعنی به آنچه که شیرینی دارد مثل شیره،مثل قند و امثال اینها باید گفت:شلپ،و شیرین را به آنچه که از شیر گرفته میشود باید اطلاق کرد:مانند کره، ماست،پنیر و...ایـن را گـفته است و چندی بعد کتابی نوشت به نام دادگاه این دادگاه به اصطلاح خودش پاسخهایی است به تهمتهایی که به او زده شده است در آنجا میگوید:به من نسبت دادهاند که تـو چـنین و چـنان هستی و چند اتهام دیگر را مـطرح مـیکند کـه برخی را تأیید و برخی را رد میکند و بعد میگوید:از این شیرینتر قضیهء سرهنگ فلان است،بعد به دانشجویان گفتم که این شیرین یعنی چه؟ یـعنی ماستتر؟یعنی پنیرتر؟و امـثال ایـن تناقضات که خودش زیاد گرفتارش بود.جای دیـگر تـحت عنوان، نه هر چه میتوان کرد باید کرد،توضیح داده است که ممکن است که من ادعای پیغمبری یا امـامت کـنم،و جـمعی بیخبر هم به من بگروند.ولی آیا من باید چنین کـاری کنم؟نه،این شایسته نیست،برای اینکه این خاص کسانی است که دارای مقامات عالیه هستند،و دارای نبوت و امامت هستند.اما بـعد از 7 یـا 8 سـال ادعای نبوتش ظاهر شد و گفت:به من گفتهاند که چرا خـود اسـلام را اصلاح نمیکنی؟گفتهام که دیگر نمیشود اسلام را دوباره زنده کرد.بنابر این به،پاک دینی،باید گروید که پاک دیـنی زایـیدهء اسـلام است چنانکه اسلام زاییدهء دین حنیف است.منتهی وحی را قبول نداشت و بـرای اشـخاصی ایـن اشتباه پیش آمده بود که ادعای نبوت ندارد و نمیگوید که برای من وحی یـا جـبرئیل آمـده است،در حالیکه ادعای نبوت داشت اما وحی را قبول نداشت و میگفت:«همان که عیسی هـست و مـوسی هست منهم هستم.منتهی معنی نبوت اینست که در قلب یک فرد القا مـیشود کـه بـرای احیای ملتش قیام کند و چنین القایی در فلان جا که به مسافرت میرفتم به قـلب مـن شد و از آنجا شروع کردم»،نبوتش را بیان میکند.و بعد هم کتاب «ورجاوند بنیاد»ش را نـوشت کـه طـبق احکام آن عمل کنند.و هر کس اطلاع از کتابهای او دارد کمترین شک و شبههای نسبت به این ادعای او نـدارد مـنتها نبوت را به معنی ما قبول ندارد،نه اینکه بگوید من نبی نـیستم.
کـیهان فـرهنگی:در مشهد غیر از شما چه کسانی با کسروی و کسرویگری مبارزهای یا برخوردی داشتند؟
استاد شریعتی:با هـمان کـمونیسم هـم که همه شهر را گرفته بود برخوردی نداشتند چه برسد به کسرویگری کـه نـسبت به جریان تودهایها گمنام بود.
کیهان فرهنگی:آیـا حـضرت عالی در این ایام ملبس به لباس روحانیت بودید و یا هنوز لباس روحـانیت بـه تن نکرده بودید؟
استاد شریعتی:در سنهء 1320 آقایان روحـانیون اصـرار مـیکردند که شما لباس به تن کنید تـا ایـنکه آیت الله بروجردی به مشهد مشرف شدند.در آن زمان ما همسایهء مرحوم حاج شیخ مـرتضی عـید گاهی بودیم. ایشان قاصد فـرستاد کـه آقای بـروجردی مـیخواهند بـه اینجا بیایند خوب است که تـو هـم بیایی.به آقای بروجردی گفتند که ما هر چه میگویم عبا و عـمامه بـگذار قبول نمیکند شما به ایشان بـفرمایید که این کار را بـکند.آقـا گوشش سنگین بود،دستش را پشـت گـوشش گرفت،و گفت تا خودش چه بگوید.من گفتم و الله واعظ و منبری خیلی زیاد اسـت ولی در دبـیرستان و دانشگاه کسی نیست و من فـکر مـیکنم کـه حضورم در فرهنگ و دانـشگاه و دبـیرستانها لازمتر باشد تا ایـنکه مـن عبا و عمامه بگذارم و بیایم در مسجد گوهر شاد منبر بروم. آقا فرمودند در راهی که خـودش مـیرود آزادش بگذارید راهی که خودش انتخاب کـرده بـهتر است.بـعد هـمینطور کـه رو به من-که رو بـه قبله بود-نشسته بودند دستهایشان را بلند کردند و شروع کردند در حق من دعا کردن و فرمودند راهـی کـه خودت داری ادامه بده رحمت الله عـلیه.
کـیهان فـرهنگی:اسـتاد اگـر موافق باشید، اشـارهای بـکنید به دفعاتی که گرفتار زندان شدید و نکات و خاطرات قابل ذکری از آن دوران بیان بفرمایید.
استاد شریعتی:دفعهء اول در سـال 1336 بـود.هـمهء ما را شبانه نگه داشتند و ما نمیدانستیم غـیر از مـا چـند نـفر دیـگر از رفـقا را بازداشت کردهاند،فردا که میخواستند ما را سوار هواپیمای مخصوصی که ارتشیها آورده بودند بکنند و به تهران بفرستند، دیدیم که 16 نفر را با ما گرفتهاند که البته ما 16 نفر را بـردند زندان و آنها را به اختلاف مرخص کردند.مرحوم دکتر در همین مرحلهء اول هم با ما بود.این بار مرا یک ماه و خردهای نگه داشتند. دفعهء دوم که سراغ ما آمدند،دکتر در تهران در اسـتتار زنـدگی میکرد و آنها وقتی دسترسی به دکتر نداشتند سراغ من میآمدند.بعد 7،8 نفر از سازمان امنیت به اینجا آمدند.بنده را به سازمان بردند و شب هم در آنجا بودیم و ساعت 5 بعد از ظهر فـردایش آمـدند گفتند که هواپیما منتظر است و ما را روانهء تهران کردند.رئیس سازمان امنیت مشهد«شیخان»بود.تا ساعت 10 در محوطهء خود سازمان پیش من نـشست و گـفت که:اگر ما گزارشی داده بـاشیم از کـسی رو در بایستی نداریم،میگوئیم که علیه شما گزارش دادهایم ولی خدا شاهد است که ما علیه شما یک کلمه ننوشتهایم و بنابر این شما را از لحاظ خودتان نـمیبرند و بـه تعبیر او،یا آقازادهتان را گـرفتهاند و مـیخواهند شما را رو برو کنند یا اینکه نگرفتهاند و میخواهند سؤالاتی دربارهء ایشان از شما بکنند.در هر صورت قضیه به شما مربوط نیست و من قول میدهم که شما 5 شب بیشتر در تهران نباشید که 5 شـب مـا یک سال و 13 روز طول کشید و از این زندان به آن زندان طی شد.
کیهان فرهنگی:چه نکات قابل توجهی یا خاطراتی از آن دوران به یاد دارید؟
استاد شریعتی:در مرحلهء دوم زندان بسیار عصبانی و ناراحت بودم.وقـتی وارد قـسمت بیرونی قـزل قلعه میشدیم رو بروی زندان،دو تا اطاق وصل به هم بود که مرکز باز پرسیها و محاکمات بود،مـن هنوز خیلی عصبانی بودم که مرا آوردند.وقتی که وارد شدم دیـدم کـه 3 سـرهنگ در اتاق دوم هستند و یکی از آنها از شاگردهای سابق خودم است که میدانستم بهایی است و گویا مدتی هم مـأمور شـکنجه بوده است.به هر حال آمدم،نشستم و آنها در را بستند و سروانی به نام سـروان پژمـان،آمـد آنجا نشست و سؤالاتی کرد که مرا بیشتر عصبانی کرد.مثلا میپرسید که کانون نشر حـقایق را به تحریک چه کسی و با پول چه کسی و با چه مقصد سیاسی بر پا کـرده ای؟و امثال این سؤالات کـه مـن جواب ندادم،او گفت فکرهایت را درست بکن.باز من جواب ندادم.باز گفت که خوب فکرهایت را هنوز نکردهای؟گفتم:چه فکری بکنم؟برای شما حق و باطل و راست و دروغ که فرق نمیکند،گفت که شاید فرق کـند.گفتم نه معلوم نیست که فرق کند.گفت از کجا میفهمید؟گفتم:از جایی که سر و کار شما با دزدها و آدمکشهاست.چون چند نفر آنجا بودند که گفتند هر کدام از اینها چند نفر آدم کشتهاند و چـقدر از بـانک تصویری از صفحات آغازین و پایانی نهج البلاغهء استاد که فهرست اهم خطبههای حفظ شده توسط ایشان را در بردارد. دزدیدهاند،حالا یک مرتبه نمیتوانید بفهمید که با اشـخاصی کـه از دروغ پرهیز دارند سر و کار دارید.گفت نه ما قول میدهیم به شما که حق و باطل و راست و دروغ را تشخیص بدهیم.دو مرتبه سؤالاتی تکرار کرد و من شروع کردم به پرخاش کردن بـه ایـن سروان.در باز شد و 2 سرهنگ غیر از آن که شاگرد ما بود،و پشت میز نشسته بود وارد شدند یکیشان قد بلندی داشت و تسبیح صدفی هم در دست داشت رو کرد به سروانی که از من بـاز پرسـی مـیکرد و گفت که این حرفها چـیست کـه میزند؟ سـروان گفت:بیجهت خود را عصبانی نشان میدهد. سرهنگ گفت:این مجرمین خیال میکنند اگر خود را عصبانی نشان بدهند میتوانند از زیر بار مـجازات فـرار کـنند.بعد آمد به طرف من و گفت:آیا تـو مـیدانی که مجازات حرفهای تو اعدام است؟گفتم پس چرا اعدامم نمیکنید؟اگر بکنیم چه میشود؟گفتم:هیچ،کردهاید و میکنید و خواهید کرد،چون در این مملکت باید دیـن جـلوی شـما را بگیرد،که فعلا دینی در کار نیست، یا قانونی باید دسـت شما را بگیرد،که قانونی هم نیست.بنابر این شما از این جنایات کردهاید و میکنید و برای من هم اجرا بـکنید و مـرا از شـر امثال خودتان نجات بدهید. گفت:عجب،عجب!گفتم:بله.آن سرهنگ دیـگر بـازویش را گرفت و برد آن گوشه و سر بگوشی کردند و از آنجا که برگشت لحنش عوض شد.گفت که بله آقـای شـریعتی حـق دارند.خیال میکنند که ما از مبارزات مردانهء بیست سالهء علمی او اطلاع نـداریم نـه آقـا!ما اطلاع داریم و شما را هم بعنوان کمونیست اینجا نیاوردهایم،چون بر دیوار قزل قـلعه نـوشته شـده بود لعنت بر کمونیست،و چون جا نداشتیم شما را به اینجا آوردیم.گفتم:حالا بـه هـر جهتی که آوردهاید.گفت:که انسان به یک سن معینی که میرسد دیـگر حـالت بـچگی پیدا میکند.بعد رو کرد به سرهنگ دیگر و گفت دیدهاید وقتی که پیچ تلویزیون یـا رادیـو را باز میکنید اگر موسیقی داشته باشد بچهها به رقص میآیند،دکتر مصدق هـم وقـتی مـیشنید یا مرگ یا مصدق زیر پتو به رقص میآمد.و از من پرسید سن شما چقدر است؟ گـفتم:حـالا به نظر جناب سرهنگ چقدر باید باشد؟ گفت:به نظر من در حدود 64،65 سـال گـفتم:مـن قیدی ندارم به این که بگویم سنم کم است چون نمیخواهم داماد بشوم!ولی بحث ایـنجاست کـه شـما در سن من حداقل 10 سال اشتباه میکنید و من 51 سال دارم و شما میگویید 64،65 سال بـرای سـن یک علائمی روی پیشانی و صورت و امثال اینها وجود دارد که آدمی بطور تقریب میتواند بفهمد که سن طـرف چـقدر است.با اختلاف 2،3 سال،اما نه 14،15 سال و آن وقت شما در امری که کـاملا نـشانههای روشن دارد این گونه اشتباه میکنید،چطور دربـارهء سـرنوشت مـا قضاوت میکنید؟او گفت:بنا بود با هم آشـتی بـاشیم. گفتم:صحبت آشتی و غیر آشتی نیست صحبت سن است که شما چنین اشـتباهی کـردید و من میخواستم شما را متوجه کـنم کـه اشتباه مـیکنید بـگذریم،مـفصل است.همه را میبردند یک ربع یـا 20 دقـیقه سؤالاتی سرسری میکردند و بعد مرخص میکردند.اما سؤالاتی که از من شد در حـدود 3 سـاعت طول کشید که من با ایـن سرهنگ دست به گـریبان شـدم و برگشتم نگاه کردم،دیدم آنـهایی کـه در بیرون هستند و گشت میزنند،در جلوی در اتاق جمع شدهاند و به رفتار ما،با ایـن جـناب سرهنگ نگاه میکنند.
حاج شـیخ مـحمود شـریعتی:رفتار زندانیان سـیاسی و زنـدانبانان با شما چطور بود؟
اسـتاد شـریعتی:یک سرگرد زمانی بود که بعد از بیرون آمدن ما از زندان سرهنگ شد، و بعد هـم کـشته شد.او نسبت به ما یک حـسد شـدیدی پیدا کـرده بـود و عـلتش این بود که بـه قول آقای غلامرضا قدسی-که چندین ماه با هم بودیم- آقایی که در زمان حزب دمـوکرات آذربـایجان گرفتندش و چندین سال در زندانهای مختلف بـوده-گـفته اسـت:و الله مـن هـیچ زندانییی را ندیدهام کـه بـه اندازه شریعتی در نظر زندانیها محترم و عزیز باشد.نتیجه این بود که این آقای سرگرد زمانی کـه بـعد شـد سرهنگ زمانی نسبت به ما حسد عـجیبی مـیورزید و ایـن اواخـر دائمـا در پی ایـن بود که برای ما زحمت درست کند.برای نمونه این مثال را میآورم:معمولا وقتی برای بچهها چیزی میآوردند باید خودشان میرفتند و جنسی را که برایشان آورده بودند مـیگرفتند،حتی مرحوم لاهوتی-که خدایش بیامرزد-اگر جنسی برایش میرسید و پسرش میرفت آن را بگیرد،میگفتند:فقط حسن لاهوتی باید بیاید و اینها را بگیرد.ولی اجناس ما را میدادند.هر فردی که از اتاق مـا مـیرفت،حتی از اتاق مجاورمالن میرفت، جنسی را که برای ما آورده بودند به او تحویل میدادند.بعد میآمدند که برای شما این قدر میوه آوردهاند و یا لباسی را شسته و اتو کرده آوردهاند و امثال ایـنها.از جـمله گفتند که برای شما عسل آوردهاند و ما آن را روی یخچال گذاشتیم.گفتم:کار خیلی خوبی کردید.این گذشت و اول غروب شد،دیدم که درجه داری آمـد جـلوی اتاق ما ایستاد و گفت کـه شـریعتی کیست؟گفتم:منم.گفت:آقای رئیس با شما کار دارد. من گفتم:خدا به خیر کند.آقای قدسی گفت:مثل اینکه بین مأمورین خودشان اختلافی افتاده و مـیخواهند از شـما تحقیق کنند. گفتم:نـه،اگـر من او را میشناسم میدانم که هیچکدام از این حرفها نیست.پا شدم و راه افتادم به طرف اتاق آقای رئیس که پایین بود.ما بالا بودیم چون که 2 بند بود و بند 2 پایین بود که آنـرا آلمـانها ساخته بودند و بند 3 بالا بود که تازه ساخته شده بود و ما را آنجا برده بودند.من بالا رفتم همیشه رسم بر این بود که حتی اگر دکتر هم میرفتیم،چون دکـتر هـم حق نـداشت در تنهایی به یک زندانی نسخه بدهد،باید صبر میکرد یک درجه داری یا سروانی انجا میآمد و مـینشست و دکتر رو بروی او نسخه را میداد.وقتی من وارد میشدم او یک نیم خیزی بـرای مـا بـلند میشد ولی آن روز به محض اینکه من وارد شدم هنوز قدم اول را داخل اتاقش نگذاشته بودم،گفت:عسلت کجاست؟من خندیدم که ایـن دیـگر چه سؤالی است.گفتم:میگویند عسل من روی یخچال است.برگشتم دیدم که هـمان درجـه داری کـه دنبال من آمده عسل من را برداشته و دست اوست.گفتم عسل من همین است و هر چـه میخواهید با آن بکنید.گفت:چرا عسلت را روی یخچال گذاشتی؟گفتم جایی نبود،کجا بگذارم؟گفت چرا بالای سـرت نگذاشتی؟گفتم بالای سر من اولا جـا نـیست،ثانیا همه جا را آلوده میکند.عسل را در جای تنگی که ما داریم نمیشود گذاشت مگر چه اشکالی دارد؟گفت:نه،نه یک چیز دیگر است.گفتم:بفرمایید ببینم چه چیز دیگری است؟گفت.تو به اینها عـسل میدهی تا به تو احترام بگذارند.گفتم:آقای یک کیلو عسل بنده در مقابل 360 نفر زندانی بند 2 و 3 به هر نفری چقدر میرسد که من عسل بدهم به اینها تا به من احـترام بگذارند؟این فـرمایشات چیست آقای رئیس؟! قبیح است از شما!اینها مقامشان بالاتر از این حرفهاست که به خاطر عسل به من احترام کنند.گفت: اصلا تو در این زندان بت شـدهای.گـفتم:خیلی خوب، من که نگفتم مرا بپرستند شما هم که رئیس مقتدری هستید،به این بت پرستها بفرمایید که بنده را نپرستند،بعد گفتم:افرادی حاضرند که یک خیک عـسل بـدهند تا سلامشان کنند،اما نمیکنند.آن وقت چطور با یک کیلو عسل بنده،360 نفر به من احترام میکنند؟مقصودم خود او بود.برای اینکه بچهها تعمد داشتند و به همدیگر میسپردند که کسی جـلوی او پا نـشود.جـلوی او که رئیس زندان بود پا نـمیشدند.امـا بـر عکس به ما احترام میگذاشتند،از جمله آقای قدسی و آقای لاهوتی و دیگر رفقا گاهی در گوشهء حیاط تشکی پهن میکردند و یک بخاری عـلاء الدیـن و یـک قوری چای بر پا میکردند که هر وقت مـیخواستم چـای به من میدادند.جون من از چای زندان از همان روز اول نخوردم و سر درد گرفتم از اینکه چای نخوردم و رفقا یک علاء الدین تـهیه کـردند و یـک قوری خریدند و یک بسته چای جهان و مقداری هم قند.ایـنها را همه از فروشگاه زندان گرفتند و هر وقت میخواستم با پول خودم چای درست میکردند و وقتی که ما میآمدیم که از حـیاط عـبور کـنیم و برویم آن طرف و روی تشک پیش دوستان بنشینیم،بچهها که توپ بازی مـیکردند،تـوپ را نگه میداشتند و وقتی من رد میشدم،آنها بازیشان را ادامه میدادند.و آقای رئیس این صحنه را از پشت بام نـظاره مـیکرد و بـعد خودش میآمد پائین کنار میدان بازی،اما آنها مشغول توپ بازیشان بـودند و انـگار نـه انگار که آقای رئیس آمده.این بود که حسادت میکرد.در قضیهء عسل به او گـفتم: آقـای رئیـس یک مطلبی هست.گفت:چیست؟گفتم: شما میخواهید شخصیت هر فردی را بشکنید و از این کار لذت میبرید،گـفت:من؟گفتم:غـیر از من و شما که دیگر طرف خطابی نیست.گفت:خیلی خوب حالا به تـو مـیگویم و شـروع کرد با مشت محکم به کوبیدن میزش و یکی دو نفر دویدند و آمدند،به آنها گـفت:ایـن را ببرید بند یک بند یک جای بدی بود،از قرنطینه که آمده بودیم بـیرون در حـدود 16 روز آنـجا بودم.این بند اتاقهای کوچکی داشت و پنجرههایش هم تاریک بود و بخصوص که پشت آن هم اتـاق مـلاقات را ساخته بودند و پنجرههایش را هم با رنگ سیاه کرده بودند تا مبادا کـسی داخـل اتـاق را نگاه کند. در هر صورت،ما را به بند یک بردند،ما رفتیم و آنجا و روی یک صندلی نـشستیم تـا وقـتی که کلیدی بیاورند و در را باز کنند و ما را داخل بند ببرند.بعد،او آمد مـخصوصا از جـلوی من عبور کرد و من صورتم را برگرداندم به طرف دیگر و سیگارم را آتش زدم.او رفت به داخل اتاق افـسرها و دو مـرتبه از آنجا آمد بیرون و باز از جلوی من عبور کرد و باز من رویم را از طـرف دیـگر گرداندم و او داد کشید که حمیدی،حمید زاده!دو نفر بـودند کـه یـکی افسر بود و دیگری درجهدار که هم نـام بـودند و هر دو آدمهای رذلی هم بودند بخصوص آن درجهدار،او را صدا زد.دوید آمد جلو و گفت:بله قربان؟گفت:بـگو بـاز دور او را در بند یک نگیرندها. گفت:چـشم،چـشم و این قـضیه بـه عـکس شد.در را که باز کرد به زنـدانیها گـفت:یک زندانی میآید تو و هیچکس نباید با او تماس بگیرد.سلام و علیک نـکنید و چـنین نکنید و چنان نکنید و غیره.من تـا آمدم نشستم رفقایی آمـدند و دور مـا را گرفتند و هر چه من گـفتم:آقـا این کار را نکنید خواهش میکنم تشریف ببرید،گفتند که چکار میکنند؟میزنند دیگر،خوب بـزنند چـرا شما این همه ملاحظه دارید؟در هـر صـورت از دور مـا نرفتند تا نـزدیک غـروب،آنها گفتند که حـالا وقـت نماز است و بفرمایید نماز بخوانید و یک لقمه نانی هم بخورید و بعد بروید سر جـایتان و بـخوابید.چون ما را روی تخت جا داده بودند و یـک سـر کار سـتوانی بـود از افـسران زندان، سید بزرگوار و شـریفی بود.این افسر با یک نفر دیگر آمد و من داشتم میرفتم دستشویی گفت:شما چـرا اینجایید؟گفتم:مـن خطایی کردم و نفهمیدم،و آقای رئیس هـم عـصبانی شـد.گـفت:چـه خطایی؟گفتم: شیشهء عسلم را روی یـخچال گـذاشتم.گفت:شوخی میکنید؟گفتم:مگر من اهل شوخیام؟گفت:راست میگویید؟گفتم:بله.سر کار ستوان گفت،عجب مرد خبیث و پلشتی اسـت،گـفت:جـایت کجاست؟گفتم:روی تخت با تعجب فوق العاده پرسید روی تخت؟گفتم بـله،او رفـت و بـچهها بـه مـا گـفتند که این افسر پسر خیلی خوبی است به او بگویید که جایتان را عوض کند.گفتم من که به خاطر جایم از او خواهش نمیکنم.در این بین دیدم که خود او درصـدد انجام این کار بوده است.آمد و بچهها دورش را گرفتند و گفتند:جای فلانی خوب نیست.گفت:بهترین اتاقتان کدام است؟گفتند آنجاست،گفت:ببریدش آنجا و به این ترتیب ما را به بهترین اتاقی کـه در آن بـند بود بردند.30 روز هم آنجا بودیم ولی باز سر و صدا زیاد بود برای اینکه به اتاق ملاقات وصل بود.باز فردای آن روز یک افسر دیگری آمد و پرسید حالا که جایتان خـوب است؟گفتم بـه نسبت اولی بلی ولی سر و صدا مرا اذیت میکند. دو مرتبه ما را بردند به آن بند رو برو که بند جدا گانهای بود،و ما مجازات ایـن جـنایتمان را که عسلمان را روی یخچال گـذاشته بـودیم،دیدیم.
کیهان فرهنگی:استاد اشاراتی در مورد نسب و وضعیت خانوادگی خودشان و خاندان محترم شریعتی داشتند اما به اختصار و اجمال گذشتند.از آقای شیخ محمود شریعتی خـواهش مـیکنیم به شرح بیشتری پیـرامون ایـن مسائل بخصوص وضعیت معیشت و همچنین برجستگیهای اخلاقی مرحوم آخوند ملا قربانعلی و علامهء بهمن آبادی بپردازند.
شیخ محمود شریعتی:باید قدری به عقب برگردیم.راجع به نقل زندگینامهء مرحوم آخوند مـلا قـربانعلی معروف به آخوند حکیم باید عرض کنم که ایشان از یک خانوادهء روحانی بودند.پدرشان ملا هادی بهمن آبادی و پدر او باز ملا مهدی بهمن آبادی بوده است.آخوند حکیم داییی داشته اسـت بـه نام عـلامه بهمن آبادی که مردی بسیار دانشمند بوده و نقل شده است که ایشان در زمان ناصر الدین شاه در همین مدرسهء سپهسالار قـدیم تـدریس مـیکرده است.اما آن رواح انزوا و گریز از جامعه که تقریبا در خاندان شریعتی هست ایشان را به همان بهمن آباد که قـصبهای اسـت نزدیک مزینان میکشد. پس از درگذشت علامهء بهمن آبادی،آخوند که در بخارا و نجف و سبزوار و مـشهد تـحصیلاتش را بـپایان رساندهاند،برای شرکت در مراسم تعزیهء علامه بهمن آبادی وارد بهمن آباد میشوند،مزینان در آن زمان روحانی نـداشت و نایب الحکومهء متشرعی به نام حاج آقا محمد داشت. ایشان عدهای از مردم را بـه طرف بهمن آباد بـسیج مـیکند تا به استقبال آخوند بروند و دست آخر آخوند را با اصرار از بهمن آباد به مزینان میآورند و منزلی برای ایشان میخرند که این منزل الان به همان سبک قدیم موجود است.مرحوم آخوند پس از مـدتی میبینند در محدودهء ده آنطور که باید و شاید از ایشان استفاده نمیشود،قصد عزیمت میکنند.اما مرحوم حاج آقا محمد متوجه میشود و با توسل به مرحوم حاج میرزا ابراهیم شریعتمدار از عزیمت مرحوم آخوند جـلوگیری مـیکنند و در حاشیهء خیابان مزینان یک مدرسهء علمی میسازند که در حدود 15،16 حجره دارد و این مدرسهء علمی ساخته مـیشود و مـرحوم حاج آقا محمد،طرف غرب منزلش را هم برای تکمیل مدرسه،به مدرسه واگذار میکند که الآن کتابخانهء مرحوم دکتر شریعتی در همان مدرسه قرار دارد و به این وسیله،ایشان را تشویق میکنند کـه در مـزینان بمانند و عدهای از اطراف و روستاهای دیگر میآیند و مرحوم آقا میرزا ابراهیم شریعتمدار این مدرسه را با همیاری مردم و حاج آقا محمد که نایب الحکومهء متشرع وقت بوده میرسازند و 20 سهم آب افضل آبـاد و 6 سـهم آب غـنی آباد و مقداری آب محسن آباد را وقـف ایـن مـدرسه میکنند،که این موقوفات در اصلاحات ارضی رژیم گذشته به فروش رفت،اما قرار است که حالا برگردانده شود.مرحوم آخوند در آنـجا مـشغول تـدریس میشوند و به اصطلاح در مزینان ساکن میشوند. مرحوم آخـوند دارای 4 پسـر بودند و ترتیب مرحوم آقا شیخ محمود که پدر استاد شریعتی هستند.مرحوم آقا شیخ احمد که میگویند سلمان زمانش بـوده و او را بـه سـلمان تعبیر میکنند.وی مردی بسیار زاهد،پرهیزگار، متقی و اهل عـبادت،اهل زهادت و خیلی نحیف و لاغر بوده ولی در شبهای قدر و شبهای ماه رمضان با همهء ضعف نقاهت 100 رکعت نماز را مـیخواندهاند و دیـگران بـه ایشان اقتدا میکردهاند.پسر سومشان مرحوم آقا شیخ حسن است کـه پدر آقـا شیخ عبد الکریم میباشد که مردی اهل منبر و اهل نماز جماعت بود،و برادر کوچکشان آقا شـیخ حـسین بـود،که از ایشان فرزندی نمانده است . از مرحوم آقا شیخ محمود 3 پسر به جـای مـانده،اول آقـا شیخ قربانعلی که برادر استاد شریعتی و پدر من هستند. ایشان در سن 14 سالگی عازم مشهد مـیشوند و مـدتها در مـشهد،در مدرسهء فاضل خان به اصطلاح چنان گل میکنند که حتی خودشان بعنوان یک مـدرس تـدریس میکردند و واقعا همانطور که مرحوم دکتر از ایشان بعنوان ادیب و فیلسوف یاد میکرد در ادب و فـقه و اصـول و مـنطق و حکمت و علوم دیگر در مرتبهء اول بود.یعنی وقتی ایشان وارد سبزوار میشد کسی از علمای طراز اول نـبود کـه با ایشان معارضه بکند،و راجع به وضع اخلاقی ایشان هم بسیار نقل کـردهاند. امـا آنـچه که ایشان را به ده کشانید،جریان مسجد گوهر شاد بود که در زمان رضا خان پیش آمـد و عـدهای کشته شدند و ایشان به ناچار به مزینان هجرت کردند تا بعد وقـتی اوضـاع و احـوال آرام شد،مجددا بازگردند. چون واقعا محدودهء آن روستاها و آن محل برای ایشان کم بود و هـیچ مـناسبتی بـا شخصیت ایشان نداشت،و در همین مشهد درس ایشان خیلی پر رونقتر از اساتید دیگر آن زمـان بـوده است.
بعد از مدتی برادر دیگرشان به نام آقا میرزا محمد شریعتی به ایشان ملحق میشود و بـعد بـرادر سوم که استاد شریعتی باشند،ایشان هم از مزینان هجرت میکنند و در جمع دو بـرادر دیـگر در مدرسهء فاضل خان به تحصیلاتش ادامه مـیدهند مـنتهی جـبر زمان طوری بود که پدر من به دهـ کـشانیده شد و زمانی هم که میخواستند برگردند مردم مانع شدند،و ایشان هم در مزینان مـاند.اسـتاد شریعتی هم در مشهد اقامت کـردند و بـرای امرار مـعاش،در مـدرسهء شـرافت درس میدادند و کم کم در دبیرستان درس دادنـد و بـعد در دانشگاه،و این همزمان است با سالهای 1323 تا 1332،یعنی زمان مبارزات مصدق کـه ایـشان در همهء جهات حضور داشتند،تا سـنهء 1350،در این فاصلهء طولانی کـتابهایی کـه ایشان نوشتند،یا تفاسیری کـه ایـشان نوشتند.به حق نمونه است چه تفسیر نوین و یا کتاب وحی و و نبوت و کـتاب خـلافت و ولایت که بحق در همین مـوضوع نـمونه اسـت و ما در این مـجموعه فـرصتی نمیبینیم که تجلیلهایی کـه از ایـن کتاب شده توضیح دهیم و یا کتاب فایده و لزوم دین که چقدر دانشمندان از این کتابها تـجلیل کـردند و همه اطلاع دارند اما نکته ایـن اسـت که هـمهء ایـن مـشکلات با تحمل فقر هـمراه بوده و همانطور که مرحوم دکتر اشاره میکرد و میگفت، وقتی مرا گرفته بودند وزیر علوم بـه مـن میگفت که ترا از اداره اخراج میکنند،تـو مـرد عـائلهمندی هـستی، خـرج دای،احتیاج بـه پول داری و دکـتر در جواب وزیر علوم که ایشان را به اخراج از اداره تهدید میکرد، میگوید:من به حقوق دولت نیازی ندارم،و بـا ثـروت پدرم زنـدگی میکنم،او میپرسد مگر پدرت چه ثروتی داشته کـه تـو بـا آنـ مـیخواهی زنـدگی کنی؟ دکتر میگوید:فقر.و این واقعا وضع معیشت این خانواده و وضع زندگی آنها بوده و یا مرحوم آقا شیخ محمود که پدر بزرگ ما باشد مردی بوده که یک بـلوک زیر نفوذ ایشان بود،یعنی روستاهایی تا شعاع 6 فرسخ یا 8 فرسخ همه به مزینان مراجعت داشتهاند.مع ذالک در این رابطه هیچ چیزی از کسی نگرفته و هیچ کمکی از کسی نخواسته که حتی آقـا بـی بی(مادر استاد)وقتی که ما جوان بودیم و میخواستیم به مشهد بیاییم،برای ما صحبت میکرد و خطاب به ما میگفت:مادر،این لباس رنج و مصایب خیلی دارد،تا جایی کـه مـن و آقا برزگت یک ماه مبارک رمضان را چون قادر به خرید مقداری گوشت نبودیم با آب و ماست یا به اصطلاح امروز آب دوغ سر کردیم.او اهل دروغ نـبود سـیدهء علویهای بود که مورد احـترام زن و مـرد مزینان بود تا آنجا که صبحهای عید،(بعد از اینکه شوهرش یعنی پدر بزرگ ما از دنیا رفته بود و با پسرش کـه پدر مـا باشد زندگی میکرد) تـمام مـردم،برای عرض تبریک پیش ایشان میآمدند. اینطور شخصیتی بود،و اتفاقا دیشب استاد قسمتی از آن قسمت خودشان نقل کردند،و میگفتند:وقتی من جوان طلبهای بودم و بعد از 2،3 سال بیخبری،از مشهد به مـزینان رفـتم طبق معمول اهالی آن منطقه از غنی آباد و کلاته و کهک و سویز و سایر روستاها به دیدن من آمدند،و بعد قرار شد که باز دید پس بدهیم.اول با پدرم به غنی آباد رفتیم بر عالم آنـجا کـه حاج مـلا قاسم نام داشت وارد شدیم و ایشان استقبال کردند.در بین راه استاد نگاه میکند و میبیند قبایی که پدرشان پوشیده در اثـر پوشیدن بسیار،پاره شده و با پارچهء نو دیگری آن را وصله کرده انـد و خـلاصه ظـاهر بسیار زنندهای دارد.بعد ایشان که آن موقع جوان هم بوده به پدرشان اعتراض میکنند که شما در مقابل ایـن هـمه رتق و فتق امور مردم و حاکم شرع بودن،حداقل یک حق الجعالهای یک چـیزی بـرای خـودتان حفظ میکردید که بتوانید زندگی کنید.ایشان در جواب استاد سکوت میکنند تا به کلاته مـیروند و آنجا هم مرد متشرعی بوده به نام حاج ملا محمد که تقریبا نـسبتی هم با عموی مـا داشـت.دو سه روزی با اصرار ایشان را نگه میدارند و باز دید میکنند از افرادی که آمده بودند دیدن استاد و سایر مسائل،و هنگام بازگشت میگوید که پسر جان حالا جواب مطالبی که گفتی بدهم.اولا که دیـگر عمری از ما گذشته است و ما عمرمان وقف خدمت به مردم بوده و هیچوقت چشمداشتی به مردم نداشتهایم.اما راجع به شما،اگر شما بچههای خوب و شایستهای باشید،که خداوند شما را واگذار نـخواهد کـرد،و اگر فرزندان خدای ناخواسته ناخلفی باشید هیچگاه من حاضر نیستم به افراد ناخلف کمک و معاضدتی کرده باشم. ایشان را آخوند حکیم هم میگفتند.چون علاوه بر مقامات علوم دینی،مردم اگـر بـیماری و یا مشکلاتی از نظر درمانی و بهداشت هم داشتند،ایشان با آگاهی از طب قدیم آنها را معالجه میکردند.
استاد شریعتی:در آن زمان،حکمت یعنی فلسفه به اصطلاح امروز با طب،تقریبا مخلوط بـود،یـعنی کسی که فلسفه میخواند طب هم میخواند.این معمول آن زمان بود،این بود که آن مرحوم علاوه بر اینکه فلسفه را نزد مرحوم حاج ملا هادی سبزواری که خاتم الفلاسفه لقـب گـرفت مـیخوانند،قدری هم تحصیل طب کـردند، کـه وقـتی به دهات میآیند آنجا مردم را معالجه کنند. من نمیدانم اینکه به آقایان عرض کردم شما دو مقدمهء خلافت و ولایت چاپهای اول و دوم را مراجعه بـفرمایید،مـراجعه کـردید یا نه؟
کیهان فرهنگی:بله استاد.این خلافت و ولایـت چـاپ دوم است که الان اینجاست و مقدمه و چاپ اول را هم که به قلم استاد شهید مطهری است رو نویس کردهایم،اگر اجازه بدهید قـسمتی از آنـ را بـخوانیم و حضرت عالی لطف کنید و توضیحاتی بفرمایید.
استاد شریعتی:مانعی نـدارد.
کیهان فرهنگی:«اکثریت مردم خراسان و همهء فضلای ایران استاد محمد تقی شریعتی را میشناسند و لا اقل نامش را شنیدهاند. این مـرد مـحقق فـاضل،از تربیت یافتگان حوزهء علمیهء خراسان است.پس از دوران تحصیل در مشهد مقدس وارد رشـتهء تـعلیم و تربیت شد و در اندک زمانی از چهرههای بسیار سر شناس و مشهورد و مورد احترام فرهنگ خراسان گردید.استاد شـریعتی از یـک خـانوادهء اصیل و روحانی و دانشمند خراسان است و ایمان و اعتقاد عمیق به قرآن در اعماق روحـش خـانه کـرده است. نمیتوانست به تعلیم و تربیت جوانان بسنده کند،آتشی در دل داشت که او را آرام نمیگذاشت.در تحولات و پس از شـهریور 20 کـه تـبلیغات ضد اسلامی و ضد خدایی در سطح فرهنگیان و دانشجویان و دانش آموزان اوج گرفت،استاد شریعتی یک تـنه در خـراسان بپا خاست و جهادی که احساس میکرد بر عهدهء اوست،آغاز کرد».
استاد شـریعتی:حـقیقتا یـک تنه،خدا میداند! حتی اینها که قبلا...بودند همه رفتند در حزب توده و ثبت نـام کـردند.چه آنهایی که باطنا هم به کمونیسم معتقد بودند و به آن گرویده بودند و چـه آنـهایی کـه فقط تظاهر میکردند تا از مزایای آن استفاده کنند و عرض کردم که چه مزایایی بود.و در مقابل مـن کـه تسلیم نشدم،شروع کردند به حمله کردن.از جمله یکی روز نامهء راستی و دیـگری گـویا روز نـامهء اردیبهشت بود اما دقیقا یقین ندارم،اما اولی را مطمئن هستم که روز نامهء راستی بود،در هر دو روز نـامه،هـمه روزه بـه من حمله میکردند،بد میگفتند و فحش میدادند و بعد هم میآمدند در مجلس مـا و در وسـط صحبت من یکی از آن کنار داد میکشید و اعتراض میکرد و من همین که میخواستم جوابش را بدهم،کس دیـگری از آن کـنار داد میکشید و نفر دیگری از طرف دیگر و من صبر میکردم که اینها حرفهایشان کـه تـمام میشد میگفتم: آقایان!یکی یکی با مـن صـحبت کـنید.این جوری که شما شلوغ میکنید،مـن نـمیدانم جواب کدامیک را بدهم.یک نفر حرفش را بزند و اگر حرف دیگری هم همین بـود مـن اگر جواب او را دادم جواب بقیه را هـم دادهـام.اگر حـرف دیـگری بـود،صبر کند تا من جواب او را بـدهم،بـعد او شروع کند.وضع با این کیفیت بود.بعد از سخنرانی هم میآمدند و دور مـن حـلقه میزدند و شروع میکردند به اشکال تـراشی و اعتراض کردن. خیلی رنـج بـردم.البته اینها قصد ترور مـرا هـم داشتند و هر روز یک نامهای در منزل میانداختند و باعث وحشت خانوادهام میشدند و مـیگفتند مـیکشیم،مـیزنیم، چنین میکنیم و چـنان مـیکنیم،و آن وقتی که کانون نـشر حـقایق بطور دورهای بود و هنوز جایی نداشت و مستقل نشده بود یعنی قبل از سال 1323 وقتی بـه طـرف منزل میآمدم 4،5 نفر با موتور سـیکلت و دو چـرخه اطراف مـن را مـیگرفتند و بـه منزل میرساندند.من کـه وارد منزل میشدم آنها بر میگشتند.وضعیت اینطور بود که آنها میخواستند همان داستان دموکرات آذربـایجان را در خـراسان، تجدید بکنند که البته شاید یـکی از عـوامل عـمدهاش کـه مـانع فعالیت تودهایها در خـراسان شـده شاید همین فعالیتها و اقدامات بود.
کیهان فرهنگی:حتی شنیدهایم که همان یک رتبهء دبیری حضرت عـالی را هـم مـرحوم بهار اقدام کرده بودند.
استاد شریعتی:شـاید.
کـیهان فـرهنگی:در چـه سـالی ایـن کانون نشر حقایق اسلامی تأسیس شد و آغاز به فعالیت کرد؟
استاد شریعتی:کانون تقریبا از سال 1320 شروع شد ولی در منزل آقای طاهر احمدزاده با اینکه سالن بزرگی داشتند و چندین اتـاق هم به سالن متصل بود ولی باز کفاف جمعیت را نمیکرد.این بود که من در یکی از سخنرانیهایم گفتم که اگر این روش تبلیغ را میپسندید،جایی تهیه کنید.آمدند این محلی که تا ایـن اواخـر هم دایر بود اجاره کردند.
کیهان فرهنگی:برنامههای تبلیغی شما در آن سالها چه بود و فعالیت کانون نشر حقایق اسلامی چگونه بود؟
استاد شریعتی:در کانون نشر حقایق اسلامی،یک شب تفسیر داشـتم،یـک شب هم در هفته سخنرانی.یعنی شبهای جمعه را تفسیر میگفتم و شبهای شنبه را سخنرانی میکردم.البته یک جلسهای هم در وسط هفته بود،برای علاقمندان مـبارزه بـا کمونیسم.17 نفر یا 18 نفر از دیـپلمهها و لیـسانسیهها را انتخاب کرده بودم،و به آنها مقداری منطق و فلسفه و همچنین مباحث کمونیستی را درس میدادم و اگر اشکالاتی به ذهن آنها میآمد بر طرف میکردم و آنها را آماده مـیکردم،یـعنی در هفته 3 شب وقف کـانون بـودم.یک شب برای تفسیر،یک شب برای سخنرانی،یک شب هم برای تدریس این عدهء مشخص. اما دیگر مانع ادامهء کار شدند و ممانعتشان هم از اینجا شروع شد که من بـه جـوانها میگفتم:اینکه شما با پالتوی پوست کنار خیابان میایستید و دستهایتان را توی جیبتان میکنید و به اشخاصی که به سینهء لخت خود میزنند و عزا داری میکنند،آنها را مسخره میکنید،اینها کاری که مـیکنند بـر اساس احـساسات مذهبیشان است.این قابل طعن و تمسخر نیست این قابل تقدیر است.شما اگر این روش را نمیپسندید، یک روشـی انتخاب بکنید که آن عقلایی باشد.چون من از اولین شبی که سـخنرانیام را در اول مـاه مـحرم شروع کردم،گفتم به هدف ابا عبد الله(ع)توجه کنید.ببینید که سید الشهدا روی چه هدفی قیام کـرد. آن وقـت به تاریخ گذشته بر میگشتم و اختلاف بین بنی هاشم و بنی امیه را میگفتم،آنـگاه مـیرسید بـه حضرت امیر(ع)و معاویه و بعد به حضرت امام حسن(ع)و معاویه و قضیهء صلح را که به حضرت تـحمیل شد تا نوبت به سید الشهدا میرسید و یزید که حضرت در برابر او قیام کـردند.میگفتم:شما در صدد باشید که نهضت ابـا عبد الله را تشخیص بدهید و بدانید که سید الشهدا برای چه نهضتی قیام فرمودند. آن نهضت را بیشتر در نظر بگیرید.بعد بعضی روی منبرها داد و فریاد کردند که یک عدهای تازه پیدا شدهاند که میخواهند شما را از گـریه کـردن منع کنند یا شما را از ذکر مصیبت بازبدارند،گوش نکنید یا الله بزنید توی سرتان.در صورتیکه بنده بیاختیار نه اینکه تظاهر میکردم.وقتی میخواستم مقتل را نقل کنم خودم بیشتر از مستمع گریه مـیکردم،آن وقـت بنده با گریه مخالف بودم؟و آن آقایی که چشمش تر نمیشد موافق گریه بود!من هم میگفتم آن چشمی که بر سید الشهدا نگرید،چشم انسان نیست و آن دلی که نسوزد دل آدمی نیست.ولی قـضیهء گـریه کردن و قضیهء دل سوختن حرفی است و تشخیص نهضت حسین بن علی(ع)مطبی دیگر.این دو را با هم غلط نکنید.این مطلب من بود.البته بعد هم پای علما به کانون باز شـد و سـر و صـدا تقریبا خوابید.
حاج شیخ عـبد الکـریم شـریعتی:قضیهء آمدن آقای فلسفی به مشهد و کانون را هم توضیح بدهید و آن تعهدی که از دیگر منبرها،دربارهء استنتاج و استدلال شما در مورد عالم و مـبلغ،مـیگیرد.
اسـتاد شریعتی:بله،عرض میکنم که آقای فلسفی آن سـال بـا 20،30 نفر از وعاظ تهران به مشهد آمد.هر جا که وارد میشدند،خودشان سخنرانی میکردند.من هم گفتم که ایشان وقـتی بـه کـانون بیایند،حتما خودشان سخنرانی خواهند کرد و دیگر خودم را آماده نـکردم و رفتم در آن اتاق کوچکی که در جلو بود و وقتی من یا کس دیگری وارد میشد برای صرف چای و یا کشیدن سـیگار،بـه آن اتـاق میآمد و بعد موقع سخنرانی به سالن میآمدند.این معمولش بود.بـعد بـه همان اتاق کوچک آمدیم و آقایان هم که آمدند ما تا جلوی پلهها آمدیم و خوشامد گفتیم و آقـایان را هـم بـه سالن راهنمایی کردیم.یک مرتبه دیدم که کسی آمد و گفت: آقای فـلسفی و آقـای سـبزواری شما را میخواهند،بنده آمدم جلو و گفتم:چه فرمایشی با من دارید؟آقای سبزواری گفتند:آقای فـلسفی مـیل دارنـد سخنرانی شما را بشنوند.من گفتم:و الله من خودم میل دارم که سخنرانی مرا نشنوند.برای ایـنکه هـمان شهرت کاذبی که از من شنیدهاند برای ما کافی است.دیگر مشت ما را جـلوی آقـای فـلسفی باز نکنید.گفت نه ایشان اصرار دارند.خود فلسفی هم دخال کرد و گفت:مـن اسـتدعا میکنم و آرزو داشتم که سخنرانی شما را بشنوم و شما چند کلمهای صحبت کنید.این دو بـزرگوار اصـرار و تـأکید کردند و من مجبور شدم که قبول کنم.از آن گوشه کانون تا جایی که در وسط صـندلی قـرار داده بودند،من همینطور که سرم را پائین انداخته بودم فکر کردم کـه چـه بـگویم که مناسب با مجلس باشد.این آیه به نظرم آمد: «یا ایها النبی انا ارسـلناک شـاهدا و مـبشرا و نذیرا و داعیا الی الله باذنه و سراجا منیرا»
.این آیه را عنوان کردم و مدت یـکساعت دربـارهء آیه توضیح دادم که خلاصهء آن اینست که: شاهد یعنی چه،مبشر و نذیر معلوم،داعیا الی الله معلوم، سراج و مـنیر.اول العـلماء سراج الامة،بعد هم درست است که آقایان وعاظ هم در محضر عـلما تـربیت میشوند و درس میآموزند ولی بشارت و انذار که با تـودهء مـردم سـر و کار دارد،کار آقایان مبلغین است،نه کـار عـلما. چون آقایان علما با مردم سر و کار ندارند،اینها با علما سر و کـار دارنـد و با حوزههای درسشان،بنابر ایـن شـاهد را مقتدا مـیتوانیم مـعنی کـنیم و بشارت و انذار وظیفهء مبلغین است کـه مـردم را مژده میدهند به کار نیک و انذار میکنند از کارهای خلاف و داعیا الی الله و دعوت بـه سـوی خدا هم از تودهء مردم به وسـیلهء آقایان مبلغین میشود.مـیماند سـراج منیر و شاهد.اگر این مـبلغ عـالم هم باشد آن وقت مسلم است که این شاهد خواهد بود و العلما سراج الامـة هـم دربارهشان مصداق پیدا خواهد کـرد کـه عـلما چراغ امت هـستند و آقـایان اگر عالم هم بـاشند عـلاوه بر صفت انذار و تبشیر و دعوت الی الله و امثال اینها،شاهد و سراج و منیر هم هستند.بنابر ایـن کـسی که تمام این صفات را داشته بـاشد عـالم است.اول بـحث کـردم در ایـنکه این صفات از پیغمبر(ص)بـه علی(ع)منتقل شده و از حضرت علی(ع)به سایر ائمه و از ائمه در غیبت کبری به علما.اینگونه مـطالب را گـفتیم.آقا سید اسماعیلی بود که از دوسـتان مـا بـشمار مـیرفت و خـودش در مدرسهء نواب درس مـیخواند و هـمان وقت هم واعظی خوش بیان بود.بعدها او از تهران آمد و گفت بشارتی دارم،گفتم:چیست؟گفت که«آقایان وعاظ بـرجستهء تـهران دور هـم گرد آمده بودند و هر کس یک مـنبر بـرجستهای رفـته بـود آنـجا نـقل میکرد.من وقتی که به اتفاق آقای بهبهانی به مکه مشرف شدم آنجا 2 تا منبر رفته بودم که آنها را نقل کردم.آقای فلسفی 2 تا منبر در پاکستان رفـته بودند که آنها را نقل کردند و آقایان دیگر هم هر کدام به نوبهء خود یک منبر برجستهای را یاد کردند.» یک دفعه آقای فلسفی گفت:گوش کنید!گوش کنید!همه توجه کـردند.دسـتش را به زیر بغلش برد و یک دفتری درآورد و گفت یک منبر از یک غیر منبری و آن عبارت است از یک سخنرانی و بعد توضیح داد که: در سفری که ما به مشهد رفتیم به کانون نشر حـقایق اسـلامی رفتیم،شریعتی آنجا سخنرانی کرد،و بعد در حضور علمای مشهد که در کانون حضور داشتند مبلغین را تا حد اعلا بالا برد بطوری که توهینی نـسبت بـه علما نباشد ما که تـا کـنون اینهمه سخنرانی در تجلیل از مبلغین سخنرانی کردیم به این زیبایی و جامعیت و کامل بودن نتوانستیم سخنرانی بکنیم و اضافه کرد که من به آقایان گفتم از شما تـعهد مـیگیرم که اگر خواستید جـایی ایـن آیه را به این عنوان نقل بکنید بخاطر رفاقتی که با شریعتی دارم،نسبتش را بدهید به آن آدمی که این آیه را انتخاب کرده و از آن استنتاج کرده است از آنها تعهد گرفتم که حتما این کـار را بـکنند.
کیهان فرهنگی:از آنجا که حضرات عالی نظریهء ویژهای دربارهء قیام عاشورا و نهضت امام حسین دارید،اگر موافق باشید توضیحی در این مورد بفرمایید.
استاد شریعتی:من یک سخنرانی دارم که خوشبختانه چـاپ شـده و آن این اسـت که چرا حسین(ع)قیام کرد؟بنابر این مطلب در آنجا هست و من با حافظهء ضعیفی که حالا دارم نمیتوانم تمام آن را نـقل کنم همان کتاب چرا حسین(ع)قیام کرد؟را بگیرید و مطالعه کنید.
کیهان فـرهنگی:ارتـباط و آشـنایی حضرت عالی با شهید مطهری از چه زمانی آغاز شد و چه شد که به تهران و حسینیهء ارشاد تـشریف بردید؟
اسـتاد شریعتی:عرض کنم که آقای مطهری وقتی که به فریمان میآمدند بیشتر وقـت را در مـشهد مـیگذراندند.در منزل مادر خانمشان که اینجا در کوچهء آب میرزا بود میگذراندند،بعد میآمدند به کانون. بعد از آشـنایی ما و کانون،دیگر وقتی ایشان وارد میشدند به رفقا میگفتند که برنامهء دیدار مـرا در خانهء فلانی بگذارید.ایـشان تـشریف میآوردند به همین اتاق و رفقایی که میخواستند از ایشان دیدن بکنند، میآمدند و همین جا از ایشان دیدن میکردند.این سابقهء ما شد.البته آن وقت بحث این نبود کـه آقای مطهری اهل منبر و اهل سخنرانی هستند.این بود که ما هیچ وقت از ایشان تقاضا نکردیم که شما سخنرانی کنید.بعد نامهای از ایشان و مؤسسین حسینیهء ارشاد رسید.امام جماعت ارشاد مـرحوم شـاه چراغی بود و مسئول انتخاب مبلغین یعنی کسی که مبلغین را انتخاب میکرد،آقای مطهری بودند.آقای مطهری نامهای به من نوشته بودند که ما با همان روش کانون نشر حقایق اسـلامی،در ایـنجا مؤسسهای دایر کردهایم و میخواستیم اسمش را کانون نشر حقایق اسلامی بگذاریم ولی از لحاظ سیاسی مصلحت ندیدیم،درست هم میگفت برای اینکه دولت با ما مخالفت کرده بود و جلوی فعالیتهای کانون را گرفته بـود. نـه به این صورت که مأمور به کانون بفرستند فقط معاون شهربانی یا رئیس آگاهی شهربانی به من تلفن کرد که شما امسال چه میکنید؟گفتم:از چه حیث؟گفت:از حیث این جمعیتی که حـرکت مـیدهید.چـون چند سال بود که مـا بـه جـوانها میگفتیم یک عزا داری آبرومندانه بکنید تا دیگران از شما یاد بگیرند و برای این کار از صبح عاشورا مراسم عزا داری را شروع میکردیم. 10،12 هـزار نـفر از کـانون راه میافتادیم 3،4 صف اول روحانیون بودند بعد عدهای از دکترها و مـهندسین بـودند.بعد دانشجویان و دانش آموزان و بعد کسبهء متدین و متشرع بودند. اینها 10،12 هزار نفر مجموعشان میشد که راه میافتادیم،اول آنها بـه مـا پیـغام دادند که شما باید به صحن نو بروید.گفتیم بـاشد به صحن نو میرویم.به صحن نو رفتیم،و در آن ایوانی که وصل است به ایوان طلا،در آن غـرفه سـخنرانی مـیکردیم و جمعیت تا آن طرف حوض،سر پا ایستاده بود و به سخنرانی مـا در روز عـاشورا گوش میداد و از آنجا مردم متفرق میشدند. سال اول را به این صورت برگزار کردیم.آنها دیدند که ایـن بـدتر شـد آنها میخواستند که کسی نیاید و مجلسمان خلوت بشود،بر عکس شد و ایـن اقـدام و حـرکت بیشتر باعث شکوه مجلس شد این بود که از مرحلهء بعد گفتند:که حتما بـاید بـروید صـحن کهنه و ما به صحن کهنه آمدیم و باز در کنار ایوان عباسی میایستادیم رو بروی پنجره و ایـن جـمعیتی که با ما میآمد رو به حضرت رضا(ع)و پشت به ما حرف ما را گـوش مـیداد و بـعد ما متوجه شدیم که در آن اتاق وصل به آن غرفهای که ما سخنرانی میکردیم،رئیس سـازمان امنیت و رئیس شهربانی و استاندار،همهء آنها قبلا جمع شـده بـودند کـه اگر ما جوانها را تحریک کردیم،آنها جلویشان را بگیرند. سال بعد هم گفتند که شما خـطبه نـخوانید نوحه خواندیم گفتند:نوحه نخوانید،قرآن خواندیم.گفتند: قرآن نخوانید.دیگر هـمین جـور هـر چیزی را گفتند نخوانید.نخواندیم در هر صورت خاطرم نیست که سال سوم یا چهارم بود،هـمان آقـایی کـه از شهربانی نسبت به ما اظهار ارادت هم میکرد به ما تلفن کرد کـه امـسال چه میکنید؟گفتم.کاری نداریم که بکنیم.اگر اجازه دادند که راه میافتیم و گر نه،نه.او گفت مـثل ایـنکه اجازه نمیدهند گفتم:نمیرویم.گفت: به بر پایی مجالس هم اجازه نـخواهند داد.گـفتم:مجلس هم دایر نمیکنیم.گفت به هـمین سادگی؟ گـفتم چـه کنیم دیگر؟زور ما که به دولت نمیرسد، گفت:بـه خـدا قسم این تقصیر ما نیست.میخواست بگوید که سازمان امنیت مانع این کـار اسـت نه شهربانی. و گفت که قـضیه را بـه این سـادگی رهـا نـکنید یا خودتان بروید رییس را ببینید یـا کـسی را بفرستید تا با او ملاقات کند گفتم نه،ما داعی نداریم برای ایـنکه بـرویم و التماس و خواهش و تمنا کنیم که بـه ما اجازه بدهند تـا سـخنرانی کنیم،و به این صورت کـانون تـعطیل شد.ما دیگر کانون را باز نکردیم و در مجالس تفسیر میگفتیم و سخنرانی میکردیم یعنی در مـنازل اشـخاص،تا وقتی که نامهء آقـای مـطهری رسـید و در آن نامه آمده بـود کـه شما به تهران بـیایید و 7،8،10 روزی سـخنرانی بکنید، یک نامه هم که هیئت مدیرهء حسینیهء ارشاد نوشته بود، بعد معلوم شـد کـه به آیت اللّه میلانی هم 3،4 نـامه نـوشتهاند آیت الله مـیلانی هـم مـرا خواستند و گفتند:اینها چـنین تقاضایی دارند و شما خوب است که خواستهشان را انجام دهید.گفتم که اگر ما را معاف کـنید بـهتر است. گفت:اگر غیر شما کـس دیـگری بـود مـیگفتم کـه بر تو واجـب اسـت که این کار را انجام بدهی ولی چون شما هستید و مریض حال هم هستید،نمیتوانم بگویم بر شـما واجـب اسـت.ولی خیلی دوست دارم که شما به تهران بـروید.ایـن بـود کـه مـا رفـتیم تهران و در آغاز قرار بود که 5 شب سخنرانی بکنیم و بعد 5 شب 10 شب شد،بعد 10 شب ما شد نزدیک 4 سال و خردهای،که 2 سالش را آقای طالقانی هم در زندان بودند و مـسجد هدایت را هم در ماه رمضان من اداره میکردم و سال بعد،10 روز به ماه رمضان مانده،آقایان را مرخص کردند.آقای مهندس بازرگان و آقای دکتر سحابی و آقای طالقانی 10 سال حـبس داشـتند ولی از زندان بیرون آمدند.وقتی آمدند بیرون به متصدی مسجد هدایت تلفن کردم که آقا!حالا که خود آقا تشریف آوردهاند دیگر به خود آقا واگذار کنید و بنده را معاف کـنید. ایـشان خواستند چانه بزنند،گفتم شما را به خدا چانه نزنید و گوشی را گذاشتم شب آقای طالقانی با 5،6 نفر از ارادتمندان به منزل بنده تشریف آوردند و فـرمودند کـه شما که 2،3 سال زحمت مـا را کـشیدهاید امسال هم این زحمت را تحمل کنید،برای اینکه اولا من در نتیجه 4،5 سال زندان خسته هستم و ثانیا عصبانیام و ممکن است نتوانم خودم را کنترل کنم.بنابر ایـن مـمکن است حرف تندی بـزنم و آنـها همان را بهانه کنند و در مسجد را ببندند.این شد که ما برای سال بعد هم ماندیم.خود آقای طالقانی نماز میخواندند و بنده سخنرانی میکردم.آن سال را هم سخنرانی و تفسیر هر چه بـود کـردیم و در وسط سال هم گاهی بعضی شبها را میرفتیم،به هر حال در حدود 4 سال در تهران ماندیم و از برکت این چند سال بود که همین چند کتاب وحی و نبوت و خلافت و ولایت و اصلاحاتی بر تـفسیر را کـه البته قـبلا نوشته شده بود، نوشتیم و چاپ کردیم.
کیهان فرهنگی:سابقهء آشنائی حضرت عالی با آیت الله طالقانی از چه زمـانی است؟
استاد شریعتی:سابقهء رفاقت ما از پیش بود،هر سفری که مـا مـیرفتیم تـهران خدمت آقا میرفتیم،یا آقا تشریف می آوردند اینجا،ما خدمتشان میرسیدیم و استفاده میکردیم،تا همین روزهـای نـزدیک فوتشان. ایشان از منزل خودشان به دلیل کثرت رفت و آمد،آمده بودند بیرون،مـنزل یـکی از مـنسوبینشان بودند.اظهار علاقه کرده بودند که بنده را ببینند به آن واسطهای که آمد،گفتم:من هـم خیلی مشتاقم و او آمد و ما را با ماشین خودش برد به منزلی که آقا آنـجا بودند.ما رفتیم آنـجا و دو سـه ساعتی با هم بودیم.رحمت الله علیه.
کیهان فرهنگی:مثل اینکه استاد مطهری در مورد کتاب وحی و نبوت تأکید بسیار زیادی داشتند از ایشان نزدیک به این مضمون نقل شده است که:«تا حدودی که من مطالعه دارم این کتاب جامعترین و کاملترین کتاب در نوع خود است.»
استاد شریعتی:بلی،ایشان خیلی بر روی این کتاب تأکید داشتند.
کیهان فرهنگی:خاطرهء دیـگری نـیز گویا دارید که به چند روز پیش از شهادت آقای مطهری باز میگردد.
استاد شریعتی:عرض کنم که ایشان گاهی در همان آپارتمانی که ما در پشت حسینیهء ارشاد داشتیم میآمدند و از ما خبر مـیگرفتند.یـک روز آمدند به آنجا و مدتی هم نشستند شاید قریب به 2 ساعت.از جمله صحبتهای آن روز،بحث دربارهء کتاب امامت در نهج البلاغه پیش آمد و به همین مناسبت گفتم قرار من این بود کـه امـامت و خلافت در نهج البلاغه را بنویسم.اما امامت را که نوشتم برخورد کرد به فوت مرحوم دکتر.دیگر نشد و به ایشان گفتم واقعا آقا!این عبد الزهرا حسینی کتابی در مدارک نهج البـلاغه نـوشته اسـت که خیلی مورد توجه مـن قـرار گـرفته است.ایشان گفتند: چند جلدش را شما دیدهاید؟گفتم:من یک جلد بیشتر ندارم و همان را دیدهام.ایشان فرمودند نه!آن کتاب 4 جلد است چطور شـما آن را نـدیدهاید.کـاش شما همهاش را میداشتید.همین طور که میگویید کـتاب بـسیار بسیار خوبی است،این را گفتند و پس از نیم ساعتی دیگر رفتند.وقتی که تشریف بردند فردایش دیدم که جوانی پشت در آپارتـمان مـا بـود. من آمدم در را باز کردم دیدم یک جوانی است و یک پاکـت نایلونی به دست دارد که 3،4 کتاب داخل آن نایلون است.گفت:آقای مطهری سلام رساندهاند و این کتابها را برای شما فـرستادهاند.گـفتم:خـیلی متشکر و ممنون،من راضی به زحمت ایشان نبودم خودمان تهیه مـیکردیم،چـرا ایشان ما را خجالت دادهاند،و هر چه به آن جوان تعارف کردم گفت:من ماشینم را بد جایی گـذاشتهام اجـازه بـدهید مرخص شوم و وقت دیگری خدمتتان برسم.او رفت و آن کتابها الآن نزد من موجود اسـت.4 جـلد اسـت که جلد اولش را من از پیش داشتم،اما جلد این نسخه جلد خوبی نیست ولی جلد آن کـتابهایی کـه آقـای مطهری فرستاده بودند، خیلی محکم و خوب است.رحمت الله علیه.
کیهان فرهنگی:آیا آخرین بـرخوردی بـود که با استاد مطهری داشتید؟
استاد شریعتی:خاطرم نیست که آخرین برخورد این بـود،یـا ایـنکه من از حسینیه ارشاد میآمدم بیرون، ایشان داشتند از جلوی حسینیه رد میشدند و میرفتند جای دیگری.آن وقـتها ایـشان با حسینیه کاری نداشتند.وقتی که دیدند من میآیم در خیابان صبر کردند و مـن رسـیدم و بـا ما احوالپرسی کردند و گفتند:آقا! من این کتاب فایده و لزوم دین را تا این اواخر نخوانده بـودم،مـوفق نشده بودم که آنرا مطالعه کنم و اخیرا خواندهام این چقدر کتاب خـوبی اسـت.گـفتم:مبالغه میکنید و برای دلگرمی ما از این کتاب تعریف میکنید.گفتند:نه،بین من و تو کـه ایـن حـرفها نیست. جدا کتاب خوبی است،برای تمام طبقات.و من از اول تا آخر را بـا دقـت خواندم و بسیا خوب بود.من هم اظهار تشکر کردم.نمیدانم این آخرین ملاقات ما بود یـا آنـکه ایشان به منزل ما آمدند.
کیهان فرهنگی:بیمناسبت نیست حالا که صـحبت از کـتاب به میان آمده سؤال کنم نخستین کـتابی کـه از جـناب عالی چاپ و منتشر شده کدام است؟
استاد شـریعتی:از زمـانی که قضیهء مسجد گوهر شاد اتفاق افتاد دیگر صحبت از دین و مذهب در مدارس تـقریبا مـمنوع شد.یعنی کسی حق نـداشت کـه اسمی از دیـن بـبرد.سـال 1320 که کمی آزادی آمد مرحوم فـیوضات بـه من گفت که شما یک کتابی برای کلاسهای 5،6 بنویسید که اینها از کـوچکی بـا اصول اعتقاداتشان و اخلاقیاتشان آشنا بشوند.گـفتم:برنامهء فرهنگ که بـحثی بـرای اصول اعتقادات در نظر نگرفته ولی چـشم،مـن این کار را میکنم.و کتابی نوشتم به نام اصول عقاید و اخلاق شریعتی،در سنهء 1321 یـا 1322،ایـن اولین کتابی بود که از مـن بـرای کـلاسهای پنج و شش ابـتدایی مـنتشر شد و قبل از این در مـدرسه ابـن یمین که بودم دو کتاب نوشتم یکی کتاب عباسه خواهر هارون یا خواری بر مـکیان کـه اسم اصلی کتاب عباسة اخت الرشـیدا و نـکبة البرامکه بـود،و نـویسندهاش جـرجی زیدان مصری است،تـرجمه کردم و عجیب مورد توجه قرار گرفت من قسمت قسمت این کتاب را در روز نامهء آن وقت بنام روز نـامهء آزادی چـاپ میکردم و روز نامهاش خیلی مورد توجه مـردم قـرار گـرفت و دیـگری کـتاب تأثیر دانش و هـنر مـسلمین در صنایع و علوم اروپا مقالاتی بود که بعد به صورت کتاب چاپ شد بطوری که افرادی که اهـل کـتاب بـودند این کتاب را از دست هم میقاپیدند.
.png)
کیهان فـرهنگی:چـند اثـر تـا کـنون از شـما منتشر شده؟
استاد شریعتی:شاید در حدود 14 جلد باشد.
کیهان فرهنگی:آخرین آنها که منتشر شده،کدام است؟
استاد شریعتی:آخرینش همین کتاب امامت در نهج البلاغه است.
کیهان فرهنگی:بـه نظر خود حضرت عالی از میان آثارتان کدامیک از همه با اهمیتتر است و برای کدامیک بیش از سایرین متحمل زحمت شدهاید؟
استاد شریعتی:این را من نمیتوانم بگویم کدام یک با اهمیتتر است.ولی بیشتر از هـمه بـرای وحی و نبوت زحمت کشیدهام و برای هر تکهاش،هر قلمش مدتی زحمت کشیدم و عیب کار اینجا بود که وقتی این کار را به گردن ما گذاشتند به مناسبت برگزاری جشن چـهار دهـمین قرن بعثت بود که حسینیهء ارشاد بر پا میکرد،و چندین نفر از مؤسسین ارشاد از جمله مرحوم آقای مطهری و آقا سید علی شاه چراغی و...آمدند و گـفتند وحـی و نبوت را شما بنویسید.هر چـه مـن التماس کردم که آقا!هر کتاب دیگر از این 30 موردی که دارید به من بدهید این را از دوش ما بردارید،گوش نکردند. گفتند الا و لا بد که این کـتاب را بـاید شما بنویسید.من هـم مـدتی در کتابهای فلسفی جستجو کردم اما دیدم چیزی که به طبقهء جوان آگاهی بدهد و ارشادش کند، وجود ندارد در کتابهای کلامس گشتم،دیدم چیزی ندارد،به کتب حدیث مراجعه کردم دیدم چـیزی نـیست مجبور شدم به قرآن رجوع کنم.به همین جهت کتاب هم وحی و نبوت در پرتو قرآن است که هر فصلی با یک آیه از قرآن شروع میشود و بقیهء مطالب تحت الشعاع هـمان آیـه است و در پیـرامون همان آیه،و این خیلی برای من زحمت ایجاد کرد چون باید تمام قرآن را ورق میزدم تا بـبینم که آیهای متناسب با امر بعثت در آن هست یا نه.البته خـلافت و ولایـت را هـم خیلی زحمت کشیدم.علتش این بود که مرحوم علامهء امینی نویسنده الغدیر رحـمت الله علیه،این بزرگوار آمد منزل ما.آن وقت ما یک خدمتگزار روستایی داشتیم،آمـد بـه اتـاق من و گفت آقای امینی آمده است.ما یک آقای امینی داریم که از منسوبین ماست و اهـل محل ما هم هست.من خیال کردم اوست،گفتم تو که امینی را مـیشناسی بگو بیاید داخل مـنزل،گـفت:نه آقا،یک مجتهد است.گفتم نکند آقای امینی صاحب الغدیر باشد.سراسیمه دویدم در منزل،دیدم بله آقای امینی تک و تنها در منزل ایستادهاند.تشریف آوردند داخل و گفتم آقا شما میفرمودید مـن خدمتتان میرسیدم شما چرا تشریف آوردید؟چون ایشان مریض هم بود و من رفته بودم به عیادتشان.آن روز ایشان هوس کرده بود که یک ساعت از خانه بیاید بیرون،جای ما را انتخاب کرده بود،منزل مـا را هـم بلد نبود،به راهنمایی یک نفر دیگر آمده بود. بعد کم کم اتاق تا نیمه پر شد.آقای حاج امیر پور و آقای حجازی و آقایان دیگر آمدند.بعد آقای امینی فرمودند که اطـلاع داریـد که پولهایی از سعودی به اینجا میرسد برای تبلیغو هابیگری؟گفتم:یک چیزی راجع به سنیگری شنیدهام،اما راجع به وهابیگری نشنیدهام. گفتند بله آن سنیگری هم هست که پسر یکی از علمای سـابق دورهـای دارد و مذهب اهل تسنن را تبلیغ میکند. در هر صورت دنبال مطلب به اینجا رسید که نه بعنوان واجب کفائی،بلکه بعنوان واجب عینی بر شخص تو واجب است که راجع بـه امـامت مـفصل صحبت کنی و مردم را از این گـیجی و گـنگی در بـیاوری.گفتم آقا این کار،کار مشکلی است و بعد هم در حسینیهء ارشاد قاعده این است که هفتهای یک نفر سخنرانی میکند.گـفت: در هـر حـال من آنها را نمیدانم دیگر همین قدر میدانم بـر تـو لازم است که این کار را بکنی.ایشان این فرمایش را کردند و رفتند و من هم شروع کردم و نتیجهء آن سخنرانیها این شد کـه آقـای امـید نجف آبادی سخنرانیها را از نوار پیاده کردند و بعد مطبعهء خود حـسینیهء ارشاد چاپ کرد و منتشر شد.در اینا هم من خیلی زیاد زحمت کشیدم. حالا دیگر فرسوده شدهایم و یادمان نـیست چـه کـار کردهایم و چه نکردهایم.
کیهان فرهنگی:حـضرت عـالی غیر از جلسات تفسیری که در مشهد داشتید،در تهران هم تفسیر قرآن میگفتید،آیا این دو جلسه ارتباطی بـا هـم داشتند؟
اسـتاد شریعتی:تفسیر نوین را همین جا در مشهد گفتم،همین جا شروع کردیم و هـمین جـا هـم ختم کردیم.در تهران تصرفاتی داشتیم.اما قضیهء تفسیر در تهران این بود که جمعیتی بـه نـام«احـباب الحسین» چندین مرتبه آمدند و ما را دعوت کردند و ما جواب رد دادیم،البته به همهء کـسانی کـه ما را دعوت میکردند جواب رد میدادیم.برای اینکه اگر میخواستیم مجلس قبول کنیم بـاید یـک مـاشینی میگرفتیم و دوره میگشتیم تا به مجالس مختلف میرسیدیم.ولی اینها چندین مرتبه آمدند و رفتند تـا بـالاخره یک شب،پنج شش نفر از ریش سفیدانشان که در بینشان یک سید نورانی بـود آمـدند و آن سـید گفت:ما چندین دفعه آمدیم و شما ما را رد کردهاید ما فقط بین خودمان و شما،خدا را قـاضی قـرار میدهیم،شما راضی هستید؟ گفتم:خدا چطور دربارهء من قضاوت کند؟ گفت:حالا مـن راهـش را مـیگویم.گفتم:بفرمایید: قرآن را از بغلش درآورد و گفت با همین قرآن استخار کنید.هر چه که آمد بـه آن عـمل کـنید.ما دیگر درماندیم،استخاره کردیم.رفتنش خوب نرفتنش بد، مجبور شدم کـه ایـن را قبول کنم و آنجا تفسیری شروع کردیم و اغلب سخنرانی بود و گاهی هم تفسیر.این تفسیر ما در تـهران بـود.
کیهان فرهنگی:لطفا دربارهء انگیزهء پرداختن به تفسیر قرآن و شیوهء خاصی کـه حـضرت عالی در تفسیر دارید توضیح بفرمایید.
استاد شـریعتی:از هـمان روزهـای اولی که من وارد فرهنگ شدم به این فـکر بـودم که از چه راه میشود جوانها را به راه راست هدایت کرد تا وقتیکه اول از کلاس شـروع کـردیم همین 18 ساعت درس رسمی داشتم،12 سـاعت هـم بدون ایـنکه پولی بـگیرم درسـ گرفتم و دیدم باز دانشسرا باقی مـاند.2 روزیـ هم دانشسرا رفتم و روزی 2 ساعت درس میگفتم.این وضعیت ما بود.در هفته 34 ساعت درس مـیدادم و بـعد دیدم که دوره و کلاس برای امثال مـن کافی نیست به جـهت ایـنکه سر هر کلاس یک سـاعت مـیروم و 28 ساعت دیگر را دبیرهای دیگر میآیند و آنها هم بر خلاف ما حرف میزنند چـون عـرض کردم دبیرانی بودند که در حـزب تـوده اسـم نوشته بودند کـه بـه آنها خیلی مزایا مـیدادند. دیـدیم این ساعات کافی نیست،در خانهها جلسات دوره قرار دادیم.هر هفته یک شب به خـانهء کـسی میرفتیم،تا یک جای ثابت پیـدا کـردیم،یک سـالن بـزرگ و چـندین اطاق بزرگ هم در اطـرافش که گنجایش 400،500 نفر را داشت آنجا شروع کردیم و تفسیر را ادامه دادیم.آنچه که باعث شد تـفسیر قـرآن را دنبال کنیم،این بود که بـه نـظر مـیرسید جـز از راه قـرآن از هیچ راه دیگر نـمیتوان جـوانها را به راه راست هدایت کرد.یعنی نتیجهء فکرمان به اینجا رسید.از اینجا بود که به فـکر تـفسیر قـرآن افتادیم.
کیهان فرهنگی:قسمت دوم سؤال یعنی ویـژگیهای تـفسیری خـودتان را نـفرمودید.
اسـتاد شـریعتی:همان است که نوشتیم دیگر،آنچه را که نوشتهایم به نظر خودمان جنبهء کلید قرآن را دارد.
کیهان فرهنگی:در مورد نهج البلاغه هم استاد،این اعتقاد وجود دارد که شاید کـمتر کسی باشد که به اندازهء حضرت عالی تسلط به نهج البلاغه و ورود به آن داشته باشد، بخصوص با حضور ذهن و تسلط کافی شما، لطفا توضیحاتی در این خصوص بفرمایید.
استاد شریعتی:تـوضیحی نـداریم،برای اینکه همه آنها را که از بر کرده بودم فراموش کردهام،و حالا گرفتار فراموشی و نسیان حافظه شدهام و یک مقداری از آنچه که از بر کرده بودم در پشت نهج البلاغه خودم نوشتهام مـلاحظه کـنید و شاید بیش از نیمی از نهج البلاغه را حفظ کرده بودم. ملاحظه میکنید حدود 107 خطبهء کامل است که به نظرم مهمتر آمده و فهرست آنها را یادداشت کـردهام و الاّ مـحفوظات بسیار بیش از این رقم اسـت و آنـهایی را که کمتر اهمیت داشتند یادداشت نکردهام.
شیخ عبد الکریم شریعتی:ایشان 40 خطبه را ترجمه کردهاند که 7،8 خطبهء آن با مقدمهای آمادهء طبع و نشر است و مـهمتر از هـمه خطبهء اول یعنی خطبهء تـوحید اسـت که از مشکلترین خطبههای نهج البلاغه است که ایشان آن را خیلی خوب و جالب ترجمه کردهاند و ان شاء اللّه،این ترجمهها چاپ و منتشر میشود.
کیهان فرهنگی:با توجه به همکاری شما با استاد در بـاب نـهج البلاغه لطفا دربارهء ویژگیهای کار ایشان توضیحاتی بفرمایید.
شیخ عبد الکریم شریعتی:یکی از مزایای کار استاد این است که همانطور که در مسائل ظاهری بسیار دقیق و تیز بین هستند،در مسائل مـعنوی هـم احتیاطهای خـیلی شدید دارند.بعنوان مثال،این تفسیر حدود 3 سال طول کشید که تمام شد و ما اینجا حدود 10،12 تـفسیر داریم که ایشان برای هر جمله اغلب به این تفاسیر مـراجعه مـیکردند،حـتی به یاد دارم که برای آیهای از قرآن دربارهء خلقت،ایشان 2،3 ماه دربارهء این آیه با افراد مختلف صـحبت کـردند،برای اینکه مسئله برای خودشان روشن نبود و میخواستند این مسئله را روشن کنند.مـنظورم مـیزان احـتیاط و دقت ایشان است که واقعا آنچه را که مینویسند،با دقت بسیار است. دربارهء سخنرانیهایشان هـم همین طور است.علت اینکه سخنرانیها و مسائلی که ایشان مطرح میکند این قـدر مورد توجه است،هـمین اسـت.گاهی دیدهام که آقایانی به اینجا آمدهاند و سؤالاتی داشتهاند و ایشان توضیحات بسیار جالبی دادهاند. خدا رحمت کند آقای باهنر را،روزی ایشان سؤالی دربارهء انبیا از استاد کردند و استاد حدود یکساعت تا یکساعت و ربـع توضیحاتی برای آقای باهنر دادند و آن مرحوم خیلی خوشحال از اینجا بلند شدند و تعبیرشان این بود که«من هنوز راجع به انبیا مطلبی به این زیبایی نشنیده بودم».مسئلهء دیگری که قابل تـذکر اسـت تقوای مالی ایشان است،در این مدت که ما با ایشان بودیم تحمل و صبر بسیار زیاد ایشان در برابر مشکلات زندگی را میدیدم.در زندگی مشکلاتی داشتند ولی در برابر آنها تحمل و صبر میکردند.همان اوایـلی کـه کانون افتتاح شد معمول بود که تحفههایی برای افراد بیاورند. ایشان تمام این تحفهها را در بست رد میکردند و میگفتند من راضی نیستم آنچه را که میگویم آلوده به مسائل مادی بشود و آنچه بـود لله و فـی الله توضیح میدادند و میگفتند.تقوا در اینگونه مسائل و در این جهات را ما در کمتر عالمی دیدهایم. بطور مثال ایشان برای محل سکونتشان در فشار بودند،دوستان و رفقا تصمیم به خریدن منزلی برای ایشان داشـتند امـا حـتی جرأت پیشنهاد به ایشان را نـداشتند.بـرای ایـنکه از همان اول برنامهء زندگیشان را طوری قرار داده بودند که باید این فعالیتها خالصانه باشد،و آن خلوصی که من در ایشان دیدم در کمتر کسی دیدهام،چـون کـانون هـم که دایر بود ایشان از همان اول علیل المزاج بـودند و شـبها وقتی برمیگشتند،بدنشان خیس عرق بود.در هر فصل توانایی مزاجیشان بدین گونه بود،و این سخنرانیهای دو ساعتی و سه ساعتی خـستهشان مـیکرد.سـخن ایشان هم چون از دل برمیخاست لا جرم بر دلها مینشست.من مـعتقدم که بزرگترین خدمتی که ایشان کردند این بود که قرآن و نهج البلاغه را از انزوا خارج کردند. همانطور که مـلاحظه کـردید بـیشتر خطبههایی را که با قرآن در ارتباط است ایشان حفظ کردهاند،و به لطـف خـداوند میبینیم که این فعالیتها به نتیجه رسید و امروز دیگر در مشهد و سایر شهرها قرآن و نهج البلاغه تـفسیر و شـرح مـیشود.از نظر علمی هم خود آثارشان گویاست گر چه چند جلد آن هنوز هـم چـاپ نـشده و نهج البلاغه هم ان شاء اللّه بچاپ خواهد رسید.
کیهان فرهنگی:استاد!پر واضح است که بـا حـضرت عـالی نمیتوان نشست و از مرحوم دکتر سخنی به میان نیاورد.بویژه اینکه نسل جوان ما هـمواره مـشتاق شنیدن مطالبی دربارهء آن شهید بزرگوار است،چه از این مطلوبتر که شما دربـارهء ایـشان بـگویید. از هر جا که خودتان صلاح میدانید شروع بفرمایید.
استاد شریعتی:دکتر از همان کودکی یـعنی از کـلاس 5 و 6 ابتدایی بر خلاف دیگر کودکان که به یک نوع بازی علاقمندند،به مـطالعه عـلاقمند بـود.روی چشمش هم لکی بود و من از اینکه شبهاخیلی بیدار بماند ترس داشتم.ساعت 12 که میشد مـیگفتم دیـگر بخواب بابا،زیاد بیدار ننشین،او هم ادب میکرد و به رختخوابش میرفت،ولی من کـه بـعد از نـیمه شب فرصت خوابیدن بیش از 3،4 ساعت را نداشتم.بعد که باز برمیگشتم میدیدم که پردهها را انداخته و چـراغش را روشـن کـرده و همچنان مشغول مطالعه است.تا بعد که دیگر به دبیرستان آمد و از دبـیرستان بـه دانشسرا،و دانشسرا که تمام شد قاعدتا باید 5 سال در خارج از شهر تدریس میکرد آن زمانها احمد آبـاد جـزء شهر نبود یعنی جدا بود و در مدرسهای در احمد آباد تدریس میکرد.در این بـین دانـشکدهء ادبیات مشهد دایر شد. دکتر نصف روز را مـیرفت در هـمین مـدرسه آموزگاری میکرد و نصف روز را هم به دانشکدهء ادبـیات مـیآمد و تحصیل میکرد،و با اینکه فقط نصف روز را وقت داشت،در بین همهء شاگردان دانشکدهء ادبـیات شـاگرد اول شد،و قاعدهء دولت این بـود کـه هر کـس در هـر دانـشکدهای شاگرد اول میشد او را برای تحصیل به خـارج از کـشور به هر کشوری که خود دانشجو بخواهد میفرستادند.دکتر هم کشور فـرانسه و دانـشگاه سوربن را انتخاب کرد.5،6 سال در فرانسه مـاند و 2 دکترا گرفت.دکترای تـاریخ اسـلام و جامعه شناسی اسلامی.
شیخ مـحمود شـریعتی:پروفسور لادا وقتی به ایران آمد دوبارهء دکتر چه گفت؟
اسـتاد شریعتی:من از او پرسیدم که وضـعیت درسـی دکـتر چطور است؟آیا آخر سـال قـبول میشود؟ خندید و گفت از دکتر ایـن جـور نباید پرسید،برای اینکه دکتر مقامش بالاتر از این حرفهاست که ما بگوییم قبول مـیشود یـا قبول نمیشود،دکتر شخصیتی است کـه بـاید بعد خـود دانـشگاه سـوربن بعنوان معلم از ایشان اسـتفاده بکند.ما هم از ایشان تشکر کردیم.
کیهان فرهنگی:در مدت زندان آخرتان ملاقاتی هم با دکـتر داشتید؟
اسـتاد شریعتی:خیر،در موقعی که زندان بـودیم نـه،چـون مـن در زنـدان اوین و زندان قـصر بـودم ولی دکتر در سلول انفرادی در کمیته بود اما وقتی که از زندان بیرون آمدیم،یعنی وقتی کار ما در اتـاق تـمام شـد سروانی که پروندهء ما را رسیدگی میکرد،در آخـر گـفت کـه آقـای رئیـس هـم میل دارند شما را ببینند،ما رفتیم در یک اتاق دیگری تا آقای رئیس بیاید،آقای رئیس پیدایش نشد.جوانکی آنجا بود از من پرسید که شما نهار خوردهاید یـا نه؟حالا تقریبا ساعت نزدیک 3 بعد از ظهر است،من خندیدم و گفتم:از کجا شما به فکر نهار ما افتادهای؟گفت:برای اینکه اشخاصی را که از«قصر» مرخص میکنند گاهی به قدری معطل میکنند که وقتی بـه ایـنجا میآورند طول میکشد.میخواهم ببینم که شما نهارتان را خوردهاید و آمدهاید یا نه؟گفتم که نهار نخورده ولی میلی هم به غذا ندارم و تعارف هم نمیکنم.یک سینی و بشقابی آورد و مقداری غذا، گـفت:بـنشینید غذایتان را میل کنید شما دیگر حالا آزادید باید راحت باشید.گفتم:من میل به غذا ندارم، با این همه 2،3 لقمهای خوردم،سینی غـذا را بـرد و گفت:دیگر از آمدن آقای رئیـس خـبری نیست.شما میتوانید اینجا استراحت کنید،من همان کیف دستیام را گذاشتم زیر سرم و در همان اتاق دراز کشیدم.مدتی گذشت تا او آمد و گفت آقای رئیس آمـدهاند بـفرمایید. آقای رئیس از اتاقش آمـده بـود بیرون،دستی به من داد و خم شد مثل کسی که بخواهد دست کسی را ببوسد من دستم را کشیدم و در قیافهاش دقت کردم که ببینم با ما آشنایی دارد یا نه؟دیدم که من او را نمیشناسم.پشت سـرش یـک آقایی با کت و شلوار مشکی باز دست مرا گرفت و به زور به چشمهایش کشید و بوسید و سرش را بلند کرد، دیدم دکتر است و ما آنجا همدیگر را دیدیم،برای اینکه وقتی من از زندان خـلاص شـدم دکتر هـنوز زندانی بود. چون او 19 ماه در سلولهای انفرادی کمیته بود اما من در زندان قصر و بین بچهها بودم.بعد از آن کـه ایشان را از زندان آزاد کردند یکسره مراقبشان بودند و هر روز با معاون سازمان امـنیت بـه مـنزل ایشان میآمد و یا چند نفر آنجا حاضر میشدند و یا ایشان را به سازمان امنیت احضار میکردند.یادم مـیآید یـکی از اصرارهایی که آن زمان داشتند و مکرر همین حسینزاده،به صورت تهدید و گاهی به صـورت نـهیب بـه دکتر میگفت این بود که بیا با آقای احسان نراقی همکاری کن،هر مؤسسهای کـه میخواهی یا هر جایی که میپسندی یک کار عملی شروع کن،ما بـا تو کاری نداریم،ولی دکـتر بـه هیچ قیمتی قبول نکرد و زیر بار نرفت.
کیهان فرهنگی:چه شد که مرحوم دکتر از دانشگاه مشهد به تهران منتقل شد؟
استاد شریعتی:قضیه این بود که سازمان امنیت نمیخواست ایشان در دانشگاه مـشهد تدریس کند و ایشان را در اختیار وزارت علوم گذاشت،در وزارت علوم هم یک اتاق به ایشان دادند،ولی مجددا گفتند که شما کارهایتان را در منزل بکنید.بعد ایشان بعنوان مطالعات دانشگاهی به منزل رفتند،اما در عین حـال حـسینیهء ارشاد را رها نکردند.چند مرتبه هم کاظم زادهء ایرانشهر،وزیر علوم وقت،ایشان را نصیحت کرد که آقا شما بهتر است که این راه را ترک کنید چون چندین مرتبه از ما خواستهاند کـه مـا شما را کنار بگذاریم،من مقاومت کردهام.دکتر گفت:هر چه به شما دستور میدهند عمل کنید.گفت:آخر برای زندگیتان چه میکنید؟دکتر گفت:من میراثی از پدرانم بردهام که با هـمان زنـدگی میکنم.گفت:آن میراث چیست؟دکتر گفت:فقر و قناعت تا میگوید فقر،کاظم زاده از این جواب دکتر متأثر میشود و بازویش را میگیرد و به اتاق خودش میبرد و میگوید من اگر جسارتی کردهام معذرت میخواهم و الله چـه بـکنیم مـا هم گرفتاریم و از این حرفها و از ایـنجا بـه مـنظور اینکه در دانشکدهء ادبیات مشهد نباشد،ایشان را به وزارت علوم فرستادند.البته در صورت ظاهر بعنوان ارتقاء.چندین بار هم معاون سازمان امـنیت ایـنجا بـه منزل ایشان آمد و یا اینکه ایشان را احضار کـردند،امـا اثر نکرد،این بوده که دکتر را در اختیار وزارت علوم گذاشتند.دکتر هم آنجا دید که حسینیهء ارشاد از همه جهت آمـاده اسـت و مـشغول سخنرانی شد.
کیهان فرهنگی:یعنی استاد،شروع کار مرحوم دکـتر در حسینیهء ارشاد همزمان با انتقال به تهران بود،یا از قبل هم به حسینیهء ارشاد رفت و آمد داشتند؟
استاد شـریعتی:از قـبل هـم گاهی میرفتند ولی به صورت دعوت بود که مثلا شب احیا یـا شـب عاشورا از ایشان دعوت میکردند و ایشان هم سخنرانی میکرد و باز به مشهد برمیگشت.
کیهان فرهنگی:شنیده شـده کـه مـرحوم دکتر پس از زندان آخر به حالات تازهء عرفانی و معنویت خاصی رسیده بود...
اسـتاد شـریعتی:ایـن معنویت را دکتر همیشه داشت، همیشه همه چیزش وقف معنویت بود.
شیخ عبد الکریم شـریعتی:آن شـبی را کـه دکتر نیمههای شب بعد از اتمام قسمت حضرت محمد(ص) کـتاب اسـلام شناسی تغییر حالت داده بودند به یاد میآورید؟
استاد شریعتی:بلی،عرض کنم که خـانم ایـشان گـفت:نصف شب من ناگهان بیدار شدم و دیدم صدای گریهء جگر خراشی بلند است.تـعجب کـردم که این گریه از کجاست،همسایهء آنها جوانکی داشتند که به نوعی اختلال دچـار شـده بـود.این بود که گاهی مادر آن جوان ناراحت میشد و گریه میکرد،خانم دکتر به خیال ایـنکه گـریه از خانهء آنهاست به ایوان میرود گوش میدهد،میبیند نه از خانهء آنها نـیست و از داخـل سـاختمان خودشان است.برمیگردد میبیند از اتاق دکتر است.میرود میبیند که دکتر کتابی را جلویش گذاشته و بـه شـدت مـشغول گریه کردن است. چه حالی داری؟میگوید چیزی نیست ناراحت نباش.من امشب دارم بـا عـلی(ع)و محمد(ص) خدا حافظی میکنم.چون راجع به خاتمیت،که میگفتند ایشان به خاتمیت معتقد نیست،ایـشان بـهترین استدلال را دربارهء خاتمیت کرده که در آخر کتاب اسلام شناسی آمده است.از جـمله آن اسـتدلالها میگوید: یکی کتاب آن پیامبر است،یـکی خـدایی اسـت که او معرفی میکند و یکی هم تربیت شـدههای آنـ پیامبر.از تربیت شدههای پیغمبر ابوذر و علی(ع)را انتخاب میکند.ابوذر را مقدمتا چند سطری دربـارهاش مـینویسد و بقیه را راجع به علی(ع)مـینویسد،و مـیگوید که مـن امـشب دارم بـا علی(ع)و محمد(ص) خدا حافظی میکنم و از ایـن جـهت است...این ماجرای آن شب است.
کیهان فرهنگی:استاد!توجه خاص مرحوم دکـتر بـه هنر و ادبیات از کجا ناشی میشد؟با توجه بـه اینکه آثار خود دکـتر از آثـار جاویدان و ماندنی تاریخ ادبیات مـاست.
اسـتاد شریعتی:خداوند مواهبی به دکتر داده بود که از جملهء آن مواهب،یکی ذوق خاص او بـود و یـکی حسن استنباط،دیگر جذابیت سـخن او بـود و دیـگری سحاری قلم او.ایـن کـتاب توتم و توتمیسم که در آخـرین سـالهای زندگیش چاپ و منتشر شد،دکتر کاظم سامی 10،20 جلد از این کتاب را برای من آورد.در آستانهء در بـه آقـای غلامرضا قدسی برمیخورد و میگوید:همین جـا صـبر کن تـا زیـر هـمین چراغ نصف صفحهء آخـر کتاب را برایت بخوانم.وقتی میخواند میگوید،پناه بر خدا نمیگفت که این نثر است، ایـن شـعر است.بعد آقای قدسی میگوید:شـعر نـیست سـحر اسـت.یـعنی قلمش واقعا سـحار اسـت.بنابر این، خداوند ذوق نویسندگی و گویندگی را به دکتر داده بود و حسن استنباط.برای مثال قضیهء«حر»را میتوانیم نـقل کـنیم.دکـتر به منزل آقا شیخ عبد الکریم مـیرود،اتـفاقا کـتابی بـرمیدارد و مـیبیند داسـتان «حر»است همانجا مینشیند و این داستان را مینویسد.
شیخ محمود شریعتی: از روز هفدهم اردیبهشت 56 که ایشان به مزینان وارد شدند تا شب حرکت،در سبزوار و مشهد ما قدم به قدم هـمراهشان بودیم.یادم هست اول به منزل آقای شیخ عبد الکریم رفتیم از آنجا به یک جای دیگر و بعد آمدیم اینجا منزل استاد.اما دکتر با هیچ کسی صحبتی نمیکرد.هچ چیز ابـراز نـمیکرد.بر عکس،شبها خیلی برایمان حرف میزد و وقتی احساس میکرد من خسته شدهام،میگفت:بیا بنشین،قدر بدان،من میخواهم روی قالیچهء حضرت سلیمان بنشینم و پرواز کنم. فروردین ماه بود کـه ایـشان مقداری کتاب به همراه یک نامه که مخاطبش من بودم فرستاده بود.در این نامه نوشته بود که من میخواهم در مزینان برای یادگاری،کـتابخانهای در آن مـدرسهء علمیه دایر شود و آن را عنوان اخـتصاصی بـدهیم و بگوییم کتابخانهء شریعتی،تا از دستبرد محفوظ باشد.کتابها را که آوردند در 17 اردیبهشت خود دکتر آمد و گفت: کتابها را چه کردی؟گفتم:کتابها موجود است.بعد به یکی از کـسانی کـه متصدی همان مدرسهء عـلمیه بـود، پولی دادیم تا تابلویی تهیه کند و مقداری قفسه آماده کند.جایش را تعیین کرد،بعد دکتر گفت برویم سبزوار،به سبزوار رفتیم وشب را در همان جا ماندیم.بعد آمدیم به مشهد،روز بیست و چـهارم بـود که گفت:برویم حرم، پیاده رفتیم حرم،در حرم دکتر بالای سر حضرت چنان مؤدب ایستاده و چنان در خودش غرق شده بود که من دیدم بیاختیار اشکش جاری است،بدون اینکه چـیزی بـگوید.من هـم اصلا یک حالی پیدا کرده بودم.ندیده بودم دکتر اینطور اشک بریزد.حال غیر عادی داشت، حـال جذبه و خلوص بود.نمیدانم چطور بیان کنم. بعد از آنجا گفت:بـرویم بـر مـزار مادرم که بالای سقا خانه است،آنجا هم حمد و سورهای خواند،و انگار با مادرش صحبت کند.بـعد گـفت:برویم دیدن یکی از اقوام تاکسی نشستیم و آنجا رفتیم،وقتی رفتیم ایشان خیلی خـوشحال شـد،دو سـه ساعتی آنجا نشستیم و دلجویی کردند و برگشتیم و آمدیم منزل.به مزینان و محل هم که رفته بـودیم ایشان سعی داشتند در آن فرصتهای کم از همهء فامیلهایی که در سویز و کهک و کلاته بودند خـدا حافظی کنند و همینطور در مـشهد بـه همه جا سر زدند و از همه خدا حافظی کردند.تا وقتی که خانمشان از تهران به دکتر تلفن زد و گفت مثل اینکه منا(دختر مرحوم دکتر)را میخواهند ببرند بیمارستان،بیا.وقتی دکتر حرکت کـرد ما تا نزدیک در رفتیم و گفت:نه دیگر نیایید.خدا حافظی کرد و رفت. اما راجع به رفتن هیچ چیز نمیگفت.فقط گاهی میگفت بیا بنشین قدر بدان میخواهم بنشینم روی قالیچهء حضرت سـلیمان و پرواز کـنم.من میگفتم:آقای دکتر،دسته گلی به آب دادهای؟میخواهند باز بگیرندت؟میگفت:نه بابا میخواهم روی قالیچهء سلیمان بنشینم و پرواز کنم.فقط این جمله را دو سه بار به ما گفت.هم در مزینان،هم در سبزوار،هم در اینجا. گاهی ما خسته میشدیم از نشستن و صحبت کردن،اما خود ایشان خیلی مقاوم بود،شب تا صبح مینشست و صحبت میکرد.حتی در این سفر آخـر یـک شب به یاد دارم،تا صبح نشستیم که گفت:نور به نور رساندیم. که دربارهء زندگینامهء امام رضا صحبت میکرد.که ما آن بیانی که از دکتر دربارهء امام رضا شـنیدیم از هـیچ گـویندهای،از هیچ نویسندهای،از هیچ کس نـشنیدیم. راجـع بـه قیام امام رضا و حرکت امام رضا و حرکت امام رضا برای حفظ اسلام و آمدن به خراسان در وقتی که مأمون میخواهد فلسفهء یـونان را وارد اسـلام کـند و از این راه ضربه به اسلام بزند،و امام رضا بـا آن قـیام و نهضت جلویش میایستد،و یا راجع به نظریهای که در مورد امامزادههایی که در اطراف هستند،که اطرافیان و پیروان موسی بن جـعفر بـودهاند کـه به دست مأمون شهید میشوند و برایشان بارگاه ساخته میشود بـعنوان اولاد موسی بن جعفر و سایر مسائل. روز بیست و ششم خبر دادند که دکتر رفت به انگلستان و بعد خبر به مـا رسـید کـه ایشان رفتهاند و همینطور دلهره و اضطراب برای همهء ما بود.بعد از چـند روزی کـه در مشهد ماندیم،رفتیم به مزینان که بعد تلفن کردند که آن فاجعهء 29 خرداد روی داده است.ما به مـشهد آمـدیم.آنـچه که من در مجلس عزاداری دکتر در تهران دیدم و آن وضعی که برای جوانان پیـشامد کـرد و فـشاری که در قلب و روح نسل جوان پیدا شد، خودش جرقهای بزرگ بود برای این انقلاب،کـه هـمان جـا دسته دسته راه میافتادند،ما وقتی از مجلس ختم برگشتیم دیدیم که دور تا دور منزل را پاسبانها مـحاصره کـردهاند.
کیهان فرهنگی:نکتهء دیگری که خوب است اینجا مطرح کنیم و از محضر استاد هـم بـیشتر بـهرهمند شویم این است که نظریههای گوناگونی از سوی صاحبنظران و دانشمندان و افراد مختلف دربارهء آثار دکـتر عـنوان میشود،به این معنا که برخی قائلند ایرادات و اشکالاتی وجود دارد،خوب است اطـراف آن تـوضیحاتی بـفرمایید.
استاد شریعتی:همهء نویسندگان قاعدهشان این است که چیزی مینویسد و بعد فکر تازهتری به ذهـنشان مـیآید.دکتر ادعا نداشت که من معصوم هستم و هر چه مینویسم بدون اشـتباه اسـت.
کـیهان فرهنگی:از حضرت عالی نقل کردهاند که بهترین نظری که داده شده نظر شهید بهشتی است،بـه ایـن مـعنا که دستی در آثار مرحوم دکتر برده نشودذ و اگر نظر دیگری وجود دارد بـه صـورت پاورقی...
استاد شریعتی:من خودم در آن مجلس نشسته بودم.از ما برای نهار دعوت کرده بودند.من بـا یـکی از رفقا از اینجا-مشهد-حرکت کردیم و برای شرکت در آن مجلس که در منزل آقـای هـمایون بود به تهران رفتیم.بعد از اینکه نـهار خـوردیم بـه آن مجلس که از جمله مرحوم مطهری،مرحوم بـهشتی،آقـای محمد رضا حکیمی و سایر آقایان دیگر هم بودند،وارد شدیم،و هر کدام از آقایان اظـهار نـظری میکردند.بعضی گفتند که مـا اگـر اشتباه صـریحی مـیبینیم خـوب است که آن را اصلاح کنیم،بـعد در آخـر که اینها نظراتشان را دادند.مرحوم بهشتی گفت که به عقیدهء من یـک«واو»نـباید کم و زیاد کرد در نوشتههای دکتر.آنـها را باید کاملا حفظ کـرد،از کـجا که بعد از چند سال کـه بـگذرد معلوم نشد آنچه را که دکتر گفته درست است و آنچه که ما در برابر اظـهار کـردیم غلط.بنابر این هیچ مـن مـوافق نـیستم که کسی حـتی یـک کلمه در بیانات دکتر دسـت بـبرد. اگر کسی نظری دارد در پاورقی بعنوان نظر شخصی خودش بنویسد و آقای حکیمی مطلبی گفتند کـه مـنحصر به خودش بود،و آن حرف ایـن بـود که شـما در هـمه چـیز دکتر صحبت کردید جـز در نثر دکتر؟.برای اینکه طلاب فاضلی ما داریم که از نوشتن یک کاغذ عاجزند،و من در مدرسهء نـواب کـه بودم دستور فارسی درس میدادم.همه بـه مـن مـیگفتند چـرا فـلسفهء ابو علی سـینا درس نمیدهی؟چرا فـلان درس را نمیدهی؟چرا دستور فارسی درس میدهی؟گفتم:من این جور مصلحت میبینم... بنابر این یکی از کارهایی که باید دربارهء دکتر بـشود ایـن اسـت که نثر دکتر باید سر مشق بـرای فـضلای حـوزه قـرار بـگیرد،آن نـثر را سر مشق خود قرار دهند و به تدریج از این روش پیروی بکنند،زیرا که از ذخایر بسیار گرانبهای ادبی ما نثر دکتر است.این حرف آقا شیخ محمد رضا حـکیمی بود،که آنجا گفتند.
کیهان فرهنگی:از اینکه وقتتان را در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم.
استاد شریعتی:خداوند شما را موفق و سلامت بدارد و در راه خیری که هستید به شما توفیق بدهد.
ان شاء الله.
همرسانی
مطالب مرتبط
جدیدترین مطالب
15 دیماه در گذر تاریخ








نظر شما